منابع مطالعاتی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی

ادامه نوشته

چکیده پایان نامه بررسی تاثیر تشویق بر یادگیری

 

ادامه نوشته

بررسی میزان تحمل استرس بین دانشجویان مجرد ومتاهل

 

ادامه نوشته

چکیده :  هدف اصلی پژوهش حاضر بررسی تأثیر نگرش دینی ( مثبت و منفی ) بر تفکر انتقادی

 

ادامه نوشته

کهن ریخت های روانشناسی تحلیلی

 

ادامه نوشته

کهن الگوهای روانشناسی تحلیلی

 

ادامه نوشته

كهن الگو و انگاره كهن الگويى  

 

ادامه نوشته

يونگ و روان‌شناسي دين

يونگ و روان‌شناسي دين  
بسياري در دهه 1950 بر اين باور بودند كه يونگ يك «فرويدي» است. هرچند او در سال 1909 توسط فرويد براي بازديد از دانشگاه كلارك دعوت شد، اما با اين حال نبايد او را تنها يك روانشناس يا روانكاو توصيف كرد. امروزه شما در امريكا بسياري از كتابها را درباره يونگ در كتابفروشي‌ها خواهيد يافت كه حتي از كتابهاي مربوط به فرويد نيز بسيار بيشتر است. زيرا ايده‌هاي او اكنون بسيار در افواه عمومي رايج و متداول گشته است. اما يك مشكل وجود دارد و آن اين كه فهم و درك آثار يونگ، دشوارتر از فهم و درك آثار فرويد است. غالبا اين نكته كه يونگ- بويژه در 25 سال پاياني عمر خود- بيشتر معطوف مسائل مربوط به «دين‌شناسي» و «اسطوره‌شناسي» بوده است مورد غفلت واقع ميشود. هرچند خود يونگ معتقد بود كه اين موضوعات بسيار بيش از روان‌شناسي حائز اهميت هستند. ديدگاه يونگ به مساله بسيار مهم اديان و اسطوره‌ها، از منظر روان‌شناسي اهميت بسياري دارد. مقاله زير با رويه توصيفي- تحليلي به اين مسائل پرداخته است.
تمامي پانوشت‌هاي مقاله در دفتر روزنامه موجود است. كارل گوستاو يونگ در 26 جولاي 1875م در كسويل (Kesswill) سوئيس متولد شد. پدر او يوهان پل يونگ در كليساي سوئيس كشيش بود و مادر او اميلي يونگ دختر يك وزيربود. هرچند يونگ در سراسر عمر خود با ايده‌هاي ديني سروكار داشت، اما نهايتا مناسك و آداب مسيحي امثال پدرش را رد كرد. او در يازده سالگي به مدرسه ژيمنازيوم در شهر «بازل» سوئيس رفت و از دانشگاه بازل مدرك پزشكي اخذ كرد. علائق او در آغاز بين علوم انساني (تاريخ و فلسفه) و علوم (علوم طبيعي و باستان‌شناسي) در نوسان بودند. از آنجايي كه خانواده او از اقشار كم درآمد بودند او سرانجام تصميم گرفت كه علوم انساني را- به خاطر وجود فرصتهاي شغلي كمتر- رها كند. او به باستان‌شناسي روي آورد اما شهربازل، دانشكدهاي براي اين رشته نداشت. در نهايت يونگ تصميم گرفت كه به پزشكي بپردازد زيرا اين كار درآمد بيشتري را براي او به همراه داشت و همين امر سرانجام عاملي شد تا او به سوي مباحث روان‌شناسي- بويژه روان‌شناسي دين و اسطوره- متمايل شود. كارل گوستاو يونگ، نيز همچون فرويد منشأ اسطوره را در اعماق ذهن آدمي و بخصوص در عرصه ناخودآگاه جستجو كرده است. وي در سايه روان شناسي اعماق، درونمايه‌هاي ناخودآگاه را پيكاوي كرده و مي‌گويد: «عرصه خودآگاه ذهن آدمي همچون جزيره‌اي است بسيار كوچك در اقيانوسي از ناخودآگاهي.» به گفته او جهان ناخودآگاه از دو بخش اصلي تشكيل يافته است: يكي ناخودآگاه فردي كه صحنه بروز و ظهور انگيزه‌ها، اميال و زيستمايه‌هاي دروني آدمي است و ديگري ناخودآگاه جمعي كه ريشه در تاريخ نوع بشر دارد و چيزي نيست، جز تجربه‌هاي گذشتگان كه در پردهاي از ابهام فرو رفته و از خاطره‌ها محو شده است. در حقيقت اين سرنمونه‌اي (archetype) فراموش شده تاريخ - هر چند وقت يكبار- در صحنه فرهنگ در لباسهايي مبدل- همچون اسطوره‌ها- پديدار مي‌شوند. اين سرنمونها يا صورتهاي اصيل را نمي‌توان بوضوح در فعاليت‌هاي فرهنگي آدمي مشاهده كرد، بلكه به صورتي تمثيلي و استعاري در رفتار، گفتار و حالات افراد جامعه- در قالب اسطوره و يا اشكال ديگر ادبيات- متجلي مي‌شود. يونگ در يك سخنراني در سال 1922 اعلام كرد كه اسطورهها و به طور كلي تمامي آثار ادبي و هنري مانند موجوداتي زنده در متن فرهنگ رشد مي‌كنند و شكوفا مي‌شوند. در واقع بنيادها و نهادهاي اسطورهاي در طي تاريخ، در نمادها و باورهاي گوناگون آدمي درهم تنيده‌اند و بديهي است كه استوارترين اين بنيادها، اسطوره وحدت جهان و انسان است. در بينش اساطيري ميان اين دو هيچگونه جدايي و بيگانگي وجود ندارد. آنها در «وجود» با هم يگانه‌اند، اما در «كرد» از يكديگر جدا هستند و در واقع به همين علت است كه در تفكر اسطورهاي، عرفاني انسان را عالم صغير- جهاني كه بر اساس ناخودآگاه بنا شده است- مي‌نامند. يونگ ناخودآگاه را از تنگناي انگاره‌هاي فرويدي رها ساخت و آن را در شناخت روان آدمي و در پيوند با جهان خارج قرار داد. فرويد ناخودآگاه را برآمده از خودآگاه و وابسته به آن ميدانست، اما يونگ بر آن بود كه بنيان روان آدمي را ناخودآگاه ميسازد. در اين راستا يونگ ناخودآگاه را به سه بخش تقسيم كرد: 1. عرصه ناخودآگاه در دسترس. 2. عرصه ناخودآگاه كه با انديشه قابل دستيابي است. 3. هسته ناخودآگاهي كه دسترسي ناپذير است. «ناخودآگاهي جمعي» مهمترين دستاورد يونگ در عرصه روان شناسي اعماق به‌شمار ميآيد. او ناخودآگاه جمعي را اقيانوسي ژرف مي‌شمارد كه خودآگاهي بر فراز آن به زورقي ناچيز مي‌ماند. او در يكي از سخنراني‌هاي خود ميگويد: «اصطلاح ناخودآگاه را به منظور پژوهش- و با علم به اين كه به جاي آن مي‌توانستم واژه «خدا» را به كار گيرم- ابداع كردم و در آنجايي كه به زبان اساطير سخن ميگويم، مانا، خدا و ناخودآگاهي با هم مترادفاند، زيرا كه از دو مفهوم اولي، يعني مانا و خدا، همان قدر بيخبريم كه از معناي آخري.» يونگ معتقد است كه برجستهترين ويژگي ناخودآگاه جمعي آن است كه نهانگاه نگاره‌ها و نمادهايي شگفت است كه وي آنها را سرنمون، صورت ازلي و يا صورت نوعي ناميده است. آركه‌تيپ از واژه يوناني آرخه‌توپوس (arkhetupos) به معناي نمونه كهن و ازلي گرفته شده و در فرهنگ غرب كارنامه‌اي پربار دارد. فيلون اسكندراني آن را «صورت الهي» خوانده است و در رساله هرمسي، خداوند «نور آركه‌تيپي» نام گرفته است. جان لاك در فلسفه خويش از آركه‌تيپ ياد كرده و آن را منظومهاي از نگاره‌هاي ذهني ساده (ايده) شمرده است كه روان آدمي آنها را گردآوري ميكند. اما هركدام از آنها در واقع چيزي را دربر دارد كه مي‌توان آن را نمونه كهن ناميد. در واقع نمونه‌هاي كهن يونگ همان نگاره‌هاي ازلي‌اي هستند كه در نهاد آدمي با تار و پود وي درآميخته‌اند. يونگ مي‌گويد: زبان ناخودآگاه، زبان نمادهاست. ناخودآگاه بي‌پرده و برهنه با ما سخن نمي‌گويد، بلكه همواره در جامه‌اي از رمز و راز و در پوششي از نماد پنهان ميشود. ناخودآگاه به زبان رويا و اسطوره با ما سخن مي‌گويد. او زادگاه اسطوره و رويا را در درون ناخودآگاه مي‌داند. وي روياي جمعي را اسطوره مي‌نامد كه در طي تاريخ، اقوام و ملل آن را ديده و به زبان تمثيل و نماد باز گفته‌اند. در حقيقت ناخودآگاه جمعي همان عاملي است كه نمادهاي جمعي را پديد مي‌آورد. از سوي ديگر در گستره فرهنگ نمادهاي جمعي، ژرف‌ترين لايه‌هاي ناخودآگاه را آشكار مي‌سازد. اين نمادها كالبدهايي را تشكيل ميدهند كه كهن‌ترين نمونه‌ها در نهادشان شكل مي‌گيرد و سپس پديدار مي‌شود. ايده‌ها و عقايد ديني نقش مهمي در آثار يونگ- بويژه در دوره متاخر- ايفا مي‌كنند. او در ابتدا موضوع دين را مانند يك دانشمند تجربي- و نه يك فيلسوف- در نظر مي‌گيرد و به اين وسيله مي‌خواهد بگويد كه دين «واقعيت روان‌شناسانه» است. يونگ از مفهوم «امرمينوي» (muminous) براي تشريح آن چه كه از دين مراد دارد استفاده مي‌كند و اين مفهومي است كه «رُدلف اتو» ابداع كرده است. امر مينوي همان رازي است كه عقايد انساني را دربر مي‌گيرد. سپس يونگ معطوف بحث از محتواي روياها مي‌شود و عقيده دارد كه مطالعه روياها به ما فرصتي براي بررسي تعارضات و عقيده‌هاي شخصي مي‌دهد، اما بلافاصله توضيح مي‌دهد كه رويكرد او در اين موضوع با فرويد متفاوت است. فرويد بين معاني سطحي و عميق روياها تفاوت قائل مي‌شود در حالي كه يونگ معتقد است، دليلي ندارد كه روياها را امري فريبنده تلقي كنيم. همچنين يونگ مي‌گويد زماني كه روياي ما محتواي مذهبي دارد دليلي ندارد كه آن را جدي بگيريم. همچنين او به نقش روح و جسم در اشكال روياها اهميت مي‌دهد و مي‌پندارد كه آنها به ناخودآگاه ما چارچوب مي‌دهند. يونگ معتقد است، دين يك رابطه دروني با عالي‌ترين و نيرومندترين ارزشها- خواه مثبت يا منفي- است. اين رابطه مي‌تواند ارادي يا غير ارادي باشد. اين واقعيت روان‌شناسان‌هاي است كه نيرومندترين تاثير را در عملكرد ما دارد، زيرا همواره عامل رواني شديدي وارد ميدان مي‌شود تا آن را خدا بناميم. به نظر اتو احساسهاي مينوي با احساسهاي طبيعي از قبيل احساس زيبايي يا امر عالي تفاوت دارد. احساسهاي مينوي، هرچند با احساسهاي طبيعي شباهت دارند، ولي در واقع يگانه و منحصر به فردند. آنها از احساسهاي طبيعي به وجود نمي‌آيند، بلكه از احساس امري مينوي نشأت ميگيرند كه ماهيت آن از طريق حالات عاطفي نمايان مي‌گردد. از اين رو، احساس‌هاي مينوي معرفت بخشاند. آنها شايد به اين معنا معرفت‌بخش باشند كه به واقعيتي مينوي و عيني‌اي اشاره دارند كه مواجهه با آن از طريق تجارب مينوي، مفهوم امر مينوي را پديد مي‌آورد. در چنين موردي مفهوم امر مينوي مفهومي پسيني و متاخر است؛ به اين معنا كه از تجربه واقعيتي عيني و مينوي به وجود آمده است. از سوي ديگر، احساسهاي مينوي به اين معنا ادراكي و معرفت بخشاند كه آنها نيز منشأ مفهوم امر مينوي مي‌باشند و در عين حال واقعيت عيني و مينوي را كه اين مفهوم بر آن اطلاق مي‌شود، نمايان مي‌سازد. در اين حالت مفهوم امر مينوي مفهومي پيشيني و ماتقدم است. اتو برپايه هر دو تفسير مدعي است احساسهاي مينوي واقعيت عيني و مينوياي را، كه او از آن به شيءفي نفسه (نومن) تعبير مي‌كند، نمايان مي‌سازند. به نظر او عنصر غير عقلاني امر مينوي در كانون ايده امر قدسي قرار دارد و گوهر همه اديان است. همچنين مبناي مشترك خود آگاهي ديني است كه از «ژرفترين بنيان شناخت كه نفس واجد آن است نشأت ميگيرد.» هرچند دغدغه اصلي اتو از جدا سازي عنصر غير عقلاني از امر مينوي و تلقي آن عنصر به عنوان هسته مفهوم امر قدسي، فراهم آوردن تحليلي پديدار شناسانه از ساختار خودآگاهي ديني است، ولي در همان حال عنصري را كه مقوم مبناي مشترك يا گوهر همه اديان است، نشان مي‌دهد. اين موضوع لوازم مهمي براي مطالعه اديان دارد و تاثير او بر افرادي كه به تكثر ديني توجه دارند، حائز اهميت بوده است. به عنوان نمونه تصور و برداشت تيليش از دين و رويكرد سنخ شناسانه و پوياي وي به دين پژوهي تا حدود زيادي مرهون تحليل پديدار شناسانه اتو است. با اين همه به زعم اتو، مفهوم امر قدسي مبناي مشترك يا گوهر دين است. لذا او را به عنوان نماينده برجسته رويكرد گوهر گرايان به تكثر ديني معرفي مي‌كنند. كارل گوستاو يونگ بر خلاف فرويد نگرش مثبتي درباره دين اتخاذ مي‌كند و اعتقادش را با صراحت اين گونه بيان مي‌كند كه دين عنصر طبيعي زندگي انسان است و براي سلامت روحي انسان ضروري است. او ادعا مي‌كند كه: در ميان بيماران من در نيمه دوم زندگي‌ام- به عبارت ديگر در طول بيش از 35 سال- حتي يك نفر نبوده است كه مساله و مشكل او در نهايت جستجوي نوعي نگرش ديني در باب زندگي نبوده باشد. با جرات مي‌توان گفت كه همه آنها احساس بدي داشتند براي اين كه از تعاليمي كه در اديان زنده هر عصر به پيروان خود دادهاند، بي‌بهره مانده بودند و هريك از آنها كه نگرش ديني خود را دوباره به دست نياورد واقعا شفا نيافته است. زيگموند فرويد منشأ اسطوره را در اعماق ذهن آدمي و بخصوص در عرصه ناخودآگاه جستحو مي‌كند فرويد و يونگ هر دو نظريه طبيعتگرايانه‌اي در باب دين دارند، ولي تفاوت آنها در اين است كه يونگ نگرش الحادي فرويد را نمي‌پذيرد و در عوض ترجيح ميدهد صورتي از لاادريگري را تاييد كند كه مساله ماهيت واقعيت مطلق را بي‌پاسخ رها مي‌كند و ارزيابي مثبت‌تري نسبت به ارزش دين اتخاذ ميكند. يونگ مدعي است انسان همواره به كمك دين نيازمند بوده‌است و اين موضوعي است كه روانشناسان فرويدي ناديده انگاشتند. كمك دين به اين ترتيب است كه ناخودآگاه روان آدمي را به مرتبه آگاهي مي‌رساند و سپس انسان را آزاد مي‌گذارد تا به بهترين وجه ممكن بر آن فائق آيد. به نظر يونگ آزاد گذاشتن ناخودآگاه نظير رها كردن گله وحشيان است. به همين دليل بشر اعمال ديني را بسط مي‌دهد تا در مقابل اين تهديد مجهز شود و باز به همين دليل است كه اديان در التيام بخشيدن به بيماري‌هاي رواني مفيد واقع مي‌شوند، اين مطلب خصوصا در مورد دو دين بزرگ مسيحيت و بوديسم صادق است. يونگ معتقد است روان درمانگر اغلب مجبور است مثل يك كشيش عمل كند و مسائلي را كه كاملا به حوزه عالمان الهيات تعلق دارند، بررسي كند. به اعتقاد او رواندرمانگر نمي‌تواند اين مسائل را ناديده بگيرد و با اين اميد به كار ادامه دهد كه قواي شفابخش از اعماق رواني سر برمي‌آورند كه در قواي مخرب توليد ميكرد. يونگ از روان آدمي به عنوان «يكي از نهانترين و اسرار آميزترين ساحتهاي تجربه بشر تعبير مي‌كند.» و در اعماق روان، ناحيه‌اي است كه وي آن را ناخودآگاه جمعي مي‌خواند. اين ناحيه الگوهاي آرماني كاملي را در بر دارد كه مي‌توانند موجود مستقلي را فرض كنند و به عنوان راهنمايان معنوي در حيات بشر خدمت كنند. انسان مذهبي مي‌گويد هدايت او از جانب خدا است؛ اما يونگ با توجه به وضعيت اكثر بيمارانش از استناد به اين موضوع احتراز جست و در عوض از آگاهي نفس به زندگي خودانگيخته‌اش سخن به ميان آورد. اين نمونه‌هاي آرماني باعث تبديل نيروهاي ويرانگر به قواي شفابخش و پايان بيماري انسان مي‌شوند. اين عمل چنان است كه گويي از اعماق روان چيزي براي مواجهه با انسان و آغاز فرآيند شفابخشي سر برمي‌آورد. يونگ مدعي است فعاليت خود جوش الگوها و نمونه‌هاي آرماني، جلوههايي از ارواح‌اند؛ خواه ذهن خودآگاه اين موضوع را دريابد يا درنيابد، اين جلوه‌ها در حل تعارضات دروني بيمار به او كمك ميكنند و موجبات يكپارچگي شخصيت او را فراهم مي‌آورند. او معتقد است روان‌درمانگران، برداشت كليسا را نسبت به اين وظيفه شفابخشي مي‌پذيرند، زيرا تصديق مي‌كند كه جلوه‌هاي روح به طور شگفت انگيزي تغيير مي‌كنند و دائما مي‌توانند در تاريخ بشريت تكرار و تجديد شوند. نكته‌اي كه بايد در اينجا مورد توجه قرار داد اين است كه يونگ نظرش را درباره ضمير ناخودآگاه جمعي به اين منظور اظهار كرد كه تكرار و بازگشت علائم يكسان در خوابها، افسانه‌ها، آثار هنري و اديان را تبيين كند. يك فرض اين است كه او ميخواهد دليل تكرار دائمي بعضي از صور مثالي را در ادبيات، هنر، متون ديني شرقي و در خوابهاي بيمارانش تبيين كنند. با اين همه بايد پذيرفت كه ظاهرا به نظر ميرسد او ضمير ناخودآگاه را نه تنها به عنوان فرضي تبيينكننده، بلكه به عنوان چيزي كه واقعا وجود دارد و به عنوان امري ثابت مدنظر قرار ميدهد، لكن خاطرنشان مي‌كند واقعيت ناخودآگاه را نميتوان به گونهاي ارائه كرد كه با معيارهاي علم يا منطق منطبق باشد. به نظر يونگ، ضمير ناخوداگاه جمعي كه در آن الگوها يا تصاوير اوليه وجود دارد، ذخيره تجربه جمعي نوع بشر در طي اعصار متمادي است. اين تصاوير اوليه «قديمي‌ترين و فراگيرترين «صور فكر» آدمي است. آنها هم احساساتاند و هم افكار. بواقع آنها زندگي مستقل خودشان را دارند.» آنها «مي‌توانند بي‌حد و حصر بسط يابند و تجزيه شوند.» و الگو و عين ثابت ناظر به تصور خدا به مشابهت ميان نفس و خدا اشاره دارد. همان طور كه چشم با خورشيد مطابقت دارد، نفس با خدا نيز مطابقت دارد كه اين مطلب دليل عمده اين مدعاست كه «به لحاظ روانشناختي قابل تصور نيست كه خدا صرفا مطلقا ديگر باشد. براي اين كه «مطلقا ديگر» هرگز نمي‌تواند يكي از عميقترين و دقيقترين روابط نفس- يعني دقيقا همان چيزي كه خدا است - باشد.» انساني كه نمي‌تواند دريابد دين راز بزرگي است كه ريشه در روان آدمي دارد و صرفا صورت خارجي ايمان نيست، نميداند دين چيست؟ اين به معناي به مقام خدايي رساندن يا بت ساختن از نفس نيست، بلكه صرفا تصديق اين است كه نفس كاركرد ديني دارد و ميان آن و صورت بيروني شباهت وجود دارد. «بر اين اساس وقتي به عنوان روانشناس مي‌گويم خدا يك صورت مثالي است، مقصودم از آن «نمونه» در روان است.» كار تحقيق روانشناختي اين است كه به شباهت ميان صور مثالي و ايده‌هاي ديني اشاره كند، خواه آن ايده‌ها به عنوان مثال با علت نخستين در ارتباط باشند يا بصورت خدا، پوروشا، آتمن يا تائو داشته باشند، چنين تحقيقي چشم و گوش انسان را نسبت به معناي اعتقادهاي ديني باز مي‌كند و فرصت مناسبي براي فهم تصورات اوليه يا صور مثالي ديگري كه تعاليم ديني بايد ارائه كنند، فراهم مي‌آورد. اديان بر علت نخستين كه از آن به خدا، آتمن و غيره تعبير ميشود، پاي مي‌فشرند، ولي روان‌شناسي بر صورت مثالي يا صورت اوليه‌اي تاكيد مي‌كند كه ابهام آن توسط هيچ صورت مثالي متناظر،«خود=[نفس]» است كه بقدري مبهم است كه صور متعين زيادي مي‌توانند نماد آن بشوند. نماد مسيح و نماد بودا هر دو نمادهاي متكامل و متمايزترين نمادهاي «خود» مي‌باشند. و به همين دليل يونگ نسبت به دين نگرش مثبت دارد، زيرا از نظر او دين صورتي از الگوهاي مثالي «خود»، يعني جلوهاي از روح است و نظير روان درماني، براي نفس مفيد است. به عنوان مثال مردم به كليساي كاتوليك دلبستگي دارند صرفا به اين دليل كه در آن جا احساس خوبي دارند و دين اوليه بوضوح براي مردم اوليه مناسب‌تر است از هر صورتي از مسيحيت كه براي آنها بيگانه است. يونگ ميان دين و اصول عقايد كه وي صور مدون تجربه ديني ميداند، فرق مي‌گذارد و آنها را مظاهر حقيقت ابدي نمي‌داند. با اين همه اصول عقايد كاركرد مهمي در جامعه دارند و به اين معنا كه نمادها جايگزين تجربه مستقيم مي‌شوند كه در مورد مسيحيت اين كار به وسيله مقامهاي كليسا انجام مي‌شود. با اين همه روانشناس مي‌بايست با تجربه اوليه كه احكام جزيي، مناسك و اصول عقايد حاكي از آن هستند، سروكار داشته باشد. اگر او به اصول عقايد ملتزم باشد، در تفسير فعاليت خودجوش صور مثالي ضمير ناخودآگاه آزاد نخواهد بود. اين صور مثالي را «مي‌توان به لحاظ تجربي معادلهاي اصول جزيي ديني دانست.» آنچه در مورد اصول عقايد صادق است بر اديان نيز اطلاق ميشود. همانگونه كه ديديم از نظر يونگ «غير قابل تصور است كه صورت معيني بتواند ابهام صورت مثالي را برطرف كند.» او نتيجه مي‌گيرد خدا ميتواند در صور و زبانهاي بسيار متجلي شود و به هيچ وجه چنين نيست كه يك جلوه صادق و بقيه باطل باشند، بلكه همه جلوه‌ها صادق‌اند. ولي با ادعاي يگانه بودن تجلي خدا در عيسي بايد چه كرد؟ يونگ مي‌گويد: نماد مسيح از اهميت زيادي برخوردار است و متكامل‌ترين نماد «خود» است، اما همين امر در مورد نماد بودا هم صادق است. و تجربه صورت مثالي «خود» مي‌تواند يك نفر را به حقيقت مسيح و ديگري را به حقيقت بودا رهنمون شود. نتيجه آن كه هيچ ديني نمي‌تواند ادعاي خاتميت يا مطلق بودن كند. صورت مثالي «خود» براي برخي به صورت مسيح جلوه‌گر ميشود و براي ديگران صورت پوروشا، آتمن، هيرانياگاربها يا بودا به خود مي‌گيرد. با توجه به اين كه صورت مثالي «خود» متناظر با ايده‌هاي ديني‌اي است كه در ارتباط با علت نخستين‌اند، يونگ به اين ترتيب از ديدگاه روانشناختي‌اش نسبت به سنتهاي ديني مختلف جهان به رويكردي دست مي‌يابد كه به هيچ وجه با پاسخهاي ساير گوهر گرايان به تكثرگرايي ديني متفاوت نيست. کهن‌الگو اژدها در گستره‌ی فرهنگ‌ها   شنبه، نهم اوت ۲۰۰۸ بازی‌های المپیک در پکن گشایش یافت. به چین از زوایای گوناگون می‌توان نگاه کرد.انقلاب سرخ در چین و شخصیت مستبدانه مائو، شکوفایی اقتصاد چین و نقش چین در گلوبالیسم، طب گیاهی و سوزنی در چین، ورزش‌های رزمی، فرهنگ چای، آیین کنفسیوس و دیوار چین و همچنین اژدها از موضوعاتی‌ست که به شناخت فرهنگ و تمدن چین کمک می‌کند. تمدن و فرهنگ چین از کهنسال‌ترین تمدن‌ها و فرهنگ‌ها و اژدها از مهم‌ترین کهن‌الگوها در فرهنگ چین است. به مناسبت المپیک پکن در این جستار کوتاه به اژدها در فرهنگ چین و تفاوت این کهن‌الگو با اژدها در دیگر فرهنگ‌ها می‌پردازیم.اژدها یک واقعیت افسانه‌ای استاژدها در هر سه فرهنگ ایرانی، چینی و غربی از موجودات افسانه‌ای و از حیوانات به‌اصطلاح ترکیبی است. اژدها، زبانی دودم دارد، سر او به سر شیر یا شتر و چشمان او به چشمان دیو می‌ماند.گوش‌هایش مانند گوش‌های گاو، گردنش شبیه گردن مار و پاهایش به پاهای پلنگ مانند است. منقارهای او مثل منقار عقاب و دندان‌هایش به تیزی دندان‌های گرگ است. این موجود افسانه‌ای قرن‌هاست که در کنار ما در جهانی زندگی می‌کند که از جنس واقعیت ملموس روزمره نیست، اما واقعیت دارد. اژدها کجا زندگی می‌کند؟چنان‌که از افسانه‌های غربی برمی‌آید، اژدها در اغلبِ موارد در غار زندگی می‌کند. اما گاهی دریا را هم برای زندگی انتخاب می‌کند. در افسانه‌های غرب اژدهایی که در غار زندگی می‌کند موجودی است تنها و وظیفه‌ی او پاسداری از گنجینه‌ای گرانبهاست. اژدها از انسان‌ها گریزان است و با این حال به دختران باکره عشق می‌ورزد. در قرون وسطی که بکارت در غرب هنوز اهمیت داشت، به دلیل علاقه‌ی اژدها به باکرگان، دختران باکره را همدست شیطان می‌پنداشتند.از میان کشورهای اروپایی معروف است که انگلستان مامن اژدهاست. آخرین نبرد میان اژدها و پهلوانان انگلیسی در قرن هفدهم روی داد. در آلمان آخرین بار در کرانه‌ی رود راین و در مرز آلمان با جمهوری چک با اژدها نبرد کردند. در شاهنامه، رستم در خوان چهارم با اژدهایی که بداندیش و دژخیم است نبرد می‌کند و با یاری رخش او را از پا می‌اندازد. در این افسانه جایگاه اژدها آسمان بلند است و وقتی که رستم پهلوی او را می‌درد، از خون اژدها زمین زیر پایش ناپدید می‌شود.اژدها در چین شایسته‌ی احترام استبرخلاف فرهنگ ایرانی و مسیحی که اژدها را بداندیش، بدکار و اهریمنی می‌پندارد، در چین اژدها نشانه‌ی خوشبختی و صلح است. اژدها در فرهنگ چین یکی از چهار حیوان افسانه‌ای خوش‌خیم است. هر کس که موفق به دیدن اژدها بشود، بخت با او یار خواهد بود. با این حال اژدها صرفاً خوش‌رفتار و مهربان نیست. او فقط حیوانی‌ست که بنا به غریزه و طبیعتش می‌تواند خشمگین یا مهربان باشد. همان‌گونه که به طبیعت و مصائب طبیعی مانند زلزله، سیل و آتشفشان باید احترام گذاشت، اژدها هم شایسته‌ی احترام است. در فرهنگ چین اژدها نر و نمادی از ترینگی (یانگ) و نشانه‌ای از زندگانی دراز و رفاه مادی‌ست. دو اژدها که از یکدیگر روی برگردانده‌اند، ابدیت را به نمایش می‌گذارند. بسیاری از امپراطوران چین خود را فرزند اژدها می‌پنداشتند. از زمان سلطنت خاندان منچو به تدریج نقش اژدها به نقش حکومتی بدل شد. تاج و تخت پادشاه را به نقش اژدها آراستند، قایق و حتی بستر او را به شکل اژدها درآوردند و تا آنجا پیش رفتند که گمان بردند روزی امپراطور به شکل اژدها درمی¬آید.از یکایک رودها و دریاچه‌های چین اژدهایی نگهبانی می‌کند. چین از خشکسالی رنج می‌برد. در مراسمی که در‌واقع شکل تلطیف شده و مخفف آیین‌های قربانی در فرهنگ‌های دیگر است، دختر باکره‌ی زیبایی را برهنه می‌کردند و او را به کوه می‌بردند با این امید که توجه اژدها را جلب کنند.سپس با  ترفندهایی تلاش می‌کردند راه اژدها را که به سوی باکره‌ی برهنه پر می‌کشید سد کنند. اژدها به خشم می‌آمد و بارانی سیل‌آسا باریدن می‌گرفت. در نقاشی چین اژدها همواره با یک دانه مروارید دیده می‌شود. در فلسفه‌ی تائو از این دانه‌ی مروارید به‌عنوان نشانه‌ای از زندگی جاودانه که با «اکسیر» در فرهنگ غربی و اسلامی خویشاوند است یاد می‌شود.این دانه مروارید در ناحیه‌ی گردن اژدها قرار دارد، از درون می‌درخشد و هر آنچه با آن تماس پیدا کند، به چند برابر افزایش خواهد یافت. در یکی از افسانه‌های چینی ‌«زیائو شنگ» رعیتی به این دانه‌ی مروارید دست پیدا می‌کند و از ترس آن‌که اربابش آن را از او بستاند، مروارید را می‌بلعد و همان دم به اژدها تبدیل می‌شود. با مرگ اژدها، دانه‌ی مروارید خاصیت سحرآمیزش را از دست می‌دهد. این نکته از این نظر اهمیت دارد که برای دست یافتن به زندگی جاودانه نمی‌توان اژدها را کشت. عمر اژدها چقدر است؟اژدها عمری بس دراز دارد. در افسانه‌های غربی و در افسانه‌های چین اژدها تخم می‌گذارد. ژاپنی‌ها اعتقاد دارند که تخم اژدها هزار سال در عمق دریا، هزار سال در ستیغ کوه و در هزاره‌ی سوم به شکل صخره‌ای در یک ده قرار دارد. در هزاره‌ی چهارم اژدها از این صخره متولد می‌شود. در برخی افسانه‌های غربی اژدها نامیراست، مگر آن‌که پهلوانی به نبرد با او برخیزد و او را از پا دراندازد. در افسانه‌های غربی و در شاهنامه پهلوان با کشتن اژدها می‌تواند به پهلوانی خودش قطعیت بدهد و آن را تثبیت کند.در همه‌ی افسانه‌های جهان این مردان هستند که به نبرد با اژدها می‌روند. اژدها هم همواره در همه‌ی افسانه‌ها نر است. با این حال در فرهنگ غرب برخی بانوان بدکردار و پرخاشجو را به اژدها تشبیه می‌‌کنند. اژدها در فرهنگ غرب نشانه‌ی بی‌نظمی و اضمحلال است. در افسانه‌های چینی اژدها سالخورده می‌شود و به اقتضای سن چهره‌ی او نیز تغییر می‌کند. تخم اژدها شبیه قلوه‌سنگ‌های ته رود و تقریباً به اندازه‌ی یک تخم مرغ است.هزار سال طول می‌‌‌کشد تا از تخم اژدها یک جوجه‌اژدها سر برآورد. این حادثه با طوفان‌ها و گردبادها توام است و در شب این حادثه در گستره‌ی آسمان شهاب‌های ثاقب دیده می‌شود.جوجه‌اژدها پس از پانصد سال به یک اژدهای نوبالغ یا به‌اصطلاح به یک «کیائو» تبدیل می‌شود. تنه‌ی کیائو به تنه‌ی مار می‌ماند.هزار سال طول می‌کشد تا اژدهای نوبالغ بتواند روی پاهایش بایستد و ریش دربیاورد. پانصد سال بعد شاخ درمی‌آورد و از قدرت شنوایی برخوردار می‌شود. هزار سال بعد بال درمی‌آورد و می‌تواند پرواز کند. اژدها آمیزه‌ای از کهن‌الگوهاست در سال ۱۹۸۷ باستان‌شناسان چین در استان هنان مجسمه‌ی اژدهایی را کشف کردند که قدمت آن بیش از شش هزار سال است. این اژدها که قد آن یک متر و هشتاد و هفت سانتیمتر است با گوش‌ماهی‌های سفید و قهوه‌ای ساخته شده، چشمانش سیاه و زبانش قرمز است. کشف «اژدهای هنان» این نظریه را که اژدها آمیزه‌ای از کهن‌الگوها در فرهنگ‌های گوناگون است به اثبات می‌رساند.در کتاب مقدس اژدها نشانه‌ای از شیطان و نماد قدرت شیطانی و شر محض است.در مکاشفه‌ی یوحنا از دهان اژدها آتش فوران می‌زند، هفت سر دارد و ده شاخ. در این روایت اژدها صلح بهشت را به خطر می‌اندازد و از بهشت به زمین تبعید می‌شود و از آن زمان تاکنون به فرمان اهریمن عمل می‌کند. در مکاشفه‌ی یوحنا از مهم‌ترین اختصاصات اژدها مکر اوست. او نیز مانند شیطان مکار است و تلاش می‌کند انسان را از خداوند دور کند.یونانی‌ها هم در جهانی پر از اژدها زندگی می‌کردند. در اساطیر یونانی باید با اژدها مبارزه کرد. در این اساطیر هم مانند افسانه‌های فارسی پهلوان در نبرد با اژدها شهامت و پهلوانی خود را اثبات می‌کند.در فرهنگ مصر و سومر اژدها را می‌توان اهلی کرد و او را به خدمت انسان درآورد. منجمان مسلمان اژدها را مسوول خسوف و کسوف می‌پنداشتند. هندی‌ها بر این باور‌ند که ویشنو اژدهایی به نام راهو را به دو نیم کرد. از آن زمان تاکنون راهو در آسمان به سر می‌برد و مسوول طوفان‌ها و گردبادها و باران‌های سیل‌آساست. چگونه اژدها به انسان کمک می‌کند. در غرب، قرون وسطی را می‌توانیم دوران شکوفایی کهن‌الگو‌ی اژدها بنامیم. کلیسا برای تثبیت قدرت سیاسی‌اش به جنگاورانی نیاز داشت که از حق در برابر باطل دفاع کنند.اژدها در فرهنگ مسیحی نماد باطل و نشانه‌ی شیطان بود. به زودی سراسر اروپا را اژدهاهایی سیاه‌کار و بدکردار فراگرفتند. بدین ترتیب افسانه‌هایی درباره‌ی پهلوانی جنگاوران مسیحی رواج یافت و همچنین بر تعداد قدیسانی که در جنگ‌های صلیبی به نبرد اژدها می‌رفتند افزوده شد. در این دوره اژدها چنان سودآور و افتخارآفرین بود که نقش اژدها بر سپر یک جنگاور مسیحی از پهلوانی او حکایت‌ها می‌کرد. در زمانه‌ی ما اما اژدها به فیلم‌های تخیلی و به کتاب‌های کودکان و به برخی بازی‌های کامپیوتری راه یافته است. در این داستان‌ها و بازی‌ها اژدها در اغلب موارد باهوش و مهربان است و به یاری انسان می‌شتابد.کهن‌الگو اژدها در همه‌ی این دوران‌ها و در گستره‌ی همه‌ی فرهنگ‌ها به انسان کمک کرده است که هرگاه جهان را اغتشاش فراگرفته نظمی نو بیاورد.با توجه به قدرت روزافزون چین و با عنایت به گلوبالیسم و فروریختن مرزهای قومی، نژادی، سیاسی، مذهبی و اقتصادی شاید هرگز تا این حد اژدها در مفهوم چینی‌اش معاصر زمانه‌ی ما و همدست و همراه انسان نبوده است   زنان،مردان،کهن الگو ها 1-مردانی هستند که زن برایشان ابزار تشکیل خانواده است،کسی است که برایشان بچه می آورد و بهشان فرصت می دهد تا یک خانواده،یک خاندان تشکیل بدهند و بزرگ خاندان شوند.این مردان ممکن است خیلی ژست روشنفکرانه یا عاشق پیشه به خود بگیرند اما در اعماق روحشان زن جزیی از قلمرو حکومت آنهاست که باید برایشان بچه به دنیا آورد.عمومن زندگی زناشویی این مرد ها همان شکلی است که سنت تعیین کرده و مردان مناسبی برای زندگی های سنتی هستند 2-مردانی هستند که زن زندگی شان باید به وسیله ای برای تفاخر آنها تبدیل شود.زن زندگی این مردها باید کدبانو،مستقل،تحصیل کرده،روشن فکر و چند تا چیز دیگر باشد تا بشود وقتی در خیابان با او قدم می زنند یا به مهمانی میبرندش زوج درخشانی به نظر رسند.این مردان همیشه نوعی فاصله عاطفی را با همسرشان رعایت می کنند و در بهترین حالت با او رابطه ای دوستانه و نه عاشقانه برقرار می سازند .زن زندگی این مرد ها همیشه می تواند روی امنیت در زندگی مشترک حساب کند به شرطی که فقدان عشق و گرما مشکل خاصی برایش نباشد 3-مردانی هستند که زن زندگیشان تبدیل به ابزار ارتباطی آنها با جهان خارج می شود.این قبیل مردان عمومن به شدت درون گرا بوده،از زن زندگی شان توقع دارند مانند سخنگو برای اعلام منویات آنها به جهان بیرون-اعم از فرزندان،محیط کار،فامیل و...-عمل کند.این دست مردان معمولن مدیریت امور مالی و خانواده را به دست همسرشان می سپرند و در مقابل توقع اطاعت و دریافت سرویس های مختلف از او دارند.زن برای این مردان پل ارتباطی به جهان خارج و معدن لایزال خدمت رسانی است.مردان گروه سوم عمومن عمیقن عاشق همسرشان هستند اما در طول تاریخ موارد معدودی از ابراز این علاقه ثبت شده است. 4-مردانی هستند که زن برایشان همسر،معشوق،مادر،ایزد بانو و همه چیز است.زندگی این مردان بدون زن معنا ندارد.اصلن نمی فهمند زندگی بدون حضور زن یعنی چه.این مرد ها از زن عشق می خواهند و تایید.کلن این قبیل مرد ها وقتی عاشقند و فارغند قابل مقایسه نیستند،عشق مثل یک کیمیا آنها را به فرد دیگری بدل می کند.زن زندگی این مرد ها هیچ وقت از فقدان هیجان یا عشق یا ث.ک.ص گلایه نخواهد داشت اما احتمالن برای امن بودن حسابش با کرام الکاتبین است. پی نوشت1:هیچ انسانی در قالب کهن الگویی خاص نمی گنجد.همه ما مجموعه ای از کهن الگو ها هستیم منتها برای مقایسه، کمی انتزاعی به این خلق و خو های مردانه نگاه کردم پی نوشت 2:برایم جالب است انتخاب خانم های خواننده این وبلاگ کدام دسته از مردان فوق خواهد بود.آسودگی با دسته اول،امنیت با دسته دوم،حکومت با دسته سوم یا شور و هیجان با دسته چهارم؟رو راست باشید با خودتان می توانید نقش کهن الگویی خودتان را هم پیدا کنید بررسی مولفه های دراماتیک کهن الگوی بازگشت  کهن الگو یکی از مفاهیمی است که همواره ذهن بشر را نسبت به خود معطوف کرده است. با توجه به بررسی های تاریخی متوجه می شویم که انسان ابتدایی به شدت به کهن الگوها پایبند بوده است، تا آنجا که نظام زندگی او بر مبنای همین الگوهای ابتدایی شکل می گرفته است. یکی از این نمونه های کهن که به طور پیوسته با انسان در ارتباط بوده است کهن الگوی بازگشت به وطن و خانه می باشد. این مقاله برآنست تا ویژگی های این کهن الگو را در ادبیات نمایشی بررسی کند و مولفه های بنیادین آن را با توجه کارکرد دراماتیک اش تشریح کند.   کهن الگو؛ تعریف و ویژگی ها واژه ی کهن الگو در زبان فارسی به صورت کهن نمونه، نمونه ی ازلی، سرنمون، صور ازلی و صور نوعی به کار رفته است. این فرضیه یا انگاره را با هر نامی  که به کار بندیم با درون مایه  کاربردی و امروزین آن،یونگ پی افکنده است و پس از روشنگری های وی،دیگر پژوهشگران به آن پرداخته و آن را باز نموده اند. “یونگ برای توصیف نوعی صورتبندی اولیه کمابیش یکدست از ساحت کهن الگویی روان در ابتدا طیفی از اصطلاحات از جمله صورت ازلی را به کار می برد.اما در 1919 برای اولین بار از واژه ی کهن الگو استفاده کرد.از آن زمان تا پایان عمر تلاش برای کشف چزهای ناشناخته و توضیح نقش ضمیر ناخودآگاه جمعی- یا به تعبیر نهایی او روان عینیت یافته – در روند تکامل انسان،کانون توجه کارهای نظری و فعالیت های بالینی اش قرار گرفت.”( مادیورو و ب.ویلرایت،  1382، ص 281) تلاش یونگ در جهت پیدا کردن مبدا و منشا دیگری برای تصاویر نمادین و رویاها او را به نظریه ی جدیدی رهنمون می شود.این نظریه دستاوردهای فروید را کنار می زند و راه را برای منظری نوین در ارتباط با روان انسان می گشاید. ناخودآگاه جمعی برای یونگ اثبات کننده ی منشا تصاویر و رویاها بود، “به نظر او در درون ناخودآگاه شخصی یا فردی انسان، قلمروی ژرف گسترده ای وجود دارد، که از آن جمع است، جمعی که فرد به آن تعلق دارد، و آن ناخودآگاه قومی است. ناخودآگاه قومی، قرارگاه تجربیات قومی است که در ذهن افراد و آحاد آن قوم، وجود دارد. از همین مخزن است که تصویرهای آغازین، رویاها و نمادها ریشه و مایه می گیرند. و به همین دلیل است که افراد و آحاد یک قوم، نمادهای یکدیگر را می فهمند، زیرا آن نمادها، در ناخودآگاه تک تک آنها وجود دارند.”( ناظرزاده کرمانی، 1367، ص374). با نگاهی به تعریف ناخودآگاه جمعی از منظر یونگ می توان به ویژگی های کهن الگو دست یافت، ناخودآگاه جمعی “یعنی آن قسمتی از روان که میراث روانی مشترک نوع بشر را حفظ و منتقل می کند” (یونگ، 1352، ص 162). از آنجایی که یونگ منشاء کهن الگوها را ناخودآگاه جمعی می داند، می توان به این نتیجه رسید که کهن الگوها در تمامی جوامع بشری مشترک هستند. اما فارغ از این اشتراک یکی از ویژگی های اساسی کهن الگو تکرار پذیری آن است. “گاهی در گفتارها و نوشتارهای غیر تخصصی کهن نمونه و اسطوره مترادف یکدیگر شمرده می شوند. حال آن که میان این دو مرزهایی آشکار و تفاوت هایی جدی وجود دارد، تا آنجا که برای هر یک می توان حوزه های معنایی و کاربردی مجزایی تعریف کرد. به نظر می رسد کهن نمونه، صورت ازلی و سرنمون همه بر یک مفهوم دلالت دارند؛ و آن چیزی نیست مگر شخصیت یا الگویی خاستگاهی که در ادبیات تکرار می شوند و چنان قدرتمند است که می تواند جهانی باشد.”( ثمینی، 1387، ص 16). همواره در برخورد با اسطوره های ملل گوناگون می توانیم روند تکرار این الگوها را مشاهده کنیم. با این حال اسطوره ها و کهن الگوها هیچ گاه در یک قالب مشخص نمی گنجند و پیوسته از صورتی به صورت دیگر در می آیند. این روند از جوامع ابتدایی تا انسان امروزی قابل مشاهده است. اگر ادبیات و یا در گونه ای بزرگ تر هنر را جایگاه کهن الگو ها بدانیم می توانیم موتیف هایی را کشف کنیم که پیش از آن در جایی دیگر و با صورتی دیگر به کار رفته است.   کهن الگوی بازگشت این نمونه را می توان زیرمجموعه ای از یک کهن الگوی بزرگ تر یعنی کهن الگوی قهرمان تلقی کرد. در اساطیر قهرمان شخصیتی است که پس از رسیدن به بلوغ قبیله اش را در جستجوی دنیای ناشناخته ها ترک می کند، او در این مسیر به مسائل و مشکلاتی برمی خورد که مانع از ادامه ی سفر او می شوند اما او با توجه به ویژگی های ذاتی و هوش سرشارش از پس این مشکلات برمی آید. در این راه از نیروهای ماورالطبیعی سود می جوید و سرانجام طلسم و یا نیروی نجاتبخش را به دست می آورد. بازگشت او برای قبیله مبارک و خسته است، چرا که تنها اوست که می تواند بداقبالی ها را پایان بخشد و روحی تازه در قبیله بدمد. والتر کی گوردن در مقاله ی  در آمدی بر نقد کهن الگویی، این موقعیت را  به صورت زیر تشریح می کند: الف) طلب: این موتیف بیانگر پویشی است برای یافتن شخص یا طلسم یا تعویذی که پس از دست‌یابی و عودت آن باروری به یک سرزمین بی‌حاصل اعاده می‌گردد. ویرانی این سرزمین انعکاسی است از بیماری و ناتوانی رهبر آن. ب) تکلیف: قهرمان داستان برای نجات کشورش، دستیابی به بانوی زیبا و مورد علاقه‌اش و اثبات هویت خود به منظور تثبیت مقام بحق‌اش باید به پاره‌ای اعمال خارق‌العاده دست زند. پ) تشرف: معمولاً به معنای وارد شدن به زندگی است و در توصیف نوجوانی که به مرحله‌ی بلوغ و پختگی می‌رسد به کار می‌رود. چنین کسی در روند رشد با مشکلات و مسئولیت‌های عدیده‌ای مواجه می‌گردد. بیداری، آگاهی یا بینش بیشتر نسبت به جهان و انسان‌هایی که در آن می‌زیند، معمولاً نقطه‌ی اوج این موقعیت کهن‌الگویی را شکل می‌بخشد. ت) بازگشت: قهرمان پس از یافتن طلسم به سرزمین اش بازمی گردد تا خشکسالی را برطرف کند و یا شیشه ی عمر دیو را بشکند. اکنون سفر توانایی  این کار را به او داده است که کشورش را نجات دهد.( کی گوردن، 1368، ص28 ). با بررسی نکات ذکر شده می توان چنین نتیجه گرفت که بازگشت قهرمان در کارکرد کهن الگویی خود همواره با خوش اقبالی و نجات قبیله همراه است. علاوه بر این رویکرد به کهن الگوی بازگشت، می توان نمونه های دیگری را نیز از این مفهوم، در فرهنگ های دیگر مشاهده کرد. بازگشت به خانه یا وطن گونه ای دیگر از کهن الگوی بازگشت است. این نمونه تنها در ساحت زندگی قهرمان نمی گنجد بلکه در ارتباط با زندگی همه ی انسان هاست. اگر بخواهیم این باور را در ذهن بشر نخستین ریشه یابی کنیم به تلقی او از زمین به عنوان مادر هستی دست می یابیم. مادر هستی بارور کننده و بوجود آوردنده ی همه موجودات است، او مبدا و پایان جهان است. این اعتقاد که انسان از زمین زاده شده و دوباره به هنگام مرگ باید به زمین بازگردد در بسیاری از فرهنگ های کهن دیده شده است، آن چنان که “ نوستالژی بازگشت به زمین- مادر گاه پدیده­ای جمعی می­شود؛ و آن گاه علامت آن است که جامعه­ای دست از مبارزه کشیده و به محو کامل نزدیک می­شود. این مورد یاروروهای(Yaruros) امریکای جنوبی است، شمن­ها درحالت خلسه­ی خود به سرزمین کوما سفر می­کنند و آنچه را که در آن جا می­بینند، باز می­گویند: کل قبیله از نوستالژی این بهشت گمشده رنج می­برد، یاروروها بی شکیبانه در انتظار مرگ و ورود دوباره به سرزمین مادر می­باشند.” (الیاده، 1382، ص 159)   ویژگی های دراماتیک کهن الگوی بازگشت       وقتی با رویکردی نمایشی به سراغ الگوهای کهن می‌رویم، مطمئناً نمی‌توان تمامی مؤلفه‌های یک اثر دراماتیک را در آنها جستجو کرد. اما با این حال این پرسش همواره باقیست که این نمونه‌ها دارای چه بنیان‌هایی بوده‌اند که تا روزگار ما تأثیر خود را بر عرصه هنر حفظ کرده‌اند. عرصه‌ی پژوهش اسطوره‌ای عرصه‌ی شناسایی این ریشه‌ها و بنیان‌هاست .     استروس اعتقاد دارد که باید عناصر پایدار و نامتغیر اسطوره را جستجو کرد. به راستی این  عناصر پایدار و نامتغیر چه چیزهایی هستند؟ استروس همچنین عقیده دارد که “ارزش اسطوره‌ای حتی از خلال بدترین ترجمان‌ها و برگردان‌ها نیز حفظ می‌شود. ذات و مفهوم اسطوره نه در سبک و سیاق آن، و نه در موسیقی کلامی یا ترکیبی است که با اجزا ایجاد می‌کند بلکه ارزش اسطوره در قصه‌ای است که می‌گوید.”(ثمینی، 1387، ص29)  آیا می‌توان عناصر پایدار و نامتغیر  را در برابر قصه قرار داد؟ “از این نوشته‌ی استروس ساختارگرا می‌توان چنین نتیجه گرفت که در فرایند اقتباس از اساطیر، این وضعیت‌های داستانی هستند که منتقل می‌شوند و نه الزاماً چگونگی روایت و جزئیات نهفته در تار پودشان شاید به این دلیل که در روایات اسطوره‌ای محور عمودی به مراتب قدرتمندتر و فراگیرتر از محور افقی است.”(ثمینی، 1387، ص29)      در باب تاثیرات اسطوره و کهن الگو در ادبیات نمایشی نغمه ثمینی در کتاب تماشاخانه ی اساطیر چنین می گوید: به بیان بهتر آن چه که در روایات مختلف از یک داستان اسطوره‌ای واحد مشترک است، همانا کنش‌های اصلی است که در نگاهی کلی وضعیت‌های داستانی را می‌سازد.. در کلان‌ترین نگرش، ادبیات معاصر- فارغ از این که نمایشی باشد یا نباشد- دو رویکرد متفاوت نسبت به اساطیر کهن را پیش چشم می‌گشاید.برداشتی خودآگاهانه از صورت منجمد اساطیر. شاید با تنها اندکی تغییر به گونه‌ای که چارچوب‌های کلی روایات اولیه دست نخورده باقی بمانند و دیگر برداشت از کهن الگوها یا صور تغییر یافته‌ی روایات آشنای اساطیری به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه با طبعاً در خوانش اول خوانش اساطیری است که به کار می‌آید تا رابطه‌ی اسطوره و متن را تبیین کند، و در شکل دوم،‌ خوانش کهن نمونه‌ای مسیر تحلیل را روشن می‌کند. (ثمینی، 1387، ص 30)  به هنگام تجزیه ی داستان یک نمایشنامه به هسته ی اولیه اش این کنش های نمایشی هستند که مدنظر قرار می گیرند. در ابتدا کنش های جزئی و داستان های فرعی حذف می شوند و در مرحله ی بعد چیزی که می ماند همان کنش اصلیست. چیزی که شخصیت ها را در مسیر داستان به حرکت وامی دارد و جزئیات دیگر را رقم می زند. با بررسی کهن الگوی بازگشت به عنوان یک کنش نمایشی و یا هسته ی اولیه ی یک نمایشنامه می توان به این نتیجه رسید که این کهن نمونه از ابتدا صورتی دراماتیک داشته است. قهرمان یکی از اراکان اصلی هر  اثر دراماتیک است و رفتار و کنش اوست که داستان را شکل می دهد.  ویژگی های دراماتیک کهن الگوی بازگشت را در نوع اول (بازگشت قهرمان) می توان به همان صورتی که والتر کی گوردن به آن اشاره می کند در نظر گرفت. یعنی: 1- سرزمینی که دچار بحران است. 2- قهرمان برای نجات سرزمینش دست به سفر می زند. 3- قهرمان پس از به دست آوردن توانایی به سرزمینش باز می گردد. و این بازگشت نوید دهنده ی روزگاری نو و تحولی جدید در سرنوشت سرزمینش است. این کهن الگو در آثاری که مبتنی بر درگیری و کنش هستند به وفور دیده می شود. به عنوان نمونه می توان از ادیسه ی هومر در فرم کلاسیک و یا فیلم هی برادر کجایی اثر برادران کوئن در تولیدات معاصر نام برد.        از دیگر مواردی که در ارتباط با کهن الگوی بازگشت می‌توان اشاره کرد  تجدید نظر  است. آینی که در پرتو همان اعتقاد به مام زمین روشن می‌شود. اجساد را به خاک می‌سپارند تا دوباره به آغوش مام زمین بازگردند و بتوانند بار دیگر ولادت یابند. بازگشت به جایگاه اولیه از نمونه‌های کهن در تایخ بشر است. از این نمونه می‌توان تفسیرهای بسیاری را استخراج کرد. بازگشت به مادر اولیه را می‌توان به بازگشت به خاک. بازگشت به وطن، بازگشت به خانه تعمیم داد. خانه نشانه‌ای از آرامش و امنیت است و دور بودن از آن می‌تواند روند طبیعی زندگی شخصیت‌ها را دستخوش تغییرات شگرفی بکند. دور بودن از مادر اولیه نقطه‌ی آغاز بحران است و تلاش برای بازگشت می‌تواند کنش داستان را شکل بدهد و رسیدن به خاک وطن (زمین، خانه)، رسیدن به آرامش و پایان بحران‌های موجود است. این نمونه را می‌توان به صورت زیر خلاصه کرد. الف ← فرد از مادر اولیه‌اش دور می‌شود (مادر اولیه می‌تواند خانه، وطن، مادر حقیقی باشد) ب ← تلاش فرد برای بازگشت به مادر اولیه پ ← پایان جستجوها و تلاش‌ها، بازگشت به مادر اولیه   در ادبیات نمایشی این کنش می تواند شکل دهنده ی نمایشنامه های بسیاری باشد، چه در دنیای باستان و چه در دنیای مدرن، اما این رویکرد متفاوت پدیدآوندگان بوده است که با دخل و تصرف در ویژگی های اصلی این کهن الگو به نمونه های جدیدی دست پیدا کرده اند. به عنوان نمونه می توان نمایشنامه ی آنتیگونه اثر سوفوکل را نام برد. هسته ی اصلی این نمایشنامه درگیری آنتیگونه با کرئون بر سر به خاک سپردن برادرش است. جسم برادر او باید به خاک بازگردد تا به آرامش برسد. در نمونه های مدرن می توان ابه نمایشنامه ی بازگشت به خانه اثر هارولد اشاره کرد. کهن نمونه ی بازگشت در این اثر با توجه به رویکرد پینتر دستخوش تغییر شده است. قهرمان به سفر رفته است. او پس از سالها با همسرش به خانه بازمی گردد. اما او توانایی تغییر در فضای حاکم را ندارد و در نتیجه به روند حاکم تن می دهد. قهرمان دراین نمونه دیگر نه سرزمینی را نجات می دهد و نه حتی خودش در پرتو بازگشت به خانه(سرزمین مادری) به آرامش می رسد. منابع:  الیاده،میرچا،(1382)، اسطوره، رويا، راز. ترجمه رويا منجم، چاپ سوم، نشر علم  ثمینی، نغمه،(1387) تماشخانه ی اساطیر(اسطوره و کهن نمونه در ادبیات نمایشی)، چاپ اول،  نشر نی،تهران ج مادیورو ،دنالدو ، ب.ویلرایت، جوزف ،(1382) کهن الگو و انگاره ی کهن الگویی،کارکرد کهن الگو در مقام اندام روان ناآگاه جمعی،  ترجمه ی بهزاد برکات،ارغنون 22.روانکاوی 2(مجموعه مقلات) کی گوردون،والتر ، درآمدی بر نقد کهن‌الگویی، ترجمه‌ی دکتر جلال سخنور، ماهنامه‌ی ادبستان، شماره‌ی شانزدهم ناظراده کرمانی ، فرهاد ،(1367) نمادگرایی در ادبیات نمایشی،جلد دوم ،انتشارات برگ،چاپ اول،تهران   کهن الگوی یونگ و نقاشی کودک     آركي تايپ يا كهن الگو از دو جزء «خاستگاه » و «سنخ » يا «نوع » تشكيل شده است و مراد يونگ از طرح آن اين بوده است كه عنوان نماید ذهن تك تك افراد، حامل ميراثي از گذشته است بدون آن كه خود از آنها مطلع باشد.كهن الگو يا آركي تايپ يكي از اصولي است كه يونگ را از مكتب فرويد متمايز مي كند چرا كه او اين انديشه را از نيچه وام گرفته است . يونگ هم از طريق تحليل بيمارانش و هم از طريق خودكاوي و رجوع به خود در سال 1917 به عناصر قالب غيرشخصي نظر پيدا كرد. او استدلال كرد كه اين عناصر در نحوه رفتار اشخاص تاثير مي گذارند. سپس در 1919 مفهوم كهن الگو را بكار برد كه در اسطوره ، ادبيات ، دين و هنر هم راه پيدا كرد.وي اعتقاد داشت خواب هاي شبانه انسان نيز برگرفته از آركي تايپ هاست ، در حالي كه فرويد بيشتر به مقوله جنسيت تاكيد مي كرد. آركي تايپ تصاوير ذهني را برجسته مي سازد و در تجربيات جهانشمول بشر مثل تولد و مرگ و... متبلور مي شود. در آثار ادبي و هنری نيز درونمايه ها، شخصيت ها و پيرنگ ها زائيده كهن الگو هستند. عناصر تكرار شونده در ادبيات هم با همين الگو استدلال مي شوند. مي توان گفت كهن الگوها خاطره هاي نژادي بشرند. كاربرد كهن الگوها در نقاشي اين است كه در آثار نقاشي اقوام مختلف ، مي توان نشانه هاي مشتركي يافت كه نشان دهنده خاستگاه كهن الگويي مشترك آنهاست . اگر در نقاشي ايماژي غالب وجود دارد مي توان آن را از منظر ناخودآگاه جمعي بررسي كرد. وقوف ناخودآگاهانه يك كودك سرطانی رو به موت ،بدون آن كه از حضور يا قريب الوقوعي مرگ مطلع باشد، نمايانگر ذهنيت و ابعاد ضمير ناخودآگاه اوست كه اگرچه پيدا نيست اما موجد تحولاتي است كه اثراتش را در نقاشي هاي او مي توان ملاحظه كرد. چنين كودكي با وجود اين كه هيچ آگاهي از زودمرگي اش ندارد، بطور سمبليك ، تصاويري مرگ آلود نقاشي مي كند.روان شناسي به نام كوبلرراس مي گويد:اين كودكان در چنين وضعيتي ، حتي به نزديك بودن مرگ هم اشاره مي كنند. او يا با استفاده از كلامي صريح و مستقيم يا توسط شعر و داستان و يا از طريق نقاشي و بازي و ايما و اشاره ، تم مرگ را بيروني مي كند نقاشي از منظر يونگ ، افشاگر بخش هايي از ضمير ناخودآگاه بشر است ، پس نقاشي راهي به تودرتوهاي ذهن و دريچه هاي ناپيداي شخصيت انسان هاست . متاسفانه در فرهنگ ما، والدين كتاب هايي براي بچه ها مي خرند كه الگويي مشخص و تعيين شده داشته و تنها نياز به رنگ آميزي دارد. اين به معني نفي خلاقيت و ايجاد محدوديت براي بچه هاست . بهترين كار براي راه بردن به ناخودآگاه كودك اين است كه بگذاريم آزادانه نقاشي كنند. مفاد ضمير ناخودآگاه زماني روشن تر مي شود كه نقاشي هاي فرد را زنجيروار و مداوم پيگيري كنيم و از وراي عناصر تكرار شونده و غالب آنها، پي به درونيات ناپيداي او ببريم . نبايد از ياد برد كه آنچه كودكان نقش مي كنند، تنها يك شي ء نيست . هر چه او تصوير مي كند داراي نسبتي با خود اوست و معادل تصويري دنياي پيرامونش را نشان مي دهد. يونگ معتقد است نقاشي ها حكم الفباي روان انسان را دارند و عامل رمزگشايي ذهن افراد به شمار مي روند. در اين ميان رنگها حاوي بيشترين تاثير و كاربرد هستند، پشت كاغذ نقاشي و ميزان فشردن قلم از سوي كودك بر روي كاغذ عاملي ديگر و تكرار شي ء يا نشانه اي خاص در نقاشي ها هم براي رسيدن به تحليل يونگي فرد داراي كاربرد است .       خوانش کهن الگویی بوف کور و ریشه یابی آن     " هین سخنی تازه بگو تا دو جهان تازه شود "                                                                     (مولوی) نوشتن در باره ی بوف کور در مقام نخستین ، پرراز و رمزترین و تأثیرگذارترین رمان کوتاه و افزون بر آن به عنوان شاهکار ادبیات داستانی هنوز هم دشوار می نماید . با آن که در باره ی این اثر ، زیاد نوشته شده (1) هنوز هم جای ناگفته ها باقی است از جمله این دقیقه که " صادق هدایت " در طرح بن مایه ها و به ویژه آنچه امروز در نگرش " یونگ " به " کهن الگو " ( Archetype ) معروف شده ، چه الگوهایی پیش چشم می داشته یا کدام متون در ادبیات داستانی نظم و نثر ما ، او را به این گونه الگوهای متنی رهنمون می کرده است . پژوهش من در مورد هزار و یک شب نشان داد که دست کم دو حکایت در این شاهکار سراسر راز و رمز هست که سرشار از الگوهای آرکی تایپی و مشابه در " بوف کور " است . این شیوه ی روایی که چگونه در حکایتی همه ی مردان به یک مرد ، همه ی زنان به یک زن و در نهایت همه ی کسان حکایت ، سویه های روانی متفاوت یک شخصیت باشند ، در همین دو حکایت هست . گونه ای بازی با اعداد " دو " و " چهار " و دادن جنبه ی رمز و ابهام به آن ، در یکی از همین حکایات آمده است ؛ از این گذشته " هدایت " با هفت پیکر " نظامی " نیز آشنایی و در مواردی به استعاره ها و رمزهای آن نظر می داشته است . افزون بر این ها ، یافتن همانندی و پیوند میان داستان کوتاه عروسک پشت پرده به عنوان طرح نخستین و سپس گسترش این داستان کوتاه به گونه ای خلاقانه ، فلسفی ، هنری و رمان کوتاه به نام بوف کور ، هدف دیگر نوشته ی کنونی است . 1. زن الهام بخش : " یونگ " در هر زن ، به روانی مردانه ( آنیموس ) و در هر مرد ، به روانی زنانه ( آنیما ) باور داشت و " آنیموس " را در حکم " هستی زاینده " می دانست . او در 1925 در مقاله ی ازدواج به عنوان پیوند روان شناختی : آنیما و آنیموس نوشته : " زن می تواند به یاری حمایت اخلاقی خود به مرد کمک کند تا سرنوشت واقعی اش را بسازد . " (2) به تعبیر یکی از پیروانش : " سویه ی نرینه ی زن ، تخم های زاینده ای به بار می آورد که قدرت بارور کردن سویه ی مادینه ی مرد را دارند . این ، همان Femme inspiratrice ( زن الهام بخش ) است . " (3) " فون فرانتس " ، یکی از شاگردان یونگ ، نقش " زن الهام بخش " را در مرد به " رادیوی درونی با طول موج معینی " مانند می کند که پارازیت را دور کرده " صدای مرد بزرگ " را واضح به گوش می رساند و در ادبیات به نقش " کسی چون بئاتریس " در بهشت " دانته " تشبیه می کند . (4)در " بوف کور " کافی است راوی تنها یک بار " زن اثیری " راببیند تا دریابد که همه ی مشکلات زندگی بر او آسان شده است : " فقط یک نگاه او کافی بود که همه ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند . به یک نگاه او ، دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت . " (5) چه پیش از دیدار " زن اثیری " و چه پس از آن ، آنچه راوی نقاش بر روی جلد قلمدان می کشد ، با الهام از او یا به واقع " روان زنانه " ی راوی است که هستی بیرونی ندارد ؛ بلکه جزئی از وجود یا " ناخودآگاه " راوی است : " من که عادت به نقاشی چاپی روی جلد قلمدان کرده بودم ، حالا باید فکر خودم را به کار بیندازم و خیال خودم ، یعنی آن موهومی [ را ] که از صورت او در من تأثیر داشت ، پیش خودم مجسم بکنم . یک نگاه به صورت او بیندازم ؛ بعد چشمم را ببندم و خط هایی را که از صورت او انتخاب می کردم ، روی کاغذ بیاورم . . . با نیش قلم مو ، این حالت را کشیدم و این دفعه دیگر نقاشی را پاره نکردم . " (صص41ـ 38) تصویری را که راوی از این زن اثیری گل نیلوفر به دست ، پیر مرد قوزکرده ، درخت سرو و جوی آب می کشد ، بازگشتی به بهشت نخستین ، تولد و حیات روانی آغازین انسان نوعی است . اینک به سراغ حکایت تاج الملوک در کتاب هزار و یک شب می رویم که " شهرزاد " آن را ضمن حکایت ملک نعمان و فرزندان او برای " شهریار " روایت کرده و ما در بررسی خود تنها به رخدادها یا کسانی اشاره می کنیم که به کار مقایسه و تحلیل ما آید . شخصیت اصلی مرد " عزیز " نام دارد که به عقد دختر عمویش " عزیزه " درآمده است . " عزیزه " در این حکایت سویه های روانی متفاوتی دارد اما در بررسی کنونی و مشخص ما نقش " زن الهام بخش " را ایفا می کند . " عزیز " با همسر خود رابطه ی زناشویی و متعارف ندارد اما درست در مقطع عقدکنان بر خوبرویی شهرآشوب به نام " دلیله ی محتاله " دل نهاده است . " دلیله " با زبان رمز و اشاره با او سخن می گوید و شوهر ـ که نمی تواند از آن رمز و اشاره چیزی دریابد ـ آن همه را با همسر مهربان خود درمیان می نهد و چاره از اومی خواهد . از این جاست که " عزیزه " به تدریج سیمای خود را به عنوان " زن الهام بخش " یا سویه ی خلاق " آنیما " ی مرد نشان می دهد : " گفت ای پسر عم ، اشارتی که با پنج انگشت کرده، تفسیرش این است که پس از پنج روز بیا و نمودن آیینه و ســـر از منظره به درآوردن و دستـــارچه، ی سرخ گرفتن و فشردن ، اشارت به این که به دکان صباغ اندر ، بنشین تا رسول من نزد تو بیاید . . . دل قوی دار و ثابت قدم باش که دیگران نیز به عشق گرفتار گشته سال ها به رنج و محنت و دوری شکیبا بوده اند . ترا هفته ای بیش نمانده . چرا ناشکیبا هستی . " (6) " محتاله " بارها به زبان رمز با مرد شیفته سار سخن می گوید و " عزیز " در همه حال از رمزگشایی و رهنمودهای " عزیزه " بهره مند می شود و سرانجام به کام می رسد . ما در مقام کوتاه نویسی ، از اشاره به این موارد خودداری می کنیم و خواننده را به مطالعه ی آن حکایت برمی انگیزیم . در واقع رهنمودها و دلگرمی های " عزیزه " و کمک به آماده سازی شوهر برای فرستادن او به نزد آن " لعبت پریزاد " ـ که در واقع رقیب عشقی ـ جنسی اوست ـ به تعبیر " یونگ " همان " اشارات ناخودآگاه " مرد است که به هنگام درماندگی به یاری اومی شتابد و بخشی از روان زنانه ی " عزیز " و " راوی " در " بوف کور " است که به هیئت " عزیزه " یا " زن اثیری " مجسم و ممثّل شده است . 2. زن شریر : " آنتونیو مورنو " در مورد این بخش از ناخودآگاه جمعی از دید " یونگ " می نویسد : " آنیموس زنان به کثرت و تعدد و التفات دارد . . . زنی که مسخّر آنیموس خود شده باشد ، همواره با خطر از دست دادن زنانگی اش روبه روست . " (7) به باور " فون فرانتس " این سویه ی روان مردانه ی زن در " اساطیر و قصه های پریان ، نقش غارتگر و آدمکش را ایفا می کند " و " تفکر او شبکه ای از افکار حسابگرانه است که پر است از بدخواهی و زمینه سازی و نتیجه ی آن ، گرفتاری در وضعی است که حتی آرزوی مرگ دیگران را می کند . " (8) در " بوف کور " شخصیت کامخواه و شریر " لکاته " است : " بعد از این که فهمیدم فاسق های طاق و جفت دارد . . . از من بدش می آمد ؛ آن هم چه فاسق هایی ! اسم ها والقابشان فرق می کرد ولی همه شاگرد کله پز بودند . " (صص89ـ 88) جز این " لکاته " منشی آزارگر و سادیستی دارد و از شکنجه ی شوهر لذت می برد . او در شب زفاف خود ، راوی را ناکام می گذارد : " دو ماه و چهار روز دور از او روی زمین خوابیدم و جرئت نمی کردم نزدیکش بروم . " (ص88) و حتی یک بار هم که راوی موفق به همکناری با او میشود " لکاته " لب او را گاز می گیرد : " ناگهان حس کردم که لب مرا به سختی گزید به طوری که از میان دریده شد . " (ص173) راوی یک بار آشکارا به هر دو عادت و منش او اشاره می کند : " یک زن هوسباز که یک مرد را برای شهوترانی ، یکی را برای عشقبازی و یکی را برای شکنجه دادن لازم داشت . " (ص100) در حکایت تاج الملوک همین سویه ی منفی در روان مردانه ی زن را " دلیله ی محتاله " ایفا می کند . او که پیش از این در سیراب کردن " عزیز " از کامخواهی به راه افراط می رفت ، به محض آن که درمی یابد وی با زنی دیگر سرخوش افتاده ، آهنگ انتقامجویی می کند : " آن گاه بانگ به کنیزکان زد و فرمود که پای مرا با ریسمان بستند و دست های مرا محکم گرفتند . آهنی در آتش گذاشت . پیش من آمده ، مردی مرا ببرید و من مانند زنان بماندم . جای بریده را با آهن سرخ گشته داغ کرد که خونش بازایستد و من بی خود بیفتادم . " (صص439ـ 438) " یونگ " در معرفی بیش تر چنین زنانی می نویسد : " این نوع زن ، ماجراهای عاشقانه و شورانگیز را به خاطر خود ماجرا دوست دارد و به مردان متأهل نه چندان به خاطر خود آن ها ؛ بلکه بیش تر به علت آن که متأهّلند جلب می شود ، زیرا به او امکان می دهد تا عقد ازدواجی را از هم بپاشد و این نکته ی اصلی نقشه ی اوست . پس از حصول منظور ، به سبب فقدان غریزه ی مادری علاقه ی او از بین می رود و بعد ، نوبت شخص دیگری است . ظاهراً چنین زنانی نسبت به آنچه می کنند ـ وبرای خود و قربانیانشان فایده ندارد ـ کاملا ً کورند . " (9) زن کامخواه پیوسته صورت هایی از خود بر دستمال هایی نقش کرده ، اینجا و آنجا می فرستد . " عزیزه " ـ که نگران سلامت روانی شوهر خویش است ـ به او در قبال " دلیله ی محتاله " هشدار می دهد : " اگر به مصوّر این صورت برسی ، از او دوری کن و مگذار که به تو نزدیک شود و بدان که مصور این صورت در هر سال تمثال خود را تصویر کند و به شهرهای دور بفرستد تا این که خبر او به همه جا برسد و حسن صنعش در آفاق منتشر شود . " (ص441) 3. عزیزه و لکاته ، دختر عمو و دخترعمه ی شوهرانند : " عزیزه ، دختر عموی " عزیز " است و از کودکی در یک جا و با هم بزرگ شده اند : " مرا دختر عمّی بود که پدرش مرده و در خانه ی پدر من پرورش یافته بود . . . چون هر دو بزرگ شدیم ، ما را از همدیگر پوشیده نمی داشتند . پس از آن پدر و مادرم با هم یکدله شده گفت و گو کردند که امسال عزیزه را به عزیز کابین کنیم . . . ولی من و دختر عمم در یک خوابگاه می خفتیم و نمی دانستیم که چه باید کرد . " (ص410) در " بوف کور " هم " لکاته " دختر عمه ی راوی است و با هم بزرگ شده اند : " با وجود این که خواهر و برادر شیری بودیم ، برای این که آبروی آن ها نرود ، مجبور بودیم که او را به زنی اختیار کنم . " (ص87) و هر دو در یک گهواره می خوابیده اند : " وقتی که من خیلی کوچک بودم ، در اتاقی من و زنم توی ننو ، پهلوی هم خوابیده بودیم ، یک ننوی بزرگ دو نفره . " (صص94ـ93) اکنون می توان فهمید که چـــرا " لکاته " این اندازه می کوشد از راوی فاصله بگیرد و رختخوابخود را از شوهر جدا کند . (ص 89) او خود را " خواهر " راوی می داند و کوشش راوی برای نزدیک شدن به وی نوعی ازدواج با محارم تلقی می شود . او تنها یک بار موفق می شود " لکاته " را در آغوش بگیرد و با او همکنار شود و آن هم وقتی است که به لباس مبدّل به اتاق او می رود و خود را در تاریکی به جای " پیرمرد خنزر پنزری " جا می زند : " بلند شدم ؛ عبای زردی [ را ] که داشتم ، روی دوشم انداختم ؛ شال گردنم را دوـ سه بار دور سرم پیچیدم ؛ قوز کردم . . . و پاورچین پاورچین به طرف اتاق لکاته رفتم . . . دوباره شنیدم که گفت : بیا تو ؛ شال گردنتو واکن . " (صص171ـ170) " عزیز " نیز با " عزیزه " رابطه ی جنسی ندارد و مانند خواهر و برادر رفتار می کنند ؛ هم به این دلیل که هنوز خطبه ی عقد خوانده نشده و هم به این دلیل که " عزیزه " از او داناتر است (ص410) و برای " عزیز " نقش مادرانه و راهنما ایفا می کند و می کوشد او را به وصال " دلاله ی محتاله " برساند : " اگر من کسی بودم که بیرون رفتن و آمدن می توانستم ، هرآینه به اندک زمان ترا با او به یک جا جمع آوردمی و راز شما پوشیده داشتمی . " (ص413) از سوی دیگر اوصافی که راوی " بوف کور " از مادر خود می آورد به هیئت ظاهری " لکاته " شباهت دارد : مادر " چشمانی مورب " داشته و بویی می داده مثل " بوی عرق گس و یا فلفلی که مخلوط با عطر موگرا و روغن صندل می شده . " (صص80ـ79) وقتی راوی نیز در آغوش " لکاته " است ، همین اوصاف را برای او می آورد : " چشم های درشت بی گناه ترکمنی داشت " (ص171) یا " موهای او که بوی عطر موگرا می داد . " (ص173) پس تغییر و تبدیل لباس و هیئت ظاهری ، کوششی برای تغییر " هویت " راوی برای وصال به زنی است که باید " آزاد " باشد ؛ نه مادر نه خواهر شیری ؛ بلکه زنی که به همگان تعلق دارد . افزون بر این ، برخی از رفتارهای " لکاته " نیز چون " عزیزه " مادرانه است ؛ مثلا ً هنگامی که راوی به سختی بیمار است و هر آن آرزوی مرگ می کند ، " لکاته " تیمار او می برد و اندوه او می خورد : " آمده بود سرِ بالین من و سرم روی زانوهایش گذاشته بوده ؛ مثل بچه مرا تکان می داده ؛ گویا حس پرستاری مادری در او بیدار شده بود . کاش در همان لحظه مرده بودم . " (ص96) راوی هیچ گاه نتوانسته مادر واقعی خود را ببیند و در دامان " دایه " ( عمه ، مادر لکاته ) بزرگ شده است . در این حال " لکاته " هم همسر ، هم خواهر شیری و هم مادر راوی است و به بیان دقیق تر بخشی از " روان زنانه " ی اوست که ناظر به عواطف بشری ، عشق ، زیبایی و سویه های خلاق روانی راوی است . پس پیش از آن که به سویه های روانی " عزیز " بپردازیم ، ضروری می دانیم یک بار دیگر به کهن الگوهایی اشاره کنیم که در " عزیزه " گرد آمده است . یک سویه ی زنانگی او را " دلاله ی محتاله " تشکیل می دهد که به تعبیر" فروید " تجسم محسوس ، عینی و مفرط " شور زندگی " ((Eros است . او بر پیمان خود با " عزیز " استوار است اما مهرورزی اش از تنگنای کامخواهی درنمی گذرد . از ازدواج گریزان است و سیمای زنی شریر و مکّار را دارد . اما سیمای دیگر ناخودآگاه " عزیزه " سویه ی مفرط مادرانه ـ خواهرانه است ؛ یعنی همان سیمایی که " دلیله ی محتاله " فاقد آن است . یکی از " کهن الگو " ها به باور " یونگ " کهن الگوی " مادرمثالی " ( Mother Archetype ) است که خود سویه های مثبت و منفی دارد . سویه ی منفی آن در " عزیزه " نمود یافته و آن چیرگی نقش مادرانه بر زنانگی به عنوان همسر است . او چنین زنی را به همسر " لوط " مانند می کند (10) که به جای این که پیش روی خود ، همسرش ، را ببیند ، به پشت سر خود ( ایفای نقش مادرانه ) نگاه می کند و دیدن " سدوم " و " عموره " را ـ که به فرمان خداوند در حال ویرانی است ـ بر دیدن پیش روی خود ترجیح می دهد و ناگزیر " به ستونی از نمک " مبدل می گردد . (11) به پندار " یونگ " زنانی چون " عزیزه " در برابر طبیعت بشری خود طغیان کرده اند . او نمی کوشد دریابد چرا شوهر نسبت به زن محتاله این اندازه مشتاق و در راستای وی این همه بی احساس است . به جای آن که بکوشد راز جاذبه های زنانه و " زنانگی " معشوقه ی کامجو را دریابد ، شوهر را با دست خویش به سوی رقیب می راند . آنچه در دختر عمو نیست ، میل شهوانی و " رسم عاشق کشی و شیوه ی شهرآشوبی " است . پس به عوض آن که سعی کند پسر عمو را " بنده ی طلعت " خود کند ، نقش مشاوری مهربان و مادری ایثارگر را برای وی بازی می کند و به همین دلیل در چشم شوهر قدری ندارد . هر یک از این دو زن ، چیزی دارند که در دیگری نیست و چیزی را ندارند که در دیگری هست . پس هم را کامل می کنند . این دو سویه های جاذبه ی زنانگی و نقش مادری هستند و آن دو ، یک تن بیش نیستند . در مورد " لکاته " نیز چنین حکمی صادق است . او هم مادر و هم همسر است . به عنوان مادر ، شباهتی تام به مادر راوی دارد که در معبد " لینگم " ـ که نماد نرینگی خدای " شیوا " است ـ برای همگان می رقصد و اگر باردار است ، بار از شوهر ندارد ؛ به احتمال از برادر شوهر دارد . (ص81) " لکاته " نیز باردار است اما نه از شوهر ، بلکه از دیگران : " این دختر باکره نبود . . . فقط به من رسانیده بودند . " (ص87) اما علاقه ی راوی به او البته شهوانی هم هست : " او را نه تنها دوست داشتم ، بلکه همه ی ذرات تنم او را می خواست ؛ مخصوصا ً میان تنم . " (ص101) آن تعالی ، سویه ی آسمانی و بزرگ منشی که در " عزیزه " هست ، در مادر راوی نیز هست ، زیرا کار او جنبه ی عبادی دارد و با رقص جادویی و روحانی خود می کوشد نیروهای معنوی تماشاگران را در معبد به جنبه های روحانی و عرفانی هدایت کند و از این نظر سیمایی چون " زن اثیری " دارد . شگفت انگیز این که سیمایی که راوی از این زن ترسیم می کند به مادر خودش مانند است و نشان می دهد که همه ی زنان ، یک زن بیش نیستند : " لطافت اعضا و بی اعتنایی اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می کرد ؛ فقط یک دختر رقاص بتکده ی هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد . " (ص19) 4. عزیز و تاج الملوک سویه های یک سیمایند : " تاج الملوک " در این حکایت ، ملک زاده ای است که " عزیز " داستان خود را برایش بازمی گوید . این شخصیت ، سیمای دیگری از سویه های ناخودآگاه " عزیز " است . او در طی مسافرت یک ساله اش درمی یابد که نگارنده ی صورت غزال بر دستاری که " دلیله ی محتاله " به وی بخشیده ، دختری به نام " سیده دنیا " ملک زاده ی جزیره ی " کافور " است . او یک بار برای یافتن و دیدن وی به آن جزیره رفته و یک نظر هم او را دیده اما به دلیل عقیمی ، حسرت زده بازگشته است . او اینک به عنوان دلیل راه ملک زاده ی خطّه ی اصفهان ، برای رساندن " سیده دنیا " به ملک زاده ، همراه اوست . با این همه " دنیا " از ازدواج بیزار است و مردان را ـ در پی خوابی که دیده ـ به بی وفایی منسوب می کند . از نظر " یونگ " چنین زنی کهن الگوی زنانی است که به شدت زیر تأثیر روان مردانه ( آنیموس ) خویش هستند که پدر در تکوین آن نقشی بنیادین دارد . آنچه سبب ناآگاهی " دنیا " شده ، توهّمی بیش نیست . مشاهده ی یک مورد از بی وفایی جنس مذکر ، آن هم در رؤیایی ناتمام و ابتر و بنا نهادن حیات روانی خود بر موج توهم ، زن را از نیمی از حیات روانی اش دور می کند . کبوتر نری که به باور او نمادی از بی وفایی و بی غیرتی است ، نمودی از سیمای پدر و جنبه ی منفی آنیموس اوست که " زنان را از تمام مناسبات انسانی و مخصوصا ً از هر تماسی با مردان واقعی باز می دارد . او تجسم یک پوشش پیله مانند افکار رؤیایی است که پر است از میل و داوری هایی که اشیا چگونه باید باشند و این کوشش ، زن را از واقعیت زندگی جدا می کند . " (12) باری " تاج الملوک " با یک صحنه سازی دلالتگر می تواند " سیده دنیا " را از توهم بیرون بیاورد و مهرش را به خود بجنباند : " هر دو ماهرو هماغوش گشته لب یکدیگر همی بوسیدند تا روز برآمد . " (ص468) اکنون می توان به مقایسه ی دو شخصیت واحد ( عزیز ، تاج الملوک ) پرداخت . آنچه در رفتار " عزیز " از همه مشخص تر است ، کامخواهی ، شادخواری ، تن آسانی و انفعال اوست . روان زنانه ( آنیما ) در مرد هم سویه ی مثبت دارد و هم جنبه ی منفی . به نظر یونگ ، تخیلات شهوی و رفتار غیر عقلاتی مرد ، آشکارترین نمود سویه ی منفی روان زنانه است و " نشان می دهد که مرد به قدر کافی مناسبات عاطفی خود را پرورش نداده ؛ یعنی وضع عاطفی او نسبت به زندگی به حال کودکــانه باقی مانده است . " (13) بی مهری او در راستای دخترعمو ـ که آن همه به او نیکی ها داشت ـ نمود دیگری از کاستی عاطفی اوست . وقتی به باغ " دلیله " می رود و سفره ای رنگین می بیند ، کار شکم راست می دارد و بی حضور میزبان و محبوب ، آنچه از خوردنی بر خوان هست ، می بلعد . او به این دلیل که به مرز آگاهی نرسیده بود ، نتوانست بر هیچ یک از سه زنی که با آنان پیوند می داشت ، تأثیر بگذارد . در برابر همه ، بی دست و پا و از نظر خودآگاهی و شهامت ، نازل تر بود . در برابر وی " تاج الملوک " از آن جا آغاز می کند که " عزیز " آن را به پایان نبرده ، تسلیم می شود . آنچه در " تاج الملوک " برجسته است ، جنبه ی مثبت روان زنانه ی اوست . " یونگ " باور دارد که روان زنانه مسئول این است که مرد ، یک همسر مناسب پیداکند . او به محض شناخت مراتب جمال و کمال " سیده دنیا " در طلب او پیوسته از خود هشیاری ، شهامت و چاره گری نشان می دهد . او در جست و جوی این همسر ، به زندان می افتد و حتی تا پای سفره ی اعدام پیش می رود اما از طلب بازنمی ایستد . گذشته از این ، سویه ی مثبت همان روان زنانه او را برمی انگیزد تا در تحول منش " سیده دنیا " بکوشد ؛ او را از ذهنیت گرایی غیر منطقی دور و به عینیت زندگی نزدیک کند . " سیده دنیا " تنها با چاره گری اوست که می تواند بر سویه های منفی روان مردانه و رشد افراطی و غیرعقلانی آن چیره شود . مسافرت طولانی " عزیز " برای خودش ، دستاوردی روانی و معنوی نداشت و نتوانست " خود " را بیابد ؛ در حالی که مسافرت " تاج الملوک " از آن سوی " اصفهان " به این سوی جزیره ی افسانه ای " کافور " سیری آفاقی و انفسی بود و به وی کمک کرد تا توانایی های خود را محک زند و به تعبیر " یونگ " با " رادیوی درونی " یا " روان زنانه " (آنیما ) ی خود ارتباط برقرار کند . همسفری " عزیز " و " تاج الملوک " به عنوان رهروان طریقت خودشناسی نشان می دهد این دو ، یک تن بیش نیستند اما به خاطر تجسم دقیق تر و نیرومندتر ، به هیئت دو شخصیت مختلف نمود یافته اند . 5. راوی و پیرمرد قوزکرده ، یک تن هستند : " راوی " در " بوف کور " سیمایی منفی و سویه ای مثبت دارد . سیمای منفی او ، همانند " عزیز " ، انفعال ، ناآگاهی و کامخواهی اوست . اومعروض حوادث و کسان داستان است . " لکاته " و " دایه ـ عمه " با او چون کودک رفتار می کنند . (ص120) و برای این که مورد توجه " لکاته " قرار گیرد نقش " دلال محبت " را برای او ایفا می کند : " از هر کسی که شنیده بودم خوشش می آمد ، کشیک می کشیدم ؛ می رفتم هزار جور خفت و مذلت به خودم هموار می کردم او را برایش غر می زدم . . . جاکش بدبختی بودم که همه ی احمق ها به ریشم می خندیدند . " (صص90ـ89) در خانه در چشم هیچ کس حرمت و منزلت ندارد : " به خاطر همین لکاته ، پشت سرم ، اطراف خودم می شنیدم که در گوشی به هم می گفتند : " این زن بیچاره چطور تحمل این شوو دیوونه رو می کنه ؟ " (صص92ـ91) " شور مرگ " ( Thanatos ) بر او چیره می شود و آرزوی مرگ می کند : " از این حالت جدید خودم کیف می کردم و در چشم هایم غبار مرگ را دیده بودم ؛ دیده بودم که باید بروم . " (ص92) این گونه پندار و رفتار ، نمودهای سویه ی منفی روان زنانه ( آنیما ) ی راوی است . چنین مردی به نوشته ی " فون فرانتس " از منش مردانه ی خود دور می شود " زن صفت می گردد یا دستخوش مکر زنان قرار می گیرد و نمی تواند با شداید زندگی مقابله کند . چنین روان زنانه ای ممکن است مردان را به اشخاص احساساتی تبدیل کند یا آنان را به زودرنجی پیرزنان درآورد . " (14)با این همه ، راوی سویه ی مثبت هم دارد . در این حال او سیمای " پیرمرد قوزکرده " را دارد که بارها در داستان او را می بینیم . سویه ی مثبت روان زنانه ی راوی ، حالتی روحانی دارد . " فون فرانتس " کهن الگوی " انیما " را به صورت کوشش " برای کشف اراده ی الهی و برقراری ارتباط با خدایان " ترسیم می کند ؛ آن طرفی که آن ها را قادر می سازد با " سرزمین ارواح " ـ یعنی آنچه ما ناخودآگاه می نامیم ـ مربوط شوند . " (15) چنین سیمایی را در صحنه ای می یابیم که راوی برای نخستین بار روز سیزدهم نوروز دیده ؛ یعنی روز آشتی آدمی با طبیعت بیرون و درون خود : " دیدم در صحرای پشت اتاقم پیرمردی قوزکرده زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جوان ، نه یک فرشته ی آسمانی جلو اوایستاده ، خم شده بود و با دست راست ، گل نیلوفر کبودی به او تعارف می کرد ، در حالی که پیرمرد ناخن انگشت سبابه ی دست چپش را می جوید . " (ص18) راوی به یاد می آورد که مدت ها پیش در اتاقشان پرده ای گلدوزی شده جلو در آویزان بوده که " رویش یک پیرمرد قوزکرده شبیه جوکیان هند شالمه بسته زیر درخت سرو نشسته بود و سازی شبیه سه تار در دست داشت . " (ص115) " پیرمرد قوزکرده " سیمای روحانی " راوی " است . وجود درخت سرو ، جوی آب ، دختر اثیری که گل نیلوفر کبود به او تعارف می کند ، یادآور بهشت آسمان ، آدم و حوا و وجودهای روحانی راوی هستند و راوی خود یک جا او را " مانند نیمچه خدا " معرفی می کند (ص150) ؛ وجودی که با دیگران تفاوت دارد . * * *چنان که اشاره شد ، یکی از جنبه های رمزی " بوف کور " تکیه و تکرار شماره ی " دو " و " چهار " در طول داستان است و ما پیش از این به آن ، اشاره کرده ایم . اینک می افزاییم که آنچه از آنبه " چهار" تعبیر شده، همان سویه های مثبت و منفی در روان زنانه و مردانه و چهار شخصیت اصلیدر " حکایت تاج الملوک " و " بوف کور " است که در واقع یک شخص بیش نیستند . در حکایتی دیگر در هزار و یک شب با عنوان باقی حکایت صیاد همین کهن الگوها حضور دارند و ما از پرداختن به آن پرهیز می کنیم ؛ اما این اعداد جادویی مانند " بوف کور " پیوسته تکرار می شود و گمان من بر این است که " هدایت " جز اصل این دو حکایت ، چه بسا به تکرار دلالتگر این اعداد نیز نظر می داشته است . در این حکایت ، صیاد را عادت بر این است که هر روز " چهار " بار دام به دریا می افکند . (ص21) ماهیانی که در برکه ی آبند " چهار رنگ سرخ و سفید و زرد و کبود هستند . " (ص36) صیاد " چهار " بار به سراغ ماهی ها می رود . (ص40) در بیابانی که برکه ی آب در آن هست ، " چهار " کوه هست که ابتدا " چهار " جزیره بوده و به افسون زن پتیاره به کوه های خشک و بی حاصل بدل شده است . ملِک چون به قصر نزدیک می شود ، " چهار " بار در می زند . (ص40) در میانه ی قصر ، حوضی از بلور هست که " به چهار گوشه ی آن حوض ، شیرها از زر سرخ است که از دهانشان درّ و گوهر به جای آب همی ریزد . " (همان) " پس از آن [ زن ] به شهر و مردم جادوی کرد . چون به شهر اندر " چهار " گونه مردم بودند : مسلم و نصاری و یهود و مجوس ، چهار گونه ماهیان شدند و شهر نیز برکه ی آبی شد و چهار جزیره ، چهار کوه شدند . " (ص45) اما عــدد " دو " در سطح کلی حکایت جـــای دارد و گونه ای " تقابل هــــای دوگانه " ( Binary Oppositions ) در آن هست ؛ مانند تقابل عفریت در برابر حضرت سلیمان ، عفریت در برابر صیاد ، ملک در برابر ملک زاده ، نفس در برابر دل آگاهی ، دانایی کنیزکان در برابر ناآگاهی و بی خبری ملک زاده ، پایین تنه در برابر بالاتنه ، تذکیر و تأنیث و جز آن . در " بوف کور " عدد " دو " دو بارِ معنایی و نمادین دارد : نخست اصل تذکیر و تأنیث ـ که هم در جهان شناسی بودایی و رمز " مهرگیاه " (ص34) داستان مطرح شده است ـ و هم نمادهایی از جسم و جان هستند و راوی بارها با کارد دسته استخوانی به سراغ جسم زن اثیری (ص 43) و لکاته (ص 173) می رود تا با تباه کردن آن ، بتواند روح را از قفس جسم برهاند یا خود آرزوی مرگ می کند . اما جسم همیشه با لباس سیاه پوشیده شده است . هم " زن اثیری " لباس سیاه به تن دارد (ص28) و هم " لکاته " در صحنه ای نزدیک قلعه ای در کنار نهر " سورن " لباس سیاه ابریشمی از تن بیرون می آورد و روپوش سفید به تن می کند . (ص 107) . چنان که به شرح تر گفته ایم به باور " هدایت " اجتماع نقیضین ( تن ـ روان ) تنها با تباهی " تن " ممکن می شود و این ذهنیت از آغاز اندیشه ورزی او تا پایان حیات ـ که خودکشی بهترین حجت بر آن است ـ به عنوان یک باور فلسفی گران جانی کرد . اما این دقیقه که " هدایت " لباس سیاه را در کدام منبع کلاسیک ، رمزی از " جسم " دیده ، برایم پرسش بود تا این که آن را در هفت پیکر نظامی یافتم . از روی یادداشت هایی که " هدایت " در مورد تصحیح و توضیح " وحید دستگردی " نوشته و خرده هایی که از وی گرفته ، دانسته می شود که با خمسه یا دست کم هفت پیکر " نظامی " آشنا بوده است . اتفاقا ً " بزرگ علوی " نیز داستانی کوتاه به نام یره نچکا دارد که بر پایه ی بوف کور نوشته شده و در آنجا نیز " یره نچکا " ـ که معادل " زن اثیری " است ـ لباس سیاه به تن دارد و به راوی می گوید : " من عزادار هستم . پیراهن سیاه من ، گواه بدبختی من است . من معشوق خود را از دست داده ام . " (16) پیوند میان رنگ لباس و " عزادار " بودن زن ، پژوهشگر را ناخودآگاه به سراغ " زن عزادار و سیاهپوش " در هفت پیکر هدایت می کند . چنان که می دانیم " بزرگ علوی " نیز در سال 1356 دست به کار ترجمه ی هفت پیکر به زبان آلمانی می شود و آن را با عنوان Die Sieben Prinzessinen ( هفت شاهزاده خانم ) منتشر می سازد و در خاطرات خود از بهره جویی خود از تعلیقات " وحید دستگردی " بر این اثر یاد می کند . (17) باری " بهرام گور " در یکی از ماجراهای اسطوره ای و جادویی خود با بهشتی رویی سیاهپوش برخورد می کند که خود را " شاه سیاهپوشان " معرفی می کند و می گوید که خود " درم خرید ِ خداوندی " بوده و در اثر " آرزویی خام " از چنان مرد پخته ای که به کام من بود دور شده ام و به نشانه ی آسیب جدایی ، لباس سیاه بر خود پوشیده ام :                در ســـــر افگندم آن پـــرند سیاه           هـــم در آن شب بسیچ کردم راه               من که شــــــاه سیاه پوشــــــانم           چون سیه ابر ، از آن خروشانم               کز چنان پخته آرزوی به کـــام                دور گشتـــم به آرزویــی خـــام (18)اصل این داستان با عنوان نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه در هزار و یک شب با عنوان حکایت مرد غمگین آمده است . در این حکایت نیز شخصیت داستان به خانقاهی وارد می شود که " ده تن از مشایخ حلقه زده اند و جامه ی حزن و اندوه پوشیده گریان و نالانند . " (19) در هر دو داستان آنچه از ناکامی بر سرِ کسان می آید ، از فزون خواهی ، ناخویشتن داری و ناسپاسی آنان است ؛ اما " نظامی " حکایت " هزار و یک شب " را بازآفرینی کرده است ؛ هم چنان که " هدایت " و " بزرگ علوی " نیز لباس سیاه زن را استعاره ای از جسم و کام خواهی شخصیت داستان دانسته اند . * * *اینک که از خوانش کهن الگویی رمـــان " هدایت " و حکایت های " هزار و یک شب " پرداختیم ، به طرح این نکته باید پرداخت که " کهن الگو " خود چیست و در حالی که چنین نگره هایی به نام " یونگ " سکه خورده ، چگونه ممکن است در ادبیات کلاسیک ما ـ که ریشه ی برخی از حکایات آن حتی به منابع سنسکریت در روزگار اشکانیان و ساسانیان بازمی گردد ـ بازتاب یافته باشد ؟ " بوف کور " در سال 1315 ( 1937م . ) نوشته شده ؛ در حالی که " یونگ " (1961ـ1875) نظریه ی خود را در زمینه ی " کهن الگو " در حدود 1957 یعنی نزدیک به بیست سال بعد ابراز داشته است ؛ اما اشارات " هدایت " به " عقده ی اودیپ " در " بوف کور " ـ مثلا ً در به دار کشیده شدن " پیرمرد خنزر پنزری " در " میدان محمدیه " در عالم رؤیا که از آن خواهیم گفت ـ هنگامی طرح شده که سی و هفت سال از تاریخ انتشار تعبیر رؤیا (Die Traumdeutung : 1900 ) فروید " ( 1939 ـ 1856 ) می گذشته و " هدایت " بی گمان از رهگذر زبان فرانسه با آن آشنایی می داشته است . نشانه های " عقده ی ادیپ " پیش از طرح نظریه ی " فروید " در تراژدی اودیپ شهریار " سوفوکل " یونانی ( قرن پنجم ق.) بازتاب یافته است ؛ هم چنان که فروید خود در تعبیر خواب خویش نوشته است : " اودیپ پادشاه که پدر خود را به زجر کشت و با مادر خود وصلت کرد ، چیزی جز نمایشی از کامگیری نیست : کامگیری کودک . " (20)" یونگ " باور داشت که " ناخودآگاه " دو بخش ممتاز دارد : نخست بخشی که کام ها ، عواطف و تمایلات فردی آدمی در آن انباشته شده که گاه به دلیل ممنوعیت های اخلاقی ، دینی و اجتماعی موقتا ً سرکوب شده است و " فروید " در این زمینه با وی همداستان بود ؛ اما " یونگ " برخلاف استاد خود می اندیشید که ناخودآگاه به تمامی فردی نیست ؛ بلکه خصلت تاریخی ، جهانی و عمومی دارد و به نیازهای روانی و حیاتی همه ی آدمیان پاسخ می دهد . به اعتبار زمانی همان گونه که انسان ، نوع تکامل یافته تر حیوانات عالی تر است ، هستی ناخودآگاه جمعی هم بر موجودیت خودآگاهی فردی مقدم تر است . افسانه ها ، اساطیر ، نمادها و باورهای جهانی نوع انسان ، قطع نظر از نژاد ، رنگ ، درجه ی مدنیّت و فرهنگ در همین لایه های دیرین ناخودآگاه جمعی ریشه دارند . ناخودآگاه جمعی ، مجموعه ی داده ها و دانش ابتدائی انسان های نخستین و شناخت شهودی آنان از پدیده های طبیعت و افزون بر این ، یگانه شیوه ی درمان روان پریشی های آنان بوده است . دانش امروزی هرچند آسیب هایی جدّی به این داده ها و ذخایر ذهنی و روانی زده ، این نیروهای مؤثر و حیاتی هنوز هم خود را در رؤیا ، حالات کشف و شهود و اساطیر متجلی می کنند و به ناخودآگاه شخص ، پیام هایی ارسال می کنند و آدمی باید این پیام ها را جدی بگیرد . او به این زبان پر راز و رمز " کهن الگو " می گوید : " آنچه ما به وجه اخص " غریزه " می نامیم ، کشش های فیزیولوژیک هستند و توسط حواس درک می شوند ؛ در عین حال ، در خیال بافی های ما ظاهر می شوند و غالبا ً خود را با صوَر سمبولیک فاش می سازند . این نمودها ، همان هایی هستند که من کهن الگو می نامم . " (21) " یونگ " در کتاب روان شناسی و کیمیاگری خود می کوشد نشان دهد که کوشش کیمیاگران در سده های میانه برای تبدیل عناصر و اجسام پست به عناصر عالی ( مانند مس به طلا ) نمودی از تلاش آنان برای رسیدن به یگانگی " اجسام پست " ( ناخودآگاه ) به عناصر عالی ( خودآگاه ) است و از آن به " فرایند تفرّد " تعبیر می کند . این که چگونه راوی " بوف کور " و یا کسان حکایت در " هزار و یک شب " می کوشند سویه های متعدد و گاه متضاد ناخودآگاه و خودآگاه خویش را متحد کنند ؛ سویه های منفی روان خود ( لکاته ) را با تیغ و کارد دسته استخوانی بکشند یا قطعه قطعه کنند و سویه های مثبت هستی روانی خویش را مانند " زن اثیری " و " سیده دنیا " هدایت کنند و به مرز خودآگاهی برسانند ، همگی در لایه هایی از ذهن هستند که پیشینه ای به قدمت انسان دارند . * * *" هدایت " داستانی کـــوتاه به نام عروسک پشت پرده دارد که در سال 1312 یعنی سه سال پیش از بوف کور نوشته که در موردش داوری های متفاوتی شده است ؛ با این همه در این داستان کوتاه ، دقیقه یا دقایقی هست که با " بوف کور " ارتباط مستقیم دارد . به پندار من این داستان ، زیرساخت و روساختی دارد . خواننده ، گاه بر روساخت دل می نهد و از آن فراتر نمی رود . داستان به این اعتبار ، ماجرای جوانی به نام " مهرداد " است که خانواده ی توانگرش او را به فرانسه و به مدرسه ی " لوهاور " می فرستند تا جوانی فرهیخته تربیت کرده باشند . با این همه وی جوانی کمرو و بی دست و پاست و در برخورد با دیگران از خود ناتوانی نشان می دهد : " تا اسم زن را می شنید ، از پیشانی تا لاله ی گوش ، سرخ می شد . . . پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پندها و نصایح هزارساله ی پیش ، انباشته بودند و بعد هم برای این که پسرشان از راه درنرود ، دختر عمویش رخشنده را برای او نامزد کرده بودند و این را آخرین مرحله ی فداکاری و منت بزرگی می دانستند که بر پسرشان گذاشته بودند و به قول خودشان یک پسر عفیف و چشم و دلپاک و مجسمه ی اخلاق پرورانده بودند که به درد دو هزار سال پیش می خورد . " (22)این گونه تربیت خانوادگی باعث می شود او مجسمه ای بسیار زیبا به بهایی گران از فروشگاه لباس خریده با خود به خانه و سپس به ایران بیاورد و با او سرخوش باشد : " نامزدش را دوست نداشت ؛ فقط از ناچاری به او اظهار علاقه می کرد . با زن های فــرنگی هم مــی دانست که به این آسانی نمیتواند رابطه پیدا کند . . . ولی این مجسمه مثل چراغی بود که سرتاسر زندگی اورا روشن می کرد . " (ص56) یک بار " رخشنده " ـ که از این همه بی اعتنایی نامزد بی احساس به خود به جان آمده ، به هیئت تندیس کذایی در می آید و سپس ناخودآگاه به حرکت درمی آید . " مهرداد " که بیمناک شده با رولور به او شلیک می کند . " جمال میرصادقی " داستان نویس و منتقد برجسته نوشته اند : " عشق و شیفتگی جوان به مجسمه ای بی روح از واقعیت زندگی به دور است ؛ جوانی که جسم سرد مجسمه را بر واقعیت عینی و زنده ی آن یعنی نامزدش ترجیح می دهد ، از نظر خصوصیات روحی و خلقی ، غیر طبیعی و عادی است . " (23) این منتقد در یک مورد دیگر ، داستان کوتاه نویسنده را " داستان لطیفه وار " ( Anecdotal Fiction ) دانسته می نویسند : در داستان لطیفه وار " معمولا ً جالب و دلپذیر بودن موضوع و سرگرم کردن خواننده مورد نظر است وداستان اغلب پیامی ابلاغ نمی کند . صادق هدایت با نوشتن داستان " عروسک پشت پرده " چه می خواهد بگوید و چه پیامی می خواهد ابلاغ کند ؟ . . . داستان ، حرف چندان مهمی برای گفتن ندارد ؛ واقعه ای نادر ، موضوع داستان قرار گرفته است . " (24)نخستین شخصیتی که توانست اندکی به زیرساخت داستان نزدیک شود ، دکتر محمد علی همایون کاتوزیان است . او متوجه شباهتی شد که میان این داستان کوتاه و " بوف کور " وجود دارد : " شباهت های این داستان به " بوف کور " هم در جزئیات و هم در کلیات آن به قدری روشن است که نیازی به استدلال ندارد ؛ اما برخلاف " بوف کور " در " عروسک پشت پرده " هیچ نکته ی انتزاعی یا تخیلی یا سوررئالیستی وجود ندارد ؛ مجسمه ی ساکتی که بیش تر به فرشته شبیه است ، باید از دیده ی بیگانگان پوشیده بماند حتی اگر لازم باشد کشته شود . " (25) میان " زن اثیری " و " رخشنده " و هر دو اثر ، مشترکاتی هست : حالات " زن اثیری " نشان می داد که مانند مردمان معمولی نیست ؛ اصلا ً خوشگلی او معمولی نبود ؛ او مثل یک منظره ی افیونی به من جلوه کرد . " (ص19) مجسمه ی " مهرداد " هم مجسمه ای نبود که " با یک مشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد ؛ بلکه یک آدم زنده بود که از آدم های معمولی زنده ، بیش تر برای او وجود حقیقی داشت . " (ص60)• " راوی " می گوید به ازدواج با " لکاته " رغبتی نداشته و از سرِ اضطرار بوده : " برای اینکه آبروی آن هــا به باد نرود ، مجبور بودم که او را به زنی اختیار کنم . " (ص87) در این داستان کوتاه هم " مهرداد " نسبت به " رخشنده " بی اعتناست : " نامزدش رخشنده را دوست نداشت و فقط از روی ناچاری به او اظهار علاقه می کرد . " (ص56) • " زن اثیری " و " لکاته " دست کم به اعتبار ظاهر ، به هم شبیهند . هر دو " گونه های برجسته ، پیشانی بلند ، ابروهای باریک به هم پیوسته و لب های گوشتالوی نیمه باز دارند . " (ص19) مجسمه هم شباهتی به " رخشنده " دارد : " چیزی که بیش تر باعث تعجب او شد ، این بود که صورت آن مجسمه ، روی هم رفته بی شباهت به حالت های مخصوص صورت رخشنده نبود . " (ص55) • پایان هر دواثر به قتل می انجامد . در آن یک ، راوی " لکاته " را با کارد دسته استخوانی می کشد (ص173) و در این یک ، زن را با رولور می زند . (ص61) • آن اندازه که هر دو شخصیت مرد بر تصور و " سوبژه " ی خود از " ابژه " ها شیفته اند ، بر خودِ آنان شیدا نیستند . این دو شخصیت ، بیش تر شیفته ی صورت های خیالی ، آرمانی و ادراکی خود از " زن اثیری " و تندیس هستند تا وجود عینی آنان . در داستان کوتاه صورتک ها راوی به " خجسته " نامی ـ که خیال ازدواج با وی را دارد ـ می گوید : " هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست . . . هرکسی با قوه ی تصور خودش ، کس دیگری را دوست دارد و از قوه ی تصور خودش است که کیف می برد نه از زنی که جلو اوست . آن زن ، تصور نهانی خودمان است ؛ یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد . " (26) با این تفاصیل می توان چنین دریافت که تندیس زیبا و آرمانی ، نمودی از " زن اثیری " در " بوف کور " است و توانسته جانشین واقعیت عینی ( " درخشنده " ) شود و بر پایه ی همین پندار می توان چنین پنداشت که " هدایت " این داستان را سکوی پرتابی برای خلق شاهکار سه سال بعد خود قرار داده و با گسترش آن و تعمیق سویه های کهن الگویی به ویژه در هند " بوف کور " خود را بیافریند ؛ روندی که در نگارش بسیاری از شاهکارهای هنری نیز مشاهده شده ؛ چنان رمان عظیم خشم و هیاهو ( 1929) ی " فاکنر " بر پایه ی داستان کوتاه دیلسی استوار شده که پیش از آن نوشته شده و در مجموعه داستان یک شاخه گل سرخ برای امیلی آمده و " نجف دریابندری " آن را ترجمه کرده است . پانوشت:1. برای آگاهی از برخی از این بررسی ها از آغاز تا سال 1357 نگاه کنید به : تحلیل سیر نقد داستان در ایران : از استقرار مشروطیت تا انقلاب اسلامی ، دکتر محسن ذوالفقاری ، تهران ، نشر آتیه ، 1379 ، صص 62ـ332.. Jung , C.J. Marriage as a Psychological Relationship : Anima and Animus , 1925 , cited in : http://www.haverford.edu/psych/ddavis/p109g/interal/j_anima.html3. یونگ، خدایان و انسان مدرن ، آنتونیو مورنو، ترجمه ی داریوش مهرجویی، تهران نشر مرکز ، 1376 ، ص 66 4. انسان و سمبولهایش ، کارل گوستاو یونگ ، ترجمه ی ابوطالب صارمی ، تهران ، امیرکبیر ـ کتاب پایا ، چاپ دوم ، 1359 ، ص 286 5. بوف کور ، صادق هدایت ، تهران ، امیرکبیر ، چاپ دهم ، 1343 ، ص 256. هزار و یک شب ، عبداالطیف تسوجی تبریزی ، تهران ، انتشارات هرمس ، 1383 ، ج 1 ، ص414 7 . یونگ ، خئایان و انسان مدرن ، ص 668. انسان و سمبولهایش ، ص 2929. چهار صورت مثالی : مادر ، ولادت مجدد ، روح ، چهره ی مکار ، کارل گوستاو یونگ ، ترجمه ی پروین فرامرزی ، مشهد ، انتشارات آستان قدس رضوی ، چاپ دوم ، 1376 ، ص 35 10همان ، ص 45 11.کتاب مقدس : ترجمه ی تفسیری ، شامل عهد عتیق و عهد جدید ، بی نا . بی تا . سفر پیدایش : 19: 26 12.انسان و سمبولهایش ، ص 297 13. همان ، 285 14.همان ، ص 284 15.همان ، صص 281ـ280 16.گیله مرد ، بزرگ علوی ، تهران ، انتشارات آگاه ، 1377 ، ص 131 17.خاطرات بزرگ علوی ، حمید احمدی ، تهران ، دنیای کتاب ، 1377 ، ص 323 18.هفت پیکر ، حکیم نظامی گنجه ای ، تصحیح و حواشی : حسن وحید دستگردی ، به کوشش دکتر سعید حمیدیان ، تهران ، نشر قطره ، چاپ چهارم ، 1380 ، ص 176 19. هزار و یک شب ، ج 2 ، ص 1391 20. فرویدیسم : با اشاراتی به ادبیات و عرفان ، ا . ح . آریان پور ، تهران ، امیرکبیر ، چاپ دوم ، 1357 ، ص 14121.انسان و سمبولهایش ، ص 10222. سایه روشن ، صادق هدایت ، تهران ، انتشارات جاویدان ، 1356 ، ص 53 23. قصه ، داستان کوتاه ، رمان ، جمال میرصادقی ، تهران ، انتشارات آگاه ، 1360 ، ص 118 24.عناصر داستان ، جمال میرصادقی ، تهران ، انتشارات سخن ، چاپ سوم ، 1376 ، ص 228 25.صادق هدایت و مرگ نویسنده ، دکتر محمد علی همایون کاتوزیان ، تهران ، انتشارات مرکز ، 1372 ، صص 102ـ100 26. سه قطره خون ، صادق هدایت ، تهران ، انتشارات جاویدان ، 1356 ، ص 94       

کارل گوستاو یونک (مکتب زوریخ)

  

ادامه نوشته

هنر درمانگری

 

ادامه نوشته

چکیده پژوهشها در قلمرو روانشناسی مشاوره و بالینی

 

ادامه نوشته

آزادی درمانی ودرمان عقلانی هیجانی آلیس و مقایسه آن با روانکاوی

آزادی درمانی

بیمار کیست؟

آیا آزادی را می‏توان محوری برای سلامت و بیماری فرد قرار داد و براساس درجات آزادی، بیماریها را شناخت و آنها را دسته بندی کرد؟از دید این رویکرد بیمار کسی است که آزادانه، آگاهانه، با خواست خود نمی‏تواند در موقعیتهای مختلف، ابتکار عمل نشان دهد، بن‏بستهایی را که دارد، بگشاید و به تلاشهای خود گستردگی، ژرفا، جهت و معنی بدهد.آزادی درمانی، اختلالات حالتها و رفتارها را اینگونه تفسیر می‏کند:احساس نبودن آزادی و در قید بودن. احساس ناتوانی در پروازهای خود خواست و خودجوش انسانی.این روش، سلامت را در شکوفایی و رهایی از قیود فضاها و هنگامه‏های سخت و منجمد زندگی می‏داند

فرد سالم کیست؟

از دید این رویکرد کسی دارای روان سالم است که آزادانه، آگاهانه با خواست خود می‏تواند در موقعیتهای مختلف ابتکار عمل نشان دهد، بن‏بستهایی را که دارد بگشاید و به تلاشهای خود گستردگی، ژرفا، جهت و معنی بدهد 2 .

 تلاشهای درمانگری

از دید آزادی درمانی هرچه جستجوگری درمانجو، با خواست و آگاهی او همراه باشد، تلاش او را برای رسیدن به سلامت نشان می‏دهد و نشان دهنده اینست که او در این راه آزادانه عمل می‏کند.این نوع عملکرد، بخشی از فرایند درمانست.این وضعیت برای درمانگر نیز وجود دارد زیرا هرچه درمانگر خود خواسته و با آگاهی، مراجع را بپذیرد، آزادانه‏تر عمل کرده است. چنین وضعیت دو طرفه‏ای، کمال آزادی و شرط لازم سالم‏سازی و درمان است.در مراحل رشد، آزادی از بی‏تفاوتی و عدم معرفت، به شناخت احتمالی و از آنجا به شناخت روشن و متمایز می‏رسد.آزادی در موضوع، هدف، منظور از مراجعه درمانجو، تلاش و کار درمانگر و در تمام روند درمان، جریان می‏یابد.در فضاهای بالینی، داشتن آزادی و داشتن سلامت، یکی است و آزاد بودن، سلامت بودن است.

آنچه که در آزادی درمانی است اینست که دادن آزادی، بخشیدن سلامت است و اهدا سلامت، اهدا درمان است.

آزادی درمشاهده‏ها، پرسشها، پاسخها و تلاشها، بر حسب درجاتی از آگاهی رشد می‏کند. آزادی همان خودجوشی و خود خواستگی در انتخاب کردن و رابطه برقرار کردن است.شرکت در میان گروه، به عهده گرفتن سهمی در کارها، تهیه برنامه و طرحی برای فعالیتهای فردی و جمعی، کنجکاوی کردن، تجربه کردن، نشان سلامت و آزادی است.رشد آزادی، آرامش، سلامت و تعادل را میان تمام بخشهای زیستی و روانی فرد، برقرار می‏سازد.همه اختلالات و رفتارهای بیمار گونه را منظم و متعادل می‏کند.دادن آزادی، بخشیدن سلامت است.

آزادی در تلاشهای گروهی و جمعی سلامت‏بخش است.براساس آنچه که پیاژه خاطر نشان می‏سازد، آزادی نیز در طول تحول زندگی فرد، از ناپیروی به دگر پیروی و سرانجام به خود پیروی تکامل می‏یابد و تعادل در خود پیروی، تعادل آزادی و سلامت است.رشد آزاد و سلامت روابط براساس احترام متقابل، همان رشد آزاد و سالم منطق و هوش است.

آنچه که در آزادی درمانی مطرح است آزادی تداعی، کاهش مقاومت و هر نوع کنترل است. در این روش در شرایط استراحت، در فضای آرام، خلوت و محرمانه به مراجع امکان داده می‏شود که آزادانه تداعی کند.تخلیه اوهام، تمایلات سرکوفته و حوادث رنج‏زای زندگی در قالب کلمات رمزی و خوابدیده‏ها فرصتی خواهد بود تا غده‏های چرکین و دردناک از هم باز شود.این آزادی همان آزادی است که در بازی درمانی، هنر درمانی، نقاشیهای آزاد، گروه درمانی‏

 تاتر درمانی، داستان پردازیهای‏ TAT و تداعی لکه‏های رورشاخ، پیام‏آور سلامت، برای فرد می‏شود.

آزادی اصطلاحی برای هستی انسان سالم.انسانی که تلاشهای هستی او در قید و بند باشد، بیمار است.آزادی تداعی، رهایی انسان از بیماری است و هر تلاشی که همسو با آن انجام گیرد، سلامت‏بخش است.در این روش آنچه که در جای جای هنگامه‏های بالینی مطرح است، آزادی است.درمانگر و درمانجو در هنگامه‏های ارتباطی خود، با آزادی و در آزادی به تکاپو می‏پردازند.در این روش برای آنکه آزادی سلامت‏بخش شود، درمانگر با پرسشهای کلی و مبهم مجال می‏دهد تا پاسخها آزادانه و خودجوش به زبان آیند.آزادی تداعیها حتی در مورد خوابدیده‏ها نیز صادق است و هرچه به مجتمع روان فضایی خوابها نزدیکتر شویم، این آزادی در تداعیها بیشتر به چشم می‏خورد.در آزادی درمانی این اعتقاد وجود دارد که خوابدیده، افسانه سازی، شعر گویی و هنر، بخاطر آزادی که در آنها وجود دارد، درمان‏کننده است 4 .

هدف نهایی آزدادی درمانی

افزایش توان فرانگری، هدف نهایی آزادی درمانی است.در اینجا درمانگر و درمانجو به فرانگری حالتها، رفتارها، رابطه‏ها، احساسها و هیجانهای خود و دیگری می‏پردازد و آنها را در وضعیتهای برونفکنی 1 ، برون نمایی 1 ، درون فکنی 1 و درون نمایی 1 ، نشانه یابی و شناسایی می‏کند. چگونگی سلامت و بیماری را در هر هنگامه باز بینی و بازسازی می‏کند و تلاشهای او در سایه آزادی و خود خواستگی صورت می‏گیرد.آزادی بیش از همه در رویاها متجلی می‏شود و آزادی درمانی، بیشترین اثر درمانی را هنگامی دارد که از مراجع بخواهیم خوابهای خود را بنویسد، بخواند و به نمایش بگذارد.آنچه بیانگر اعتبار علمی این روش است، همزمانی آموزش، پژوهش، تشخیص و درمان است که به مدد آزادی طلبی حاصل می‏شود.محصولی که در هیچکدام از نظریات به یکباره حاصل نشده است 1 .

اعتبار علمی

پشتوانه‏های اصلی پیشنهادی این نظریه، خواست، آگاه بودن، آزاد بودن، محرمانه بودن، پرداخت و پویا بودن است.


خواست:مراجع به هر مرکزی که مراجعه می‏کند، باید به خواست خود مراجعه کند، خودش بخواهد و خودش اولین تماس را برقرار کند.اگر کسی می‏خواهد همراه آنان بیاید، به دعوت آنان بیاید.

آگاه بودن:در آغاز هر جلسه با طرح پرسشهای چه کرده‏اید؟چه گذشته؟و چرا آمده‏اید؟ مراجع، رفته-رفته به آنچه که هست و آنچه که بر او می‏گذرد و آنچه که به خاطر آن آمده است آگاهانه برخورد می‏کند.

آزاد بودن:آزادی در تماس گرفتن و ارتباط برقرار کردن، در تنها و یا با همراه آمدن، در ادامه و یا عدم ادامه درمان وجود دارد و تنها قید آن است که در صورت لغو جلسه باید از قبل اطلاع دهد.

محرمانه بودن:مراجع در تمام مراحل با درمانگر رابطه مستقیم و بدون واسطه برقرار می‏کند و هر ارتباط دیگر با نظر و ابتکار خود او انجام می‏گیرد و هدایت می‏شود.

پرداخت:در نخستین جلسه به مراجع گفته می‏شود که پرداخت نوعی ارتباط درمانی است و هر کسی که آزادانه، آگاهانه با خواست خود آمد و هزینه پرداخت، تعهد بیشتری برای همکاری دارد.هرگونه پیش پرداخت یا پس پرداخت به آزادی او لطمه می‏زند و در، آمدن یا نیامدن، فرد را مقید می‏سازد.

پویا بودن:به این مفهوم که مجتمع‏ها و هنگامه‏های رواندرمانی تشخیصها و پژوهشها پیوسته در تغییر و تحول هستند 1 .

نمونه‏ای از درمان

مرد 40 ساله، سومین فرزند خانواده شش نفری، دو خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خود دارد.پدر 12 سال پیش و مادر 20 سال پیش در سن 70-80 سالگی فوت کرده‏اند.مرد در خانواده پدری، همراه با مادر بزرگ و عموی کوچکش که 10 سال از او بزرگتر بوده است، زندگی می‏کرده است.میان مادر بزرگ و مادر بر سر فرزندان اختلاف نظر بوده است.پدر و عموی کوچک به عنوان منبع قدرت و سلطه، مورد توجه بوده‏اند.خانواده او در محل، معروف صاحب قدرت بوده است.پدر پس از مرگ نیز مورد توجه و احترام مردم بوده است.

همه این مرد 40 ساله را پس از مدتی ترک کرده‏اند.در رابطه با آنها برای جلب محبت، تلاش و حساسیت بسیار نشان می‏داده است.در حال حاضر دو فرزند دختر دارد و احساس می‏کند همسرش نسبت به او بی‏توجه است.

زمینه‏ساز آسیب‏های روانی، رفتاری، ارتباطی و عاطفی او، نبود آزادی است.

هنگامه نخست:نبود آزادی در وقت گرفتن

درخواست از برادر برای وقت گرفتن.پیدا کردن آدرس بوسیله خواهر و تلفن کردن از منزل و با یاری او.

هنگامه دوم:نبود آزادی در وابستگی به دیگران

وابستگی و نیاز به توجه دیگران، هم احساسی با کودکان، واپس گرایی پایدار، نیاز به نوازش و غم‏خواری دیگران.

هنگامه سوم:نبود آزادی در نیاز به تایید دیگران

تلاش برای دستیابی به آزادی، والایی گرایی می‏کند، می‏خواهد خیام باشد، احساس ناکامی می‏کند.در غم تنهایی دست و پا می‏زند، خود را در چشم دیگران بی‏اهمیت و بی‏عرضه می‏یابد.

در مجموع پاسخهای مراجع و در کل هستی او به عنوان یک پاسخ دهنده، آهنگ نبود آزادی، نواخته می‏شود.

بودن آزادی در این مراجع، با درخواست مستقیم و مستقل، بدون واسطه عمل کردن، وابستگی نداشتن، بچه‏وش نبودن است اما او با واسطه دیگران درخواست پذیرش می‏کند.خود را به دیگران، به فضای خانه و همه آنچه که در آن است، به اطرافیان، نیازمند و وابسته نشان می‏دهد.تلاشهای او در جهت سلب آزادی دیگران و به خدمت گرفتن آنها است:قدرت مطلقه شدن، مانند پدر، که خانواده به او خان بابا می‏گفتند به معنی سرور و مورد توجه همه بودن.در تمام پرسشها و پاسخها، هستی خود را در جهت سلطه طلبی به کار می‏گیرد.دستها را بهم می‏مالد، ابروها را در هم می‏کشد، نگاه‏های نافذ و درخشان و مترصد دارد.به هر حرکت روان درمانگر حساسیت نشان می‏دهد و با تمام هستی خود پاسخ می‏دهد 1 .


درمان منطقی-عاطفی الیس

بیمار کیست؟

بررسی شناخت، قدمتی به اندازه تاریخ دارد.ریشه فلسفی شناخت درمانی به فلسفه روانی برمی‏گردد.اپیکتتوس 1 معتقد است:آدمی با اشیا و امور پریشان نمی‏شود بلکه بخاطر طرز فکر و نقطه نظرهایی که نسبت به اشیا و امور دارد، پریشان می‏شود.در رابطه با همین نقطه نظر، در مفاهیم بودایی در تفکر فردی که پیرو آیین تائوست، گفته می‏شود:هیجانهای آدمی از تفکر وی سرچشمه می‏گیرد.دیگر اینکه برای تغییر هیجانها، شخص باید تفکر خود را تغییر دهد (ساعتچی، 1377) 1 .

از دیدگاه الیس، تبیین منطقی شخصیت، تقریبا یک‏ CBA ساده است(الیس، 1973، 1991). در نقطه‏ A، رویدادهای برانگیزنده زندگی قرار دارد.نقطه‏ B بیانگر عقایدی است که افراد برای پردازش رویدادهای برانگیزنده در زندگی خویش به کار می‏برند.این عقاید می‏تواند منطقی و غیر منطقی باشد.در نقطه‏ C، فرد پیامدهای عاطفی و رفتاری آنچه را که به تازگی روی داده است، تجربه می‏کند.بنابراین بیماران منبعی از B دارد 1 .الیس اضطراب و اختلالات عاطفی را نتیجه طرز تفکر غیر منطقی و غیر عقلانی می‏داند.به نظر او، افکار و عواطف، کنشهای متفاوت و جداگانه‏ای نیستند.از این رو، تا زمانی که تفکر غیر عقلانی ادامه دارد، اختلالات عاطفی نیز به قوت خود باقی خواهند ماند.در واقع، انسان بوسیله اشیای خارجی مضطرب و برآشفته نمی‏شود، بلکه دیدگاه و تصوری که او از اشیا دارد موجب نگرانی و اضطرابش می‏شوند.تمام مشکلات عاطفی افراد از تفکرات جادویی و موهومی آنها سرچشمه می‏گیرد که از نظر تجربی معتبر نیستند(پاپن 1 ، 1974.پاترسن 1 ، 1966) 1 .

فرد سالم کیست؟

الیس فرد سالم را فردی عقلانی معرفی می‏کند و به جای اصطلاح سلامت، عقلانیت را به کار می‏برد.او معتقد است که فرد عقلانی می‏کوشد تا حتی الامکان راه حلهای متعددی را برای مشکل خویش بیابد و از بین آنها بهترین و عملی‏ترین را انتخاب کند.او آگاه است که هیچ راه حلی کامل نیست و سودمندی راه حلها امری نسبی است و بر حسب موقعیت متغیر است. عدول از این طرز تفکر جزیی در به کار بستن شیوه حل مساله 1 در پیشبرد امور شخصی، نشانه‏

سلامت روانی خواهد بود.اگر فرد خود را از قیدها برهاند، به احتمال قوی در جهت سلامت نفس و رشد شخصیت حرکت خواهد کرد 1 .

فرایند درمان

درمان منطقی-عاطفی به عنوان یک نظریه شناختی، به فرایندهای درونی ارگانیزم اشاره دارد و آنها را عوامل تعیین‏کننده مهم کار کرد شخصیت می‏داند.در الگوی‏ 1 R-O-S نحوه‏ای که فرد رویدادهای محرک را پردازش می‏کند، در تعیین نوع پاسخهایی که ایجاد می‏شوند، بسیار مهم است.در نظریه منطقی-عاطفی، این محرک و رویدادهای برانگیزنده نیستند که اهمیت دارند، بلکه برداشتهای فردی و تعبیرهای او از رویدادها، مهم هستند.یعنی‏ B مستقیما به‏ C منجر می‏شود.در این ارتباط می‏تواند یک عقیده منطقی وجود داشته باشد که به پیامدهای مناسبی منجر می‏شود و یا می‏تواند حاوی نظام عقیده‏ای منطقی بوده و پیامدهای نامناسبی را مثل افسردگی، خصومت، اضطراب یا احساس بیهودگی و بی‏ارزشی را به بار آورد.آنچه این نظام درمانی به آن می‏پردازد، اینست که افراد از طریق نحوه تفکر خود، از لحاظ عاطفی، خود را سر حال یا ناراحت می‏کنند و این محیط نیست که این حالتها را در آنها ایجاد می‏کند افراد در صورتی می‏توانند از آشفتگی‏های عاطفی دوری کنند که زندگی خود را از گرایشهای فطری به سوی منطقی و تجربی بودن، تغییر دهند.انسانها درست به همان صورت که ذاتا گرایش دارند به شکلی منحصر به فرد، منطقی و روشن فکر باشند، دارای گرایش بسیار نیرومندی برای کژ فکری هستند(الیس، 1973) 1 .

آسیبهای روانی زندگی روزمره را می‏توان با فرمول‏ CBA عملکرد انسان، توضیح داد.در آشفتگیهای عاطفی، رویدادهای برانگیزنده همیشه از طریق عقیده غیر منطقی پردازش می‏شوند. وجوه مشترک عقاید غیر منطقی، نحوه تفکر پر توقع است که از خصوصیات کودکان تلقی می‏شود.عقاید غیر منطقی و نگرشهای کژ کار که فلسفه‏های خود آشفته‏ساز اراده را تشکیل می‏دهند، دو ویژگی اصلی دارند(الیس، 1991):

1-این عقاید توقعات خشک و تعصب آمیزی هستند که معمولا با کلمات باید و حتما بیان می‏شوند.این یک تفکر الزام‏آور 1 است.

2-فلسفه‏های خود آشفته‏ساز که معمولاحاصل این توقعات هستند، انتسابهای بسیار نامعقول و بیش از حد تعمیم یافته ایجاد می‏کنند.این یک استنباط فاجعه آمیز 1 است 1 .

 بعد از اینکه‏ CBA های آسیبهای روانی به درستی فهمیده شدند، معلوم می‏شود که راه تغییر دادن پیامدهای ناراحت‏کننده، نه بررسی کردن‏ A هاست و نه تهویه کردن‏ C ها، بلکه راه درست، تغییر دادن مستقیم‏ B های غیر منطقی است.درمان منطقی-عاطفی، الگوی‏ CBA آشفتگی انسان، مقابله کردن با عقاید غیر منطقی افراد در مواردی است که آنها به صورت خودشکن، احساس و عمل می‏کنند.این فرایند آنها را به سمت فلسفه جدید نتیجه بخش می‏کشاند که مجموعه‏أی منطقی از عقاید ترجیحی است(الیس، 1991).پس فرایند درمانی، عبارت است از شناسایی عقاید غیر منطقی که موجب آشکار شدن نشانه‏ها می‏شود.مقابله قاطعانه با آنها و عوض کردن آنها با عقاید منطقی‏تری که در مجموع، فلسفه جدید و نتیجه بخش زندگی را تشکیل می‏دهد.درمانجویان و درمانگران با یکدیگر همکاری می‏کنند تا سطح هشیاری درمانجویان را از سبک تفکر بچه‏گانه، پر توقع و مطلق به سبک پردازش اطلاعات منطقی، تجربی و احتمال باورانه، که مشخصه افراد پخته و دانشمند مسوول است، تغییر دهند. درمان منطقی-عاطفی همیشه از فنون روان آموزشی 1 استفاده می‏کند، نگرشی انسانگرایانه دارد و علاوه بر برطرف کردن نشانه‏ها، بر تغییر فلسفی عمیق، تأکید می‏ورزد.

هشیاری افزایی در درمان منطقی-عاطفی نوعی فرایند آموزشی است.زمانی که درمانجویان در جریان توضیح دادن مشکلاتشان، از عقایدی دفاع می‏کنند که زیر بنای ناراحتی‏های عاطفی آنهاست، فورا بازخواست می‏شوند و درمانجویان فورا یاد می‏گیرند که درمانگر، عقاید و تحریفهای دلخواه آنها را نمی‏پذیرد زیرا آنها این عقاید را به صورت مطلق و متوقعانه بیان می‏کنند.درمانجویان فورا متوجه می‏شوند که عقاید غیر منطقی مهمی دارند که نمی‏توانند به صورت منطقی یا تجربی از آنها دفاع کنند.

در این نوع درمان برای پیشرفت، درمانجو باید تکالیفی را انجام دهد مانند خواندن کتابهای معقول و مستند و گوش دادن به نوارهای کاست منطقی.همچنین تکلیف می‏تواند شامل گوش کردن و انتقاد از نوارهایی باشد که به جلسات درمانی خود آنها مربوط هستند به طوری که درمانجویان بتوانند به عقاید مطلق و سرشار از توقع خود، پی ببرند 1 .

درمانگر منطقی-عاطفی آمادگی دارد که از فنون متعدد شناختی، عاطفی، رفتاری استفاده کند.درمانگران در حالیکه به درمانجویان در مورد عقاید غیر منطقی آنها پسخوراند می‏دهند، CBA های درمان منطقی-عاطفی را نیز به آنها می‏آموزند.آنها درباره ماهیت استدلال علمی و نحوه بکار گیری آن در حل مشکلات شخصی نیز، اطلاعات روشنی در اختیار درمانجو می‏گذارند.درمانجو از طریق کتاب، نوار، سمینار و سخنرانیهای کوتاه، اصول نظریه منطقی-

عاطفی را یاد می‏گیرند.درمانگر علاوه بر تعبیر و مواجهه سازی، هشیاری درمانجویان را از طریق انکار و تکذیب به سطح پخته و منطقی می‏رسانند.می‏توانند به آنها اطلاعات واقع بینانه‏ای بدهند و یا تکذیبها را به صورت سوالات رایج مطرح می‏کنند.مثلا با این سوال که برای این عقیده خود چه دلیلی دارید؟

این درمانگر به یاد گیری فعال اعتقاد دارند و درمانجویان خود را ترغیب می‏کنند تا تکالیف گوناگونی را در خانه انجام دهند و این تکالیف، شواهدی را برای تکذیب فرضیه‏های غیر منطقی فراهم می‏آورند و یا درمانجو را قادر می‏سازد تا تفکر منطقی‏تری را تمرین کنند.

اگر درمانجو بر خلاف توصیه‏های درمانگر، نتواند تکالیف خانه را انجام دهد درمانگر از او می‏خواهد تا قراردادی را در مورد انجام تکالیف منعقد کند، که برای وی عملی باشد.همچنین درمانگر در این روش از روش حساسیت زدایی 1 ، مواجهه سازی 1 و شرطی‏سازی تقابلی 1 استفاده می‏کند.

الیس و همکاران او معمولا از درمان منطقی-عاطفی تجسمی، بازی نقش منطقی و حساسیت زدایی واقعی استفاده می‏کنند.در این نوع رویکرد، مشکلات روانی، درون فردی هستند بنابراین معمولا درمان به صورت جلسات فردی آغاز می‏شود و به جای تمرکز بر رابطه درمانجو و درمانگر، بر تفکر فرد، تمرکز می‏کند.در این رویکرد، اضطراب پیامد نامناسب شناختهای غیر منطقی است.بنابراین آنچه لازم است مقابله کردن با افکار نامعقولی است که فرد درباره رویدادهای محرک دارد.این رویکرد مکانیزمهای دفاعی را نمونه‏ای از گرایش غیر منطقی انسان می‏داند.از نظر درمانگر منطقی-عاطفی، ما نباید با بکار گیری دفاعها از خود محافظت کنیم بلکه باید به آنها حمله‏ور شویم.مواجهه سازیها، تعبیرها و تکذیبها می‏توانند این نیروهای غیر منطقی را ضعیف کنند و امکان منطقی‏تر شدن و از لحاظ عاطفی سالمتر شدن را به بیماران بدهند.این رویکرد، راه اصلی برای طبیعی و منطقی شدن را خویشتن‏پذیری می‏داند. این رویکرد معتقد است که صمیمیت برای درمان موفقیت‏آمیز ضروری است.درمانگر هرگز سعی نمی‏کند درمانجو را به عنوان یک انسان ارزیابی کند، بلکه عقاید و رفتارهای او را مورد ارزیابی قرار می‏دهد.این درمانگران با گریه و خشم بیمار همدلی نمی‏کنند بلکه از این نشانه‏ها برای اثبات غیر منطقی بودن عقاید آنها استفاده می‏کنند.آنها همدلی را نوعی ترحم و دلسوزی می‏دانند که فقط فرد را ترغیب می‏کند تا همچنان احساس بدی داشته باشد 1

هدف درمان

درمان منطقی-عاطفی طوری طراحی شده که در کوتاه مدت، CBA های مشکلات عاطفی را به بیمار می‏آموزند و بعد از اینکه بیماران‏ CBA های مقدماتی را آموختند برای پالایش بیشتر و تمرین فلسفه منطقی زندگی خود، در جلسات گروه درمانی قرار می‏گیرند(الیس، 1992).بطور کلی هدف و انتظار از رواندرمانی آن است که تغییرات مطلوبی در نظام اعتقادی فرد به وجود آورد و متعاقب آن، فرد رفتارهای مطلوبی از خود بروز دهد و به نحو مناسبی عاطفه به خرج دهد.پس از خاتمه درمان، انتظار می‏رود که فرد عقاید غیر منطقی و غیر عقلانی خود را رها کند و به سوی تفکر منطقی و عقلانی روی آورد.انتظار می‏رود که فرد بسیاری از تاکیدهایش را که در روند اندیشه و رفتار و انتظار از خود و دیگران براساس اجبار، الزام و وظیفه توجیه می‏کند، رها کند و نسبت به امور، نگرشی طبیعی کسب کند، علت هر گونه ناراحتی، کژ خویی و بد رفتاری را از محیط دیگران برگیرد و به شیوه تفکر و نگرش خود منسوب کند و متعاقبا مسئولیت تغییر آن را خودش بر عهده بگیرد 1 .

اعتبار علمی

اما این نوع درمان در مورد افراد نسبتا پریشان یا آنهایی که فقط یک نشانه اساسی دارند، مؤثرتر است.به افرادی که گرایشهای فطری عمیقتری به تفکر غیر منطقی دارند، مثل افراد مرزی یا روانپریش هم می‏توان کمک کرد اما در اینگونه موارد، درمان طولانی‏تر است و حداقل یک سال طول می‏کشد.

بین سالهای 1972 و1988، حداقل 70 بررسی نتیجه‏ای، کارآیی درمان منطقی-عاطفی را در مورد انواع اختلالها و جمعیتها بررسی کرده‏اند.236 مقایسه درمان منطقی-عاطفی با خط پایه، گروههای گواه، رفتار درمانی و انواع دیگر رواندرمانی انجام شد و نشان داده شد که میزان تاثیر درمان منطقی-عاطفی 95، 0 بود یعنی 73 درصد بیمارانی که تحت درمان با این روش بودند، در مقایسه با آنهایی که از این روش در مورد آنها استفاده نشد، بهبود بالینی قابل ملاحظه‏ای نشان دادند.بنابراین درمان منطقی-عاطفی همواره از گروههای گواه و گروه بدون درمان، بهتر عمل می‏کند 1 .

 

نمونه‏ای از درمان

خانم سین، مبتلا به وسواس نظم و ترتیب بود.او می‏توانست توجیه مشکلاتش را که به سادگی‏ CBA است، درک کند.رویداد برانگیزنده‏ (A)، مبتلا شدن دخترش به کرمک بود که او از آن آگاهی داشت.او از C هم که پیامدهای شخصی و عاطفی این رویداد است، آگاهی دارد (یعنی وحشت بیمارگون او از کرمک و نیاز وسواسی او به شستشو.اما خانم سین مانند اغلب بیماران و حتی برخی از درمانگران، نمی‏داند که چگونه نظام فردی غیر منطقی او، مورد ناگوار و آزار دهنده کرمک را به یک فاجعه، تبدیل کرده است و در این مورد، خودش را بسیار سرزنش می‏کند زیرا معتقد است یک مادر خوب و عالی هرگز اجازه نمی‏دهد، این اتفاق وحشتناک روی دهد.او نتوانسته است فرزندانش را از بیماری مصون نگه دارد و به همین خاطر خود را سزاوار می‏داند که مثل یک کرم بی‏ارزش، سرزنش شود.او احساس می‏کند شدیدا در برابر مبتلا شدن به کرمکها آسسیب پذیر است.

خانم سین احتمالا همیشه گرایش نیرومندی داشته است که به امور مطلق فکر کند به ویژه این عقیده که او باید عالی باشد تا باارزش محسوب شود.والدین او نیز همواره این عقاید را ترغیب می‏کرده‏اند و او به دلیل گرایش فطری به اینکه کمال مطلوب، امکانپذیر است، این آموزه‏ها را پذیرفته است.

بعد از اینکه خانم سین رویداد کرمک را از طریق مقوله‏های غیر منطقی وحشتناک پردازش کرد، به این باور رسید که باید هرچه در توان دارد، برای پیشگیری از تکرار آن بکار گیرد.او باید به صورت وسواسی کار کند، مبادا که خود و خانواده‏اش دوباره مبتلا شوند.

خانم سین باید یاد بگیرد با نظام فکری شدیدا غیر منطقی خود، مقابله کند.او باید بداند که واقعه کرمک فقط به این علت وحشتناک است که او آن را به این صورت توصیف کرده است. در عین حال که درمانگر منطقی-عاطفی از او می‏خواهد به بدترین چیزی که می‏تواند در اثر وسواس فکری-عملی روی دهد، فکر کند، او می‏تواند به این موضوع بیندیشد که گرچه این پیامدها آزارنده و ناخوشایند خواهند بود، اما به هیچ وجه وحشتناک یا فجیع نیستند.درمانگر باید مکررا به رزنش کردن خانم سین حمله کند تا او بفهمد که هیچ کاری نکرده است که سزاوار چنین سرزشنهایی باشد.اگر او به تفکر پر توقع و بی چون و چرای خود ادامه داد، می‏تواند خودش را به خاطر وجود وسواسی‏اش سرزنش کند یا اینکه می‏تواند به نیروهای منطقی متوسل شود تا به وسیله آنها عقاید غیر منطقی‏ای که دنیای او را تحریف کرده‏اند، مبارزه کند.

 

خانم سین به دلیل گرایشهای نیرومند به تفکر غیر منطقی، باید با عقایدش که از لحاظ عاطفی آزارنده و نگران‏کننده هستند، مقابله کند.می‏توان خواندن کتابهایی را در این زمینه به او توصیه کرد.می‏توان از او خواست تا به نوار جلسات رواندرمانیش گوش کند و یاد بگیرد که استفاده مکرر از مفاهیم پر توقعی چون، باید، حتما، مجبورم را شناسایی کند.از او خواسته می‏شود که اصطلاحات منطقی‏تر دیگری را جایگزین آنها کند مانند می‏خواهم، ترجیح می‏دهم و این بهتر خواهد بود.به عنوان شیوه‏ای برای مبارزه با سرزنش خود، می‏توان از او خواست مقاله‏ای بنویسد و در آن شرح دهد، کجا نوشته شده است که مادر باید فرزندانش را از هر گونه بیماری مصون نگه دارد تا انسان ارزشمندی باشد.

سرانجام خانم سین می‏تواند حساسیت زدایی را آغاز کند و بدین ترتیب با احتمال عواقب کرمک برخورد نماید.او می‏تواند کاملا از این واقعیت آگاه شود که شاید کرمک یک عذاب باشد، اما فاجعه نیست.او باید آگاه شود که منبع مشکلات وی کرمکها نیستند بلکه نحوه تفکر او درباره کرمکها برای او مشکل آفرین شده است 1 .

مقایسه آزادی درمانی و درمان منطقی-عاطفی الیس

مقایسه دیدی که آزادی درمانی در برابر درمان منطقی-عاطفی الیس به انسان دارد، خاطر نشان می‏سازد که از نظر آزادی درمانی، انسان هنگامی آزاد است که آزادانه و خود خواست، رفتار کند اما درمان منطقی-عاطفی، از همان ابتدا وقتی شخصیت انسانی به‏ CBA خلاصه می‏شود، اما محدودیتها وارد می‏شوند.در واقع برای بررسی یک انسان، از چارچوب‏ CBA نباید خارج شد زیرا آنوقت است که همه چیز غیر قابل تبیین می‏شود.در این رویکرد آنچه که مد نظر است فرایندهای درونی ارگانیزم است.پس انسانی که بیمار است، آزاد نیست، در بند نوع پاسخهایی است که با توجه به فرایندهای درونی ارگانیزم می‏دهد.در واقع در این نظریه این محرک یا رویدادهای برانگیزنده نیستند که آزادی او را محدود می‏کنند، بلکه برداشتها و تعبیرهای او از رویدادها است بنابراین از نقطه نظر این رویکرد، فرد برای کسب سلامت، باید برای کسب به اصطلاح سلامت، به او داده می‏شود.از نظر این رویکرد، فرد برای کسب سلامت باید اسیر منطق و تجربی بودن شود.زیرا از نظر این رویکرد اگر فردی اینگونه نباشد، کژ فکر است و به اصطلاح بیمار است.

 

آنجا که درمانجویان در جریان توضیح دادن مشکلاتشان، از عقایدی دفاع می‏کنند که زیر بنای ناراحتی عاطفی آنهاست، باز خواست صورت می‏گیرد و اینجاست که به وضوح آزادی درمانجو محدود می‏شود.یا آنجا که به جای تمرکز بر رابطه آزادانه درمانجو و درمانگر، بر تفکر پر توقع درمانجو تمرکز می‏شود، آزادی محدود می‏شود.

در رویکرد منطقی-عاطفی، اختلال پیامد نامناسب شناختهای غیر منطقی است و برای سلامت بخشی، باید با افکار نامعقول او مقابله کرد.از نظر این رویکرد، مکانیزمهای دفاعی، نمونه‏أی از گرایش غیر منطقی انسانی است که باید به آن حمله کرد در حالیکه از نظر آزادی درمانی، اختلال، احساس نبودن آزادی و در قید بودن است.در این رویکرد با افزایش توان فرانگری درمانجو، کوشش می‏شود تا مکانیزمهای دفاعی او نشانه یابی و شناسایی شود و در مورد آنها به فرد، آگاهی داده شود.بر خلاف آنچه که در آزادی درمانی مطرح است در این رویکرد هرگز سعی نمی‏شود که درمانجو را به عنوان یک تنسان ارزیابی کنند بلکه عقاید و رفتارهای انسان را ارزیابی می‏کنند.انسان در اینجا اسیر تفکر و تفاسیر خود است حال آنکه از دید آزادی درمانگر، انسان کلا آزاد است.

درمان روانکاوی فروید

بیمار کیست؟

فروید بیمار را با بررسی تثبیتها و واپس رویها در حوزه مراحل روانی-جنسی معرفی شده توسط خودش، معرفی می‏کند.از نظر او کمتر کسی، متعارف به حساب می‏آید و هر فردی به نحوی غیر متعارف است 1 .

فرد سالم کیست؟

در نظر فروید، انسان متعارف کسی است که مراحل رشد روانی-جنسی را با موفقیت گذرانده باشد و در هیچ یک از مراحل، بیش از حد، تثبیت نشده باشد 1 .

فرایند درمان

روانکاوی در جریان درمان بر تعارضهای درون فردی تمرکز می‏کند بطوری که به تعارضهای درون فرد از جمله تکانه‏ها، اضطراب و دفاع‏ها توجه خاصی می‏شود.مشکلات می‏توانند در

 سطح میان فردی نمایان شوند اما فقط از طریق تحلیل تعارضهای درونی روانی فرد، می‏توان به علت اینگونه مشکلات و چگونگی رفع آنها، دست یافت 1 .

از نظر فروید، فرد ایده‏آل و هدف نهایی روانکاوی، کسی است که تثبیتها و تعارضهای پیش تناسلی را به اندازه کافی تحلیل کرده باشد بطوری که بتواند به سطح کار کرد تناسلی و نگه داشتن آن برسد.شخصیت تناسلی ایده‏آل است.شخصیت تناسلی بدون وابستگی اضطراری به منش دهانی، دگر جنس گرایی را دوست دارد بدون اینکه حالت وسواسی شخصیت مقعدی را داشته باشد، در کار خود توانمند است و بدون تکبر شخصیت آلتی، از خودش راضی است. چنین فرد ایده‏آلی بدون اینکه مثل شخصیت مقعدی پرهیزکار باشد، نوعدوست و سخاوتمند است و بدون رنج بردن زیاد از تمدن، کاملا اجتماعی و سازگار است(مدی 1 ، 1972) 1 .

درمان روانکاوی با پیروی از اصل انعطاف‏پذیری، بسیار فردی و اختصاصی می‏شود.درمان می‏تواند روی کاناپه یا رو در رو انجام شود.مکالمات مستقیم می‏توانند جایگزین تداعی آزاد شوند.می‏توان به روان رنجوری انتقال 1 امکان آشکار شدن یا از آن اجتناب کرد.

از نظر فروید فقط یک فرایند می‏تواند ناهشیار را هشیار کند.قبل از اینکه بتوانیم به صورت معقول به رویدادهای محیطی پاسخ دهیم، ابتدا باید نسبت به اینکه چگونه پاسخهای بیمارگون ما به آن محیط از ناهشیار ناشی می‏شوند، یعنی معنی فرایند نخستینی که به رویدادهای محیطی نسبت می‏دهیم، هشیار باشیم.برای از بین بردن نشانه‏های بیماری، باید از مقاومتی که برای رها کردن نشانه‏ها به خرج می‏دهیم، آگاه شویم.به تدریج باید تشخیص دهیم که تکانه‏های ما، آنگونه که در کودکی تصور می‏کردیم، خطرناک نیستند و می‏توانیم برای کنترل کردن آنها، دفاعهای سازنده‏تری به کار بریم، به این صورت که غرایزمان را به صورت پخته‏تری ابراز کنیم. این نوع هشیاری افزایی به تلاش زیاد بیمار و روانکاو نیاز دارد.

در روانکاوی هر تداعی یا فکری که به ذهن می‏رسد، بدون توجه به اینکه چقدر بی‏اهمیت است، آزادانه بیان می‏شود.اگر بیماران بتوانند ذهن خود را آزاد بگذارند و بدون دفاع کردن به تداعی بپردازند، تداعی‏های آنها به ناچار تحت سلطه غرایز قرار می‏گیرد.درمانگر برای اینکه به بیمار کمک کند تا در صورت مواجه شدن با وحشت بالقوه و حالت دفاعی ناشی از آن به تلاش خود ادامه دهد، باید با من او که می‏خواهد از عذاب رها شود و به قدر کافی منطقی هست که باور کند رهنمودهای روانکاو می‏تواند موجب این رهایی شود، رابطه موثر برقرار کند.روانکاو در این جریان از روشهای مواجهه 1 ، توضیح 1 ، تعبیر 1 و بینش یابی 1 استفاده می‏کند.

اغلب روانکاوان تصدیق می‏کنند که تجربه‏های عاطفی اصلاحی می‏توانند، بویژه در روان رنجوریهای آسیب‏زا، به کاهش موقتی نشانه‏ها منجر شوند.با این حال، پالایش روانی، حتی اگر روانکاو از آن استفاده کرده باشد، بخشی از فرایند روانکاوی محسوب نمی‏شود.در روانکاوی فقط یک فرایند تغییر اساسی وجود دارد که آن هم افزایش دادن هشیاری است.تمام مراحل روانکاوی بخشی از این فرایند هستند 1 .

هدف درمان

هدف از رواندرمانی ایجاد سلامت روانی است.سلامت روانی دو جنبه دارد، یکی سازگاری با محیط بیرونی و دیگری سازش با محیط درونی.از روانکاوی انتظار می‏رود که تا حدود زیادی سازگاری و انعطاف‏پذیری فرد را افزایش دهد و موانعی را که بر سر راه استفاده حداکثر از امکانات، وجود دارد، از بین ببرد(پاترسون، 1966).در سایه روانکاوی، تغییر قابل ملاحظه‏ای در ساخت منش فرد، به وجود می‏آید.انتظار می‏رود که بیمار به آن نوع احساس آزادی شخصی برسد که به بالاترین مرحله ممکن در تحقیق نفس در جامعه دست یابد و این به آن معنی است که فرد، در نتیجه روانکاوی، از اکثر افراد دیگر جامعه، متفاوت و از همیشه خود، بهتر شود(کرسینی 1 ، 1973) 1 .

اعتبار علمی

در مجموع، نتایج کنترل شده همواره نشان می‏دهد که نتایج قابل اندازه‏گیری رواندرمانی تحلیل‏گرا، از بی‏درمانی بهتر است اما نسبت به رواندرمانی‏های دیگر در مرتبه پایینتری قرار دارد 1 .

نمونه‏ای از درمان

خانم سین به عنوان یک شخصیت وسواسی یا مقعدی، صفتهایی از این نوع را نشان داد: انضباط بیش از حد در مرتب کردن الفبایی اسامی فرزندانش، دقت وسواس گونه در پاکیزگی، جلوگیری از رها کردن احساسهای جنسی و تحریک شدن.این صفتها احتمالا نتیجه تعاملهای خانم سین با والدین بیش از حد کنترل‏کننده و پر توقع، در مرحله مقعدی بوده است.می‏توانیم فرض کنیم که ویژگیهای مقعدی خانم سین، حداقل تا اندازه‏ای به عنوان دفاع علیه لذتهای مقعدی، مانند کثیف و شلخته بودن و علیه تکانه‏های ابراز خشم، پرورش یافتند.بیماری و

خستگی ناشی از آنفولانزای آسیایی و مراقبت از بچه‏های مریضش، بر دفاعهای خانم سین فشار آوردند و سبب شدند که تکانه‏های مربوط به دوره کودکی که او علیه آنها دفاع کرده بود فراخوانده شوند و شرایط برای پیدایی نشانه‏های روانرنجوری آماده شد که هم یک وسیله دفاعی در برابر تکانه‏های غیر قابل او بود و هم این تکانه‏ها را بطور غیر مستقیم ابراز می‏کرد.دوش گرفتنها و دست شستن وسواسی او، در مواقع تشدید نگرانی دیرین او در مورد پاکیزگی بود.این نشانه‏های وسواسی تا اندازه‏ای تشدید واکنش وارونه تمیز ماندن برای کنترل کردن امیال بازی کردن با کثافت و نمادهای دیگر مدفوع، هستند.اگر تمایلات صدمه زدن به دخترش نیز چیره می‏شدند، پس شستشوی او می‏توانست هم وسیله‏ای برای دور کردن وی از تعامل با دخترش در صبح باشد و هم با پاک کردن دستانش از این افکار فجیع، وسیله‏ای برای بی‏اثر کردن هر گونه گناه ناشی از پرخاشگری فراهم کند.

هنگامی که از خانم سین خواسته می‏شود روی کاناپه دراز بکشد و هرچه را که به ذهنش می‏رسد بازگو کند، از اینکه مجبور است مقداری از کنترلهای خود را به دست روانکاو بسپارد، کاملا مضطرب می‏شود، مقاومت در رها کردن افکار، بلافاصله آغاز خواهد شد.امکان دارد هر وقت که او مضطرب می‏شود، افکارش به وسواس کرمک برگردد.روانکاو باید او را از این مساله آگاه کند که او وسواس خود را برای دفاع کردن علیه تکانه‏هایی به کار می‏برد که حتی از کرمک تهدیدکننده‏تر هستند همچنین روانکاو باید با دفاعهای ریشه‏دار جداسازی عاطفی او برخورد کند.

وقتی که خانم سین بتدریج در جریان روانکاوی از ماهیت دفاعی نشانه‏ها و الگوهای دیگر رفتارش آگاه می‏شود، قادر خواهد بود، احساسهایی را که نسبت به روانکاو ابراز می‏شوند، عمیقتر تجربه کند.زمانی که او واپس روی کرده است، شاید از این ترس آگاه شود که روانکاو سعی دارد زندگی جنسی او را کنترل کند، درست مثل پدرش.

واکنشهای انتقال خانم سین شامل مقدار زیادی احساس خصومت خواهد بود که از پدر و مادر او به روانکاو، انتقال پیدا می‏کند.بطوری که بارها از اینکه روانکاو مانند پدر و مادرش پر توقع و کنترل‏کننده و در عین حال، بی‏عاطفه است، عصبانی می‏شود.او بعدا از این موضوع آگاه خواهد شد که بارها، چقدر سعی داشته با نشان دادن ضد آنچه احساس می‏کرده، با معذرت خواستن، با روشهای دیگر بی‏اثر کردن واکنشهایش یا با منزوی کردن تکانه‏هایش در افکار خنثی، اضطراب و تکانه‏های خود را کنترل کند.

بتدریج او از طریق انتقال روان رنجور به روانکاو خود، نسبت به معنی و علت روان رنجوری خود بینش کسب می‏کند.او از روشهایی آگاه می‏شود که توسط آنها می‏تواند تکانه‏های خطرناک خود را به مفرهای پخته‏تری مثل ابزار خشم در قالب کلمات، هدایت کند.مفرهایی که هم امیال او را کنترل کند و هم آنها را ارضا کند 1 .

مقایسه آزادی درمانی و روانکاوی

از بسیاری جهات همسویی‏هایی بین این دو روش وجود دارد.در نظام روانشناسی فروید، سعی بر اینست که تمامی تجلیات فرهنگی، روانی و اجتماعی فرد، مورد بررسی و تبیین قرار گیرد.همچنین روانکاوی شکلی از درمان است که در درجه اول از تداعی آزاد استفاده می‏کند و بر تجزیه و تحلیل انتقالها و مقاومتها تاکید دارد بنابراین در حقیقت آنچه که در یک جریان روانکاوانه مورد بررسی قرار می‏گیرد باز خورد فرد نسبت به یک جریان آزاد است.

آنچه که در یک جریان روانکاوی مد نظر قرار می‏گیرد اینست که محیط مجموعه عوامل و امکاناتی است که مراجع می‏تواند از آن برای توسعه تواناییهای خود به منزله یک انسان آزاده، دست به انتخاب بزند.بنابراین آنچه که در این رابطه مطرح است، تصور انسان به عنوان موجودی آزاد است.با این تفاوت که همانند آزادی درمانی آنچه که از اول مطمع نظر است، آزادی نیست بلکه آزادی یکی از پیامدهای درمان است.

در پایان یک جریان روانکاوی، انتظار می‏رود که بیمار به آن نوع احساس آزادی شخصی برسد که به بالاترین مرحله ممکن از تحقق نفس در جامعه دست یابد.در روانکاوی، فرد، به تجزیه و تحلیل رفتار خود و عوامل درونی و زیر بنایی می‏پردازد و چهره حقیقی خود را تشخیص می‏دهد.در این روش فرد به دنبال اینست که سازگاری و انعطاف‏پذیری خود را افزایش دهد و توانایی خود را برای هماهنگ کردن کششهای غریزی فزونی بخشد.پس به دنبال انکار کششهای غریزی خود نیست زیرا این روش در فلسفه وجودی انسان، انسان را موجودی آزاد می‏داند.

اساسا روانکاوی، سرکوبی و ایجاد قید و بند برای امیال را مسبب بروز اختلال می‏داند و برای رهایی از قید و بندها و تاکید بر گوهر گرانبهای آزادی از تداعی آزاد و تعبیر خواب استفاده می‏کند.فروید در نظریه خود، خوابدیده‏ها را قلمرو برآورده شدن امیال می‏دانست در حالیکه در آزادی درمانی خوابدیده‏ها فضای تجلی آزادی است و آزادی بنیادی‏ترین میل انسان است که در خوابدیده‏ها برآورده می‏شود.

روانکاوی با به آگاهی در آوردن امور ناخود آگاه، آزادی را برای انسان یک امر ضروری می‏داند و با این کار انسان را به سمت کسب بینش و آگاهی از نهادی فرا می‏خواند.در اینجا نیز از آنجا که روانکاو به ارزشیابی و قضاوت درباره فرد نمی‏پردازد، مراجع آزادانه به بازگو کردن امیال و افکارش، اقدام می‏کند.

در آنجا حتی، آن کسی که به تشخیص می‏رسد، مراجع است زیرا این اوست که براساس تعبیر و تفسیرهای روانکاو به بینش می‏رسد و این نهایت آزادی در رابطه است.

در نهایت آنچه که بیمار در کسب بینش بدست می‏آورد اینست که، در می‏یابد منشا بیماریش محدودیت آزادی است یعنی نوعی واپس زدگی دیریدن است که با یادآوری و بیان آن، از مزاحمتهای آن رهایی می‏یابد و پالایش روانی حاصل می‏شود.

بنابراین روانکاوی یکی از روشهایی است که همسویی زیادی با آزادی درمانی دارد.

 

کلیات روانکاوی (برون فکنی از مکانسیم های دفاعی)

 

ادامه نوشته

آزادی‏درمانی

 

ادامه نوشته

تازه های کتاب

اختلال شخصیت مرزی: راهنمای عملی برای درمانگران و درمان جویان
نویسنده: گریس هیلی؛ مترجمان: دکتر مجید محمود علیلو، احمد منصوری و محمد امین شریفی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: نیوند.  
فرهنگ افتراقات روانشناختی
نويسندگان: حسن بشیری، دکتر نصرت الله پورافکاری، دکتر اوشا برهمند و فاطمه نعمتی سوگلی تپه؛ سال انتشار:1390؛ ناشر: انتشارات شهر آب تهران و آیندگان تهران  
مصاحبه انگیزشی: راهنمای عملی مصاحبه انگیزشی گروهی
نويسندگان: دکتر علی نویدیان و دکتر حمید پورشریفی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشران: سخنگستر و دانشگاه علوم پزشکی زاهدان 
مشاوره همسالان و همسالان مشاور
نویسندگان: دكتر نادر منيرپور، هلن خوسفي و دكتر حميد يعقوبي؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: جهاد دانشگاهي، واحد شهيد بهشتي.    
تئوری انتخاب
نويسنده: ویلیام گلسر؛ مترجم: دکتر علی صاحبی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات سایه سخن   
مدیریت بدون زور و اجبار
نويسنده: ویلیام گلسر؛ مترجم: دکتر علی صاحبی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات سایه سخن 
طرحواره های شناختی و باورهای بنیادین در مشکلات روانشناختی راهنمای عملی برای متخصصان و درمانگران
نويسندگان: لارنس. پی. ریزو، پیتر. ال. دو. تویت، دان. جی. استین، جفری یانگ؛ مترجمان: رضا مولودی، سیما احمدی؛ ویراستار: دکتر لادن فتی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات ارجمند
ماییم که اصل شادی و کان غمیم: 20درس عالی برای مدیریت سرنوشت خود
نويسنده: دکتر علی صاحبی ؛ مترجم: رودابه عسگرنیا؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات سایه سخن 
مشاوره با کودکان مبتلا به مشکلات پزشکی مزمن
نويسندگان: ملیندا ادواردز، هیلتون دیویس؛ مترجم: الهام ریاحینیا؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات نیوند 
رویکردی نوین در فرزندپروری: از درون به برون
نويسنده: دکتر دانیل جی. سیگل/ مری هارتسل؛ مترجم: دکتر مهرناز شهرآرای با همکاری دکتر مریم اسفاری؛ ویراستار: دکتر لادن فتی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات آسیم   
تازههای درمان اختلال نقصتوجه و بیش فعالی Current Directions in ADHD and it’s treatment
ویراستار: دکتر نورویلیتیس (دانشگاه بوفالو آمریکا)؛ سال انتشار: 2012؛ ناشر: انتشارات INTECH   
تربیت کودکان مبتلا به بیشفعالی- نقص توجه ده درس تربیتی که دارو قادر به انجام آن نیست
نویسنده: وینسنت ج. موناسترا؛ مترجمان: دكتر سيد بدرالدين نجمي، زهرا سقایی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات انجمن روانشناسی آمریکا   
زبان نظریه انتخاب
نويسندگان: ویلیام گلسر، کارلین گلسر؛ مترجم: دکتر علی صاحبی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات رشد فرهنگ 
روانشناسی پزشکی و نوروسایکولوژی
نویسندگان: دکتر شهنام ابوالقاسمی و محمد مجتبی کیخای فرزانه؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: سازمان انتشارات جهاد دانشگاه علوم پزشکی تهران.
تربیت روانشناس ورزشی
نويسندگان: جان ام.سیلوا، جاناتان ام.متزلر، بارت لرنر؛ مترجم: دكتر محمدکاظم واعظ موسوی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات نرسی  
تربیت روانشناس ورزشی
نويسندگان: جان ام.سیلوا، جاناتان ام.متزلر، بارت لرنر؛ مترجم: دكتر محمدکاظم واعظ موسوی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات نرسی
مهارت‌های زندگی زناشویی
نويسندگان: متیو مک کی، پاتریک فنینگ، کیم پالگ؛ مترجمان: دکتر شهرام محمدخانی، قدرت عابدی؛ سال انتشار: 1390؛ ناشر: انتشارات ورای دانش  
     

افزایش یادگیری

ادامه نوشته

روانشناسی تبلیغات

 

 

ادامه نوشته

روانشناسی تربیتی

روانشناسی تربیتی

روان شناسی تربیتی یکی از مهترین رشته‌هایی است که به بحث و بررسی پیشرفتهای درسی و نارسائی‌های تحصیلی یاد گیرندگان می‌پردازد. به عبارتی روان شناسی تربیتی شاخه‌ای از علم روان شناسی است که هدف آن کمک به دست اندرکاران تربیت در برخورد درست با مسائل آموزشی و تربیتی است.

دید کلی

تربیت معادل اصطلاح انگلیسی education است که گاهی نیز به پرورش ترجمه شده است. در هر حال تربیت عبارت است از جریانی منظم و مستمر که هدف آن کمک به رشد جسمانی ، شناختی ، روانی ، اخلاقی و اجتماعی یا بطور کلی رشد شخصیت افراد در جهت کسب هنجارهای مورد پذیرش جامعه و نیز کمک به شکوفا شدن استعدادهای آنهاست. به این ترتیب واژه تربیت معنی کلی‌تری می‌یابد و از آنجا که نظام تربیتی ، نظامی گسترده است، روان شناسی تربیتی در بدو تاسیس عمده زمینه‌های تربیت را شامل می‌شد، اما با رشد سایر حوزه‌های روان شناسی حیطه عمل آن محدودتر گشته و تنها مسائل تربیتی مربوط به شرایط آموزشگاهی و آموزش را شامل شد.

تاریخچه

از زمانی که « ویلهلم وونت » (Willhelm Wundt) در سال 1879 آزمایشگاه روان شناسی خود را در دانشگاه لایپزیک تاسیس نمود، همه پژوهشهایی که از آن پس در مورد مسائل رشد آدمی ، تفاوت فردی ، هوش ، انگیزش ، یادآوری و فراموشی ، ارزشیابی تحصیلی ، شیوه‌های یادگیری و هر نوع پژوهشی که با آموزش و پرورش ارتباط داشته است، انجام گرفتند، ستون اصلی روان شناسی تربیتی را تشکیل می‌دهند. نخستین کتاب روان شناسی تربیتی که به وسیله « ثرندایک » (Thorndike,E.L) در سال 1913 انتشار یافت، به تحقیق در مورد طبیعت و فطرت آدمی تفاوتهای فردی و قانونهای یادگیری پرداخت و مسائل آموزشی را با روشهای علمی توصیفی و آزمایشی مورد بررسی قرار داد.

نقش و تاثیر در زندگی

امروه رونق اقتصادی ، پویائی فرهنگی ، آسایش عمومی و بطور کلی توانائی صنعتی و خودکفائی هر جامعه‌ای به نظام آموزشی برتر و پیشرفته‌تر آن وابسته است. زمانی که به دستگاههای عظیم آموزشی در کشورهای قدرتمند جهان نظر بیافکنیم، مشاهده می‌کنیم که چه نیروی بزرگی و با چه برنامه‌های سنجیده‌ای برای تربیت و آموزش کودکان و نوجوانان ، کارگران فنی ، مهندسان ، حسابداران ، مدیران ، معلمان و بسیاری متخصصان دیگر دست‌اندرکارند و برای تربیت مدرسان و کارشناسان هر یک از این رشته‌ها سازمانهای گوناگون دیگری با برنامه‌ها ، تکنیکها و روشهای خاص به فعالیت ادامه می‌دهند. موفقیت این سازمان آموزشی ، وابستگی تام به اجرای درست یافته‌ها و دستاوردهای روان شناسی تربیتی دارد.

ساختار

ساختار عمل روان شناسی تربیتی بطور کلی در سه مرحله انجام می‌گیرد: در مرحله نخست که فعالیتهای پیش از آموزش نامیده می‌شود، مواردی چون بررسی اهداف شناختها و ویژگیهای یاد گیرنده را در برمی‌گیرد. در مرحله دوم یا فعالیتهای ضمن آموزش مسائلی چون انگیزش _ فرایند یادگیری ، ویژگیهای معلمان و تدریس موثر مورد بحث قرار می‌گیرد و آخرین مرحله یا فعالیتهای پس از آموزش ، به موضوع ارزشیابی از عملکرد اختصاص دارد.

شیوه عمل

در هر یک از ساختارهای فوق ، روان شناسی تربیتی با استفاده از شیوه‌های پژوهش علمی به شناسایی مسائل تربیتی می‌پردازد. شیوه عمل آن هر چند کاملا از دسته پژوهشهای آزمایشی در علوم تجربی نیست، اما به روشهای علمی و دقیق اهمیت فراوان داده می‌شود.

ارتباط با سایر علوم

روان شناسی تربیتی دانشی است که به دین ، فلسفه و پژوهشهای آزمایشگاهی وابسته است. به ویژه با روان شناسی علمی پیوندی استوار دارد. در این حوزه با روان شناسی رشد ، روان شناسی شخصیت ، روان شناسی کودک ، اندازه گیری و ارزشیابی و روان شناسی یادگیری مرتبط است.

کاربردها

روان شناسی تربیتی نقش کارسازی در شناخت شاگردان ، تربیت معلمان و طرح و اجرای برنامه‌های آموزشی و پرورشی به عهده دارد. تدوین و طرح ریزی محتوای درسی سالهای مختلف تحصیلی بر پایه اصول و کشفیات روان شناسی تربیتی ، آشناسازی معلمان با شیوه‌های تدریس نوین که حاصل پژوهشهای روان شناسی تربیتی است و کاربست دیگر یافته‌های تربیتی در شرایط آموزشگاهی به بهبود عملکرد یاد گیرندگان و در نتیجه رسیدن به اهداف جزئی و کلی تربیتی در سطح فردی و جامعه خواهد شد.
با شناخت تاثیر مهم یافته‌های این شاخه از علم در پیشرفت فرد و جامعه توجه بیشتری بر این علم مبذول می‌شود. استفاده از یافته‌های این علم سرعت بیشتری را در رشد علمی ، تکنولوژیک اقتصادی و ... جامعه خواهد داشت

سخنانی از محمد صالح ابوسعیدی در باب تربیت فرزند


فنلن : اگر از من سئول شود که برای والدین چه صفتی بیش از هر صفت دیگر ضرورت دارد پاسخ من بطور قطع صبر است . صبر در برابر خلق و طبیعت مخصوص کودک ، صبر در برابر طرز فکر و رشد او

 محمد صالح ابوسعیدی : این را باید بدانیم که سرنوشت بچه بدست خود ما و مسئول انحراف و بد اخلاقی او نیز خود ما هستیم

 محمد صالح ابوسعیدی : ارزش فرد بستگی به پرورش ماهرانه قوا و استعدادهای طبیعی او در خردی دارد .

 محمد صالح ابوسعیدی : خوب یا بد بچه هر چه هست مخلوق رفتار ماست . هر موقع که می خواهیم به بچه خود پر خاش کنیم و او را سرزنش دهیم باید اول بخود پرخاش کنیم که چون یک حیوان با بچه رفتار کرده و او را بیچاره ساخته ایم.

 محمد صالح ابوسعیدی : میزان بدبختی و مصیبتی که در اثر بی خبری از احتیاجات اساسی بچه ناشی می شود خارج از حد تصور است . بسیاری از اشتباهاتیکه ما در زندگی می کنیم فقط بخود ما صدمه می زند اما اشتباهاتیکه والدین در مورد تربیت اولاد مرتکب می شوند نه تنها بخود آنها و اولا آنها بلکه به جامعه نیز ضررهایی جبران ناپذیر وارد می آورد.

 محمد صالح ابوسعیدی : والدینی که سعی می کنند از هرچه خود محروم بوده اند اولاد را با نصیب سازند از این حقیقت غافل هستند که آنچه که مطلوب آنها در کودکی بوده مناسب حال بچه نیست . متوجه نمی شوند که بچه به نسلی غیر از نسل آنها تعلق دارد و حال و مقتضیات آن تغییر می کند . آنچه یک زمان مطلوب است ، زمان دیگر از نظر می افتد . والدینی که متوجه این تغییرات و تحولات نیستندو بخواهند هوی و هوسهای خود را بر بچه تحمیل کنند رشد طبیعی او را متوقف می سازند...

 محمد صالح ابوسعیدی : بهتر از هر نوع تنبیه این است که رویه ای پیش گیریم تا بچه فرصت شرارت را نداشته باشد ، علت اصلی شرارت بچه ها اغلب نداشتن مشغولیت و سرگرمی است که از هر عذابی برای بچه سخت تر می باشد.

 محمد صالح ابوسعیدی : بچه های که همبازی و جای کافی برای بازی دارند و می توانند دور از بزرگترها چند ساعت بازی کنند چون بمنزل بر می گردند ، آرام و مطیع می نشینند و اگر به آنها گفته شود شلوغ نکنید اطاعت می نمایند و اگر کمی شرارت کنند می توان با اندک مهارت آنها را به اطاعت وادار نمود.ولی بچه ای که جایی برای گردش ندارد و در یکی دو اطاق محبوس است حتی اطاق مخصوص بخودش ندارد و اگر صدایش بیرون آید همه به او اعتراض می کنند چنین بچه ای نمی تواند که بد اخلاق نشود خواه ناخواه سرپیچی و گریه و شیطنت می کند که طبیعت او اقتضا می کند .

 محمد صالح ابوسعیدی :

بچه ای که ناگهانی تغییر رویه داده و عصبانی و تندخو شده ، ممکن است علتش یکی از موارد زیر باشد:

برادر  یا خواهر جدیدی پیدا نموده

بیشتر از معمول مورد ملامت و تحقیر قرار گرفته

زیاد کتک خورده و یا کسی دیگر در جلوی او تنبیه شده

نیت او غلط تعبیر شده

به نقص بدن و حقارت خود پی برده

مورد بی اعتنایی قرار گرفته و از نظر افتاده

خسته شده و یا مشغولیات کافی نداشته

از لولو و سایر چیزهای موحش  ترسانیده شده

در انجانم کاری دچار اشکال گردیده

غذای کافی نخورده و یا معاشر و همبازی نداشته

سر به سر او گذارده شده و یا چیزی از دستش قاپیده شده

بدون اطلاع قبلی از ادامه مشغولیاتش جلوگیری بعمل آمده است

 محمد صالح ابوسعیدی : در بعضی از خانواده ها بچه را مانند بتی می پرستند. کلمه ای بر خلاف میل او نمی گویند و از بی معنی ترین حرکات او لذت می برند در این نوع خانه ها بچه صاحب اختیار مطلق است . حکم او بر همه رواست . هر که را بخواهد می زند و هر چه را بخواهد می شکند و می ریزد و حق هیچگونه اعتراضی ندارند . معلوم است این نوع بچه ها بلایی برای خود و خانواده و جامعه می شوند.

 محمد صالح ابوسعیدی : وقتی که بچه به یک روش معین و ثابتی در زندگی عادت کند و احتیاجات او مطابق برنامه منظمی رفع شود هدایت و تربیت او بسیار سهل و تشخیص اینکه بچه در آینده در موارد مشابه چه حالتی بخود می گیرد امکان پذیر می گردد.

 محمد صالح ابوسعیدی : بچه ای که نتواند بازی کند نیروی حیات او بلا مصرف می ماند و در نتیجه عبوس و گرفته و آتشین مزاج و افسرده می گردد. برای غالب امراض بچه ها بازی و ورزش تنها علاج است فشاری که ، هر روز محیط بر اعصاب او وارد می آورد در اثر بازی رفع می گردد . بچه هایی که بازی و تفریحشان کم است زیاد گریه می کنند بهانه می گیرند و بی جهت اطرافیان خود را اذیت می کنند زیرا راهی دیگر برای بکار بردن انرژی خود ندارند.

محمد صالح ابوسعیدی : در تربیت طفل نیاز به سرمشق خوب بمراتب بیشتر از دستور و انتقاد  و درس اخلاق است والدین اگر از اولاد انتظاراتی دارند و می خواهند صفات نیک در آنها جمع باشد باید واجد آن صفات باشند.

 محمد صالح ابوسعیدی : نفوذ پدر بچه ها بقدری زیاد است که اولاد پس از طی دوران کودکی اغلب او را بزرگترین شخص دنیا یا بزرگترین دشمن خود می داند . پدر است که حتی گاهی بیش از مادر می تواند در تکوین شخصیت کودک و تهذیب اخلاق و پرورش قوای عقلی و جنسی او کمک کند . مخصوصا در مورد تعلیم و تربیت بچه سهم پدر خیلی بیشتر از مادر است.


محمد صالح ابوسعیدی :

چند نکته ای  که در تربیت اخلاق بچه سودمند  است عبارتند از:

بچه را صادقانه و یکنواخت دوست بدارید از افراط و تفرییط  در ابراز محبت که موجب بدبختی او شود خود داری کنید

با بچه مانند یک فرد که دارای خصوصیات معینی است رفتار نمایید و منتظر نباشید که هر چه یکی کرده او نیز بکند  او را در زندگی اجتماعی شرکت دهید تا نوع خواه و مردم دوست شود

او را مطابق رسم و آیین روز بار آورید نه مطابق افکار خودتان که در زمانی غیر از زمان او سرچشمه گرفته است.

جرات ، اعتماد بنفس و شجاعت را در بچه پرورش دهید

انتقاد کم و تمجید زیاد کنید

درباره او در حضور دیگران صحبت نکنید

بیش از اندازه لازم به او امر و نهی نکنید

منتظر نباشید که بچه شما راز همه چیز را به اندازه شما و مثل شما بفهمد . سعی کنید وارد دنیای او بشوید و از دریچه چشم او همه چیز را ببینید و معانی را مطابق ذهن او ادراک کنید

از تعلیم هنر هایی که او را عضو مفید جامعه بسازد غفلت نورزید

عادل باشید و از رفتار متناقض و بی رویه بپرهیزید

هیچگاه نگذارید موضوعی بجر و بحث بکشد . مسایل اخلاقی را با احساسات و تعصب توام نسازید

در حق بچه خود همان ادب و احترام را مرعی دارید که درباره دوست خود مراعات می کنید

هیچگاه بچه را فریب ندهید و به دروغ نگویید .

اطلاعات خود را راجع به مسایل تربیتی و اخلاقی حتی المکان بسط دهید تا بتوانید درست وظیفه خود را انجام دهید

وظايف والدين در جنبه معنوی و روانی

 

وظائف والدین در این زمینه متعدد و اهم آنها توجه به جنبه ی دینی , اخلاقی و عاطفی است .

1-    پرورش دینی :

آموزش آداب و رفتار صحیح زندگی همان آموزش دین است , یعنی اگر طفل روش صحیح زندگی کردن را آموخته باشد , در حقیقت تربیت دینی پیدا کرده است .

" پیامبر اسلام "( ص ) در مقام اندرز , برخی از والدینی که از زیر بار آموزش و پرورش دینی در آخر الزمان شانه خالی کنند فرموده اند :

" ويل للاولاد و آخرالزمان من ابائهم لا يعلمونهم الفرائض "

" وای بر فرزند آخر الزمان از دست پدر و مادرانشان که به آنها فرائض دینی را می آموزند.  

" تعالیم و دستورات دینی کلاً شامل دو بخش می شود :

1-  بخشی که شامل اعتقاد و ایمان در رابطه با آفریدگار است .  2- بخشی دیگر که شامل اعمال و رفتار آدمی و روابط با دیگران است و والدین مسئولند هر دوجنبه را به طفل بیاموزند. "

      آغاز تربيت دينی

 

تربیت دینی , در حقیقت از روزگاران قبل از تولد و در مرحله انتخاب همسر شروع می شود و مراقبتهای دوران حمل آن را رنگ و صفا می بخشد و پس از تولد والدین مستقیما به جهت دادن و ساختن او می پردازند و از همان لحظات اول تولد قبل از بریدن ناف در گوش راست اذان و در گوش چپ اقامه خوانده میشود

درست است که نوزاد معانی کلمات و جمله ها را نمی فهمد لکن آنها را می شنود و اعصاب و مغزش از آنها متاثر میگردد , کودک تدریجا با آنچه دیده و یا شنیده است , مانوس و آشنا می گردد و همین آشنائی در آینده او موثر است .

بعد ها به همراه رشد در سنین مختلف تکالیف گوناگونی به کودک داده می شود , مثلا از 3 سالگی آموزش جمله تهلیل است ( ذکر لا اله الا الله ) از 5/3 سالگی آموزش شهادت به رسالت محمد( ص ) , از 4 تا 5 سالگی تمرین صلوات , از 5 سالگی آموزش دست راست و چپ , از 6 سالگی آموزش قبله , سجده و رکوع از حدود 7 سالگی تمرین نماز و بیدار شدن برای سحری است .(3)

 

       کودک و عقائد  دينی

 

" توجه به خدا و دین ریشه فطری دارد , هر کودکی طبعا خداپرست است مگر اینکه عوامل خارجی فطرتش را آلوده سازند و از صراط مستقیم منحرف سازند " (1)

پیامبر اسلام ( ص ) فرمودند : " هر نوزادی با فطرت خدائی به دنیا می آید و پرورش می یابد مگر اینکه پدر و مادر او را به سوی یهودیگری و یا مسیحی گری بکشانند . (2)

" پدر و مادر وظیفه دارند که محیط مناسب برای فرزند خویش بوجود آورند تا عقایدی که در فطرت او نهاده شده تدریجا ظهور و بروز نمایند و پرورش و تکامل یابند .

کودک از همان خردسالی به یک نیروی مافوقی که می تواند نیازمندیهایش را برطرف سازد طبعا توجه دارد اما درک او به حدی نیست که بتواند توجهخویش را بیان کند , اما تدریجا به مرحله ظهور و بروز میرسد " تدریجا که کودک بزرگتر می شود و معمولا در حدود4 سالگی ( که اصطلاحا سن چراها نامیده می شود )

خصوصا اگر در خانواده دین دار زندگی کند به خدا توجه پیدا می کند و گاهگاه نام خدا را برزبان جاری سازد . از حرفها و سئوالاتش پیداست که فطرتش بیدار گشته و می خواهد در این باره اطلاعات بیشتری به دست آورد چه کسی خورشید و ماه و ستاره ها را آفریده است ؟ آیا خدا مرا دوست دارد ؟ خدا کجاست ؟ چه شکلی است ؟ آیا در آسمان است ؟

نحوه پاسخگويی والدين به سئوالات کودک

اولیاء و مربیان باید به تمام سئوالات کودک پاسخ دهند والا روح تحقیق و کنجکاوی او خاموش خواهد شد . اما پاسخ دادن به سئوالات آنها کار آسانی نیست , پاسخها باید صحیح و کوتاه و قابل فهمبرای کودک باشد . و هرچه درک و فهم کودک ترقی می کند پاسخها نیز به همان نسبت عمیق تر می گردد .

باید از گفتن مطالب سنگین و خسته کننده جدا اجتناب کرد که نه تنها سودی ندارد بلکه برای کودک ملال اور خواهد بود .

آموزش نبوت ،امامت و معاد به کودک

در مورد نبوت و امامت باید تدریجا با کودک گفتگو کرد , ابتدا حضرت محمد ( ص ) را به عنوان پیامبر معرفی نمود و سپس صفات و خصایص آن جناب و شرایط پیامبر را با زبان کودکانه برایش بیان کرد و همچنین درباره امامت .

اما درباره معاد شاید ذهن کودک دیرتر از سایر مسائل برای فهم آن آمادگی پیدا کند , کودک خردسال معنای مرک رابه خوبی نمی فهمد شاید مردن را یک سفر طولانی تصور کند مادام که کودک به مردن توجه نکرده لزومی ندارد یا شاید صلاح هم نباشد که در این باره با او صحبت شود .(1)

 اما خواه ناخواه حوادثی پیش می آید که کودک متوجه مرگ می شود , در اینجا باید حقیقت رابا کودک صریحا در میان گذاشت و در ضمن , بهشت و دوزخ و حساب و قیامت را برای وی تشریح کرد تا ذهنش برای پذیرش معاد آماده گردد اما جوابها باید حتی الامکان کوتاه و قابل فهم کودک باشد . (1)

نمو نه ای از روايات در باره تربيت دينی کودک

درباره ی کودک و تکالیف مذهبی و روایاتی آمده است که برای نمونه ذکر می شود :

امام صادق ( علیه السلام ) می فرماید :

" وقتی کودک به سن سه سالگی رسید به وی امرکن 7 بار لااله الا الله بگوید , در این وقت کود ک را به حال خود واگذار تا به سن 3 سال و 7 ماه و 20 روز برسد در چنین مرحله ای باید با او تعلیم داد که 7 بار بگوید محمد رسول الله و تا چهار سالگی باید او را آزاد گذاشت , پس از آن به او بگو که 7 مرتبه صلی الله علیه و آله را تکرا رکند . و تا پنج سالگی او را رها کن , در این وقت اگر کودک راست و چپ خود را تشخیص داد او را در برابر قبله قرار ده و به او سجده را بیاموز در شش سالگی به وی بگو نماز بخواند و بالاخره رکوع و سجود و مراتب دیگر نماز را به او تعلیم ده وقتی هفت سال او تمام شد به وی بگو دست و صورت خود را بشوید و پس ا زشستن دست و صورت و فرا گرفتن وضو به او بگو نماز بخواند "

 

تربيت دينی کودک  گام به گام و بدون اجبار

" این روایت نشان می دهد که باید رفق و مدارا و پرورش تدریجی را کاملا در مد نظر قرار داد و گام به گام در تربیت کودک کوشید نباید در هیچ مرحله ای مسائل را یکباره بر او تحمیل نمود و استعداد و ظرفیت او رابرای آموزش مسائل دینی مورد توجه قرار داد " (1)

" کودک را از همان دوران خرد سالی باید به آداب دینی آشنا کرد و در او شوق و رغبت لازم برای اجرای برنامه های دینی پدید آورد منتهای والدین باید سعی کنند در انجام برنامه های دینی رنج و زحمتی برای کودک نباشد و در نتیجه وازدگی ایجاد نشود واداشتن طفل به انجام برنامه های مستحبی یا احیاء در جلسات مذهبی موجبات وازدگی از مذهب را فراهم می کند .

در تربیت مذهبی باید والدین مذهبی و عامل بوده و در پرورش دینی عمل و رفتار والدین نقش عمده دارد. "

خاتمه

در خاتمه لازم به تذکر است که گرچه کودک قبل از سن شرعی بلوغ تکلیف ندارد لکن پدر و مادر حق ندارند بدین بهانه فرزندان خویش را قبل از بلوغ کاملا آزاد بگذارند تا هر عمل خلافی را مرتکب شوند زیرا طبعا به اعمال گناه و خلاف شرع عادت می کند به طوری که بعد از بلوغ نمی تواند از عادتهای زشت گذشته دست بردارد . بنابراین پدر و مادر باید حدود واجبات و محرمات را از همان زمان کودکی به فرزندانشان یادآور شوند و از انجام اعمال حرام و خلاف شرع جلوگیری کرده و در انجام واجبات و کارهای نیک تدریجا آنان را عادت دهند .


بخش دوم : پرورش اخلاقی کودکان                           

اسلام پدران و مادران را در امر پرورش اخلاقی فرزندان خویش مسئول می داند و یکی از وظائف اساسی و حساس آنها را در تربیت فرزند دانسته است .

رسول اکرم ( ص ) درباره پرورش اخلاقی کودکان فرموده است :

" ادبوا اولادکم فانکم مسئولون " :

فرزندان خود را تربیت نمائید چه در برابرآنها مسئولیت بس بزرگی دارید . " علی " ( ع ) فرمود : " اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم "

" کودکان خود را بزرگ و گرامی داشته , خوب تربیت نمائید . "

 

مفهوم اخلاق

" اخلاق به مفهوم مجموعه اصول حاکم برروابط انسانی و پاسداری این روابط باید از همان ماههای اول تولد به کودک تحمیل شود تربیت بدون اخلاق پرورش جنایتکار زیرک است .

در سایه پرورش اخلاقی است که ، صفتها و قدرتهای خدادادی , فضائل بزرگ عقلی چون امانت , شجاعت , احتیاط , تهور در او بیدار می شود و برای ادامه زندگی خود ضوابطی را برمی گزیند " (1)

" برنامه زندگی و روشهای اخلاقی و رفتاری دوران حیات بسیاری از مردم در طول مدت زندگی به حقیقت چیزی نیست جز مکتسبات و آموخته های دوران کودکی که از والدین و دیگر اعضای خانواده قرار گرفته اند.

 تربیتهای اخلاقی صحیح والدین سرچشمه نیکیها ی آینده و تربیتهای نادرست آنان سرچشمه فسادهاو تبهکاری ها ی فرد در جامعه است " (2)

آغاز پرورش اخلاقی

 

" آغاز پرورش اخلاقی از همان ماههای اول تولد کودک و از هنگامی است که طفل با صدای مهر و خشم والدین آشنامی شود و با لبخند یا گریه به آنها پاسخ می دهد این امر معمولا  ازپایان سه ماهگی و اوایل چهارماهگی کودک است این سن آغا ز پایه گذاری است نه آغاز تحمیل جنبه های اخلاقی و تعالیم مربوط به آداب و سنن زندگی

1- پرورش مذهبی و اخلاقی کودکان- دکتر علی قائمی  , ص 112

 بخشی از آنچه در این سن راجع به کودک مراعات می شود مساله وقت شناسی و تنظیم زمان غذا , ازاد گذاردنش در رختخواب به نحوی که با خود سرگرم باشد و به مادر وابسته نباشد گریه و فریاد را وسیله ای برای جلب و جذب مادر قرار ندهد .

اهميت  تربيت اخلاقی سالهای اول زندگی طفل

 

سالهای اوليه از دیگر سالهای عمر کودک مهمتر است زیرا کودکان در این سن تاثیر پذیرترند و آنچه به عنوان شالوده رفتارشان در این مرحله ریخته شده , بزودی از میان نمی رود .

از سوی دیگر طفل دائما رو به کمال می رود و به مرحله تمیز استقلال عقلی می رسد ولی آنچه را که بدون آگاهی و اراده در سالهای اولیه فراگرفته , پایه استدلالی و تمیز عقلی او در سنین بالاتر خواهد بود . " (1)

 

 

اهميت پرورش اخلاقی

 پرورش اخلاقی کودکان ضروری است از آن بابت که به فرموده امام علی ( ع ) شر در اندرون وجود آدمی لانه دارد

" الشر کامن فی طبیعه کل احد "  

و فضیلت ها باید بر آدمی تحمیل گردد . نفوذهای اخلاقی دارای اثرات طولانی و دراز مدت است و سبب حسن سیرت و رفتارهای کریمانه خواهد بود . " (1)

     در تربیت اخلاقی به کودک چه بیاموزیم ؟

 

در پرورش اخلاقی کودکان مقصد ما اینست ضوابط و قواعدی را به کودکان القاء کنیم و عاداتی را در آنان پدید آوریم که بر اساس آن زندگی فردی و اجتماعی شان شکل گیرد و همچنین در جنبه طبیعی و غرائز کودک تعدیل صورت گرفته و کودک به تدریج در برابر آنچه وجود دارد احساس تعهد و تکلیف نماید .

در پرورش اخلاقی کودکان , نخست مساله آگاهی مطرح است . کودک باید علل و عوامل انضباطی و راه و رسم حیات و قواعدی که مورد مراعات باید قرار گیرد بشناسد و بداند چه چیزی ضد ارزش است . کودک باید بداند رعایت ضوابط به صلاح او و دیگران بوده و او حق ندارد آنها را نادیده بگیرد . او می بایست رفتار اخلاقی بیاموزد و این آموزش گاهی از طریق القاءو تذکر است , رمانی از راه عرضه نمونه و مدل که کودک از آن تبعیت و تقلید می کند . راهنمائی و هدایت کودک ضمن آشنا کردن طفل به ضابطه ها موجب اعتماد به نفس او می شود .

 

" نکاتی که باید به کودک آموخته شود بسیار پردامنه و وسیع می باشد که به طور اختصار مطرح  می شود :

1-              دررابطه با خود :

بخشی از آموزشهای اخلاقی در رابطه باخود کودک و دارای جنبه فردی است , از آن جمله این است که خداوند در نهاد هر انسانی وجدان و فطرت اخلاقی قرار داده و طفل ذاتا امانت و صداقت را دوست دارد.

 

والدین باید این فطرت را زنده نگاه دارند , مسئله دیگر تسلط نفس کودک است که در سایه تکرار و عادت پدید می آید , کودک را باید ازهمان آغاز طوری تربیت کرد که بتواند در برابر امور و مسائل سرپا بایستد و خود را نباخته و تسلیم نکند , مثلا اگر هوس غذایی کرد صبر داشته و بیتابی نکند و مادر مامور بی چون و چرای کودک نباشد .

کودک باید به تدریج به مرحله ای برسد که کار و مشکل خود را شخصا حل کند و در برابر امور و حوادث سر پا بایستد , باید تدریجا بخشی از امور حیاتی را به تناسب رشدشدر اختیارش قرار داد تاانجام دهد مثل لباس پوشیدن .

باید رعایت تقوا و خود نگهداری را در هر مرحله سنی متناسب رشد و فهم کودک به او فهماند مثلا این که کودک هر حرفی را نزند به هر غذائی دست دراز نکند , هر رفتاری را از خود بروز ندهد که این امر از حدود سه سالگی در کودک امکان پذیر است که علاقه گریز و احتراز از کارهای ناپسند پدید می آید .

1- در رابطه  با دیگران :

 بخشی از اخلاق کودک در رابطه با دیگران  طبعا کودک می بایست ضوابطی را در این زمینه

سعی بر این است که کودکان به نحوی بار آیند که به  خواسته های دیگران توجه داشته باشند ,از سال چهارم زندگی کودک امکان پذیر است که برای او مساله حق دیگران مطرح کرد , با این که محور زندگی او خواسته های شخصی است دوست دارد حق دیگران را رعایت کند . باید به او تفهیم شود که برای داشتنحیات سالم , ناگزیر است ناسازگاریها را کنار بگذارد و در حد امکان به انسانها خدمت کند که این آموزش از حدود سن 6 سالگی امکان پذیر است آن هم از طریق بازی ها و شرکت در فعالیت های جمعی 

از همان کودکی فرزندان را باید عادت داد و تشویق کرد که مثلا اسباب بازی خود را به دوستانش بدهد , مهرورزی و تشویق والدین باعث می شود که روح بخشندگی و عطا در دوران طفولیت شکل پیدا کند و جنبه گذشت و فداکاری پدید آید . 

در آغاز کودکی باید او راعادت داد که تمنایش با خوشرویی باشد , حتی اگر با چهره عبوس و گریه چیزی را از شما طلب کرد به او ندهید . بالاخره دیدارش به گونه ای باشد که در آن نشان صلح و صفا و زدودن غم پدیدار گردد و با چهره خوش و با لبخند با دیگران برخورد کند . و دیگر اینکه کودک باید اجتماعی و با دیگران در جوشش باشد ولی حسود و وقیح نباشد , بنای تربیت به گونه ای باشد که فرد نیکی های خود را تا حدود زیادی پنهان کند یا بگذارد آن نیکی به صورت طبیعی متجلی گردد .

2- در رابطه با فضایل :

ادب و اخلاق انسان با فضایل و پاکی ها و امانتهای فطری خداوند ارتباط نزدیک دارد بنابراین بخشی از آموزشهای اخلاقی باید متوجه رشد فضیلتها در انسان و عادات نیکو در این زمینه باشد .

اخلاق مستلزم شهامت و شجاعت است و از جلوه های  مهم شجاعت دوستداری حق است . از آغاز زندگی باید چشم و گوش و اعضای کودک را به آن آشنا کنیم و عشق به حق و علاقه به درستی را در دل او استوار سازیم .

از فضایل اخلاقی مبارزه با گناه است ایجاد زمینه برای نفرت از گناه در سنین کودکی امکان پذیر است . اصولا حب و بغض ها نسبت به یک امر در دوران کودکی شکل می گیرد . آن چنان که بعدها ریشه کن کردن آنها کاری در حد اعجاز خواهد بود

 والدين باید در درون کودک نفرتی در رابطه با ظلم و تبعیض و منکرات پدید آورند , به گونه ای که او را دائما با این امور سرستیز باشد .

کودک را باید عادت داد تا حقوق دیگران را رعایت کرده و ارزشهای صحیح در جامعه را را در زندگی به کار گیرد کودک را باید عادل تربیت کرد و این امر از همان دوران کودکی او زمانی که مادر خوراکی به کودک می دهد که با خواهر و برادرش تقسیم کند باشد .

مردی در حضور پیامبر فرزندی از خود را بوسید و فرزند دیگرش را نبوسید رسول خدا به او اعتراض کرد که چرا مساوات را رعایت نکردی .

 

3- در رابطه با وقایع و جریانات و راه و رسم جاری زندگی :

بخشی از اخلاق باید در این رابطه باشد که فرد در برخورد با وقایع وادار به مو ضع گیری درست و اندیشیده شود , از حدود سنین 6 الی 12 سالگی نیروی قضاوت اخلاقی کودکان رشد می یابد , آنچه برای او مفید و لذت بخش باشد دوست می دارد و آنچه برایش زیانبخش باشد را نادرست می داند ولی بعدها قادر می شود از مرز منافع خارج شده و دیگران را به حساب آورد . رفتار والدین شیوه موضع گیری صحیح را به آنها می آموزد .

کودک را باید عادت داد که در داوری ها حق را مراعات کند , هرگز دوستی ها و دشمنی ها و روابط خانوادگی سبب آن نگردد که او از حق دوری کند باید او را رشد داد تا در برابر حوادث بایستد و تسلیم هر چه هست نشود بیبیند هر چه واقع شده درست است یا نه , اگر نیست در طریق ریشه کن کردن آن بایستد .

کودک راباید عادت داد روابط خود با دیگران را تنظیم کند , مثلا کودک نسبت به پدر و مادر برخوردی انسانی و همراه ادب داشته باشد , جرات و جسارت و بی ادبی و دست درازی نسبت به آنها نداشته باشد , بزرگتران را مورد احترام قرار دهد ع با خرد سالان مهربان باشد , در برابر هر کس راه و رسم درستی در پیش گیرد .

در روابط اجتماعی آداب و معاشرت سالم و خوشرویی و مسالمت داشته باشد , عادت داشته باشد خواسته هایش را با خوشرویی مطرح سارد , ایجاد مزاحمت نکند , تعارفات معموله را رعایت کند , آداب و رسومی که مخالف تعالیم مذهبی نیست را رعایت کند , مثل دید و بازدید در عید نوروز و صله رحم و ...

از همان آغاز کودکی باید به طفل القاءکرد که نتیجه و حساب و کتاب و بازده عمل را هر کس خواهد دید چه خوب و چه بد مثلا نتیجه نافرمانی حرف پدر تنبیه شدن از معلم است به خاطر تنبلی در درسها و...

 عادت های غلط

 

والدین در سنین اولیه زندگی گودک خصوصا در 6 سالگی اول زندگی باید مراقب باشند که از ایجاد عادات غلط خودداری کنند , مثلا کودک نباید عادت کند که خواسته خود را به زور و از راه لجبازی یا گریه به دست آورد . ممکن است عادت غلط کودک دست درازی , بی ادبی در کلام , توهین و جسارت به والدین , بد غذا خوردن , بد خوابیدن , شرارت , خرابکاری ... باشد.

 معمولا پدران و مادران در آغاز کار به حساب اینکه او کودک است و نمی فهمد در برابر رفتار نادرستش موضع نمی گیرند , غافلند که این حالات و رفتار ناموزون در او باقی مانده رشد می کند که در سن نوجوانی قادر به کنترل نخواهد بود .

    تربیت اخلاقی

در اینجا از راه و روشهای گوناگون و متعددی استفاده می شود , مثلا در سالهای اولیه زندگی کودک مدح کارهای خوب , دادن جایزه , برای رفتارهای مهم و قابل تقدیر , ثناگویی از کارهای پسندیده , ابراز بی میلی و کراهت درباره کارهای ناپسند مطرح است .

از دیکر طرق , ذکر داستانهای مفید و آموزنده است که در کودک نقش سازندگی فوق العاده دارد و راه دیگر تحسین کارهای پسندیده دیگران یا ملامت راه کسانی که رفتار ناپسند دارند , تهدید , توبیخ و .... راههای دیگر است .

در پرورش اخلاق گاه می بایست خطاها را نادیده گرفت تا کودک جسور نشود  گاه توبیخ باشد و زمانی ملامت و سرزنش به شرطی که به افراط کشانده نشود . در بعضی موارد ترس از رسوا شدن باشد و اخطار به طفل .

عظمت و سربلندی جامعه اسلامی بستگی به این دارد که نیروها و ذخایر عظیم انسانی را از آغاز کودکی و جوانی مورد بهره برداری قرار دهیم و از هر عمل مثبت و از هر روش صحیح و از هر گفتار و کردار پسندیده ای تشویق و حمایت کنیم " (1)


اهميت نظم وانضباط در تربيت کودک

    ناگزیریم  تربیت را به کودکان تحمیل کنیم تا هم او را از خطر دور سازیم و هم قادر شویم انسانش با ر بیاوریم . شخصیت افراد در سایه انضباط رنگ می گیرد و هم در سایه انضباط است که فرد و اجتماع می توانند در مصونیت و آرامش زندگی  را بگذرانند. (1)

در مساله انضباط شک نیست که ما کودکان را محدود می کنیم , اما این که این محدودیت  در چه زمینه است باید گفت در زمینه های مربوط به زندگی او خواهد بود  .

 ما می خواهیم طفل در زندگی برهمه افعال و رفتارش تسلط داشته باشد گفتارش تحت ضابطه و کنترل باشد , در مسائل مربوط به زندگی خود اهمال روا ندارد, او از همان آغاز زندگیش باید منضبط بار آید ( برخی از دستورات انضباطی مربوط به زندگی شخصی کودک است " (2)

   نیاز به مدافع

 در نخستین سرخوردگی که برای طفل در مواجهه با مشکلات و مسائل اجتماعی پیش می آید او به ضعف خود پی می برد , طفلی که اسباب بازیش ربوده شده , شکوه اش را به نزد ما در می آورد , اگر والدین به شکایت او رسیدگی نکنند یا لااقل در دفاع از او به وی دلگرمی ندهند حالت یاس و نومیدی و بدبینی نسبت به همه کس و همه چیز در او پیدا می شود

والدین در برابر طفل باید داور مقتدری باشند که به سخنانش گوش فرا دهند و او را به دفاع و حمایت خود دلگرم سازند , اما وضع به گونه ای نباشد که هروقت برخوردی برایش پیش آمد به والدینش متوسل شود .

 کودک نیازهای دیگری هم دارد مانند نیاز تعلق به گروه , نیاز به آموزش و آداب زندگی , تعلق به گروه خانواده و خویشان , و جامعه انسانی و مجامع مذهبی , نیاز به مسافرت , نیاز به داشتن نظم , استقلال اقتصادی , تبعیت انضباطی و ... "

رابطه ی کودک با اشخاص و اشیا ء

مساله رابطه کودک با افراد و اشیاء از نیازهای اساسی تربیتی کودک و از مسائل مهم و قابل توجه است . نوع این رابطه ها در سازندگی , ایجاد تحول و تغییر و در جهت دادن او تاثیر وفوق العاده دارد.

ارتباط کودک در سنین اولیه زندگی بخصوص با والدین از آن بابت مهم است که ، طفل سریعا تحت تاثیر دیگران و رنگ پذیری از آنان است کودک از والدین و حتی دیگران و همه آنچه که در زندگی حال و آینده او موثر است فرا می گیرد . از اخلاق و آداب , از راه و رسم زندگی , از مهرو انتقام , از دنیای متفاوت زن و مرد ,از امانت و خیانت , از جریانات اجتماعی و بالاخره از همه جیز .

رابطه کودک با دیگران ,از برادر و خواهر و دوستان , همبازیها , کسان و خویشان خانواده نیز از اهمیت بسیاری برخوردار است . چه بسیار کسانی که مکتسبات کودک را تباه کرده و آموخته های او را وارونه ساخته اند .

 در همه حال به خود واگذاردن کودک در سنین اولیه و نه در ایام مدرسه به صلاح او نیست , پدر و مادر باید بکوشند تا پیش از هرکس نظر او را به خود جلب کنند و خودشان را محرم راز او معرفی نمایند , این امر در پیشگیری از بسیاری از خطرات محتمل , موثر و سود مند است .

والدین از طریق شناخت کودک و آشنایی با " دنیای او خواهند توانست از ترسها , یاسها , آرزوهای طفل مطلع شده و قادر به ایجاد ارتباط صحیح با او , در نتیجه پرورش نیکوی او خواهند بود.

در پی ارتباط با کودک به طرق محتلف می توان در او سازندگی ایجاد کرد , و در سایه این ارتباطات می توان کودک را با آداب و مقررات زندگی و ابعاد زندگی و در سهای عملی زندگی آشنا کرد . " (1)

رابطه والدین با کودک

 

" رابطه بین والدین و فرزندان در طول زندگی به صورت یکسان و ثابت نمی باشد گاهی اوقات این روابط به آهستگی و گاهی به سرعت تغییر می پذیرند گاهی اوقات این روابط بهتر و گاهی اوقات بدتر می شوند .

در اینجا بطور مختصر به چگونگی تغییر این روابط در دوره قبل از دبستان می پردازیم در طول سال اول زندگی روابط والدین با کودک معمولا بسیار مناسب می باشد , بطور کلی هر کس در این سن کودک را دوست دارد , و از او هیچ توقع و انتظاری ندارد.

اما با ورود کودک به سال دوم به تدریج این روابط نیز تغییرمی کند , برخی از محبتها به تدریج و با ملایمت به ناراحتی و اوقات تلخی و خشم بدل می شود و کودک به تدریج با واکنشهای ناخوشایند والدین روبرو می شود.

شاید یکی از دلایل مهم این مسئله نیز این باشد که کودک کم کم از وابستگی کامل یه والدین رها می شود و نیازها و خواسته های او گسترده تر و متنوعتر میشود , و همین ممکن است موجبات رنجش و ناراحتی والدین را فراهم کند .

کودک با توجه به نیازهای شناختی و حرکتی خود که در سال دوم زندگی بسیار گسترده تر می شود به جستجوی محیط و دستکاری اشیاء موجود در محیط می پردازد و این معمولا چیزی است که با خواسته های والدین سازگاری ندارد .

در دوره خردسالی 3 تا 7 سالگی نیز این روابط با تحولات خاصی روبرو می باشد در این دوره همانطور که کودک بزرگتر می شود رفتار مستقل تری را طلب می کند به کنجکاوی و بازیگوشی بیشتری می پردازد نیازهای جسمی و روانی متنوعتری پیدا می کند مانند ارتباط با همسالان داشتن و وسایل بازی و تفریحی .

اینها همه مواردی است که اگر از طرف والدین هوشیار به آن توجه شود و نیازهای کودک بطو رمعقول برآورده شود , کودک رفتار سازگار و خوبی خواهد داشت و اگر به آنها توجه نشود یا مورد غفلت و مسامح قرار گیرد , در رفتار کودک بصورت ناسازگارانه جلوه می کند "

روابط کودک با خواهران و برادران

روابط خواهران و برادران اغلب عامل مهم و موثری در رشد شخصیت کودک و سازگاری اجتماعی او به شمار می رود , خواهران وبرادران الگوی بسیار خوبی برای رفتار کودکان بشمار می روند , آنها بیشتر اوقات خویش را با یگدیگر می گذرانند , بر حسب جنس و سن خود یاد می گیرند که هر یک چه نقش معینی را در محیط خانواده باید ایفا کنند .زندگی در خانواده های چند فرزندی معمولا تاثیر بیشتری در رشد و تکامل  تک تک فرزندان می گذارد , مجال تفاهم میان فرزندان معمولا سریعتر و آسانتر از تفاهم میان بزرگسالان و فرزندان آنهاست .

معمولا فرزندان یک خانواده زودتر و آسانتر از یکدیگر می آموزند و حرف شنوی دارند زیرا معمولا مشکلات آنها , امیال و زبان و اطلاعات آنها از یک نوع است .

معمولا اگر فاصله سنی بین خواهران و برادران زیاد نباشد تاثیرات آنها بر یکدیگر و تعامل آنها با یکدیگر بیشتر است , در حالی که اگر فاصله سنی بین آنها زیاد باشد تعامل بین والدین و فرزندان احتمالا بیشتر می شود .با افزایش سن ممکن است که بین خواهران وبرادران دعواهای بیشتری به وجودآید که این نزاع ها از یک جنبه ارزشی بازنگری و کسب تجربه برایآنها برخوردار است . اما در عین حال نزاعها اثر منفی دارد , در اثر تسلط و نفوذ یکی از فرزندان , کودکان دیگر دچار ناامنی شده , رفتار گوشه گیرانه یا پرخاشگرانه از خود بروز می دهند

        رابطه ی کودک با دیگران

 

" شخصیت و اخلاق کودک نه تنها در ارتباط با والدین رنگ می گیرد بلکه افراد دیگری هم وجود دارند که در برخی موارد نه تنها تاثیر فوق العاده در کودک می گذارند , بلکه بسیاری از یافته های والدین در طریق تربیت

نابود و زحمات و تلاش آنها راخنثی می شازند , بدین نظر ضروری است که نقش آنها و میزان اهمیت شان را در تربیت شناخت و تاثیر مثبت و منفی که آنان در ساختن یا ویران کردن بنای اخلاقی و دیگر ابعاد وجود و شخصیت کودک دارند بدانیم .

به تدریج که طفل رشد می کند و پرورش می یابد , با کسان و بستگان خویش از خاله و عمه و دائی و فرزندان آنها درسنین بالاتر با دوستان و همسالان کوچه و محله خویش همینطور و بعدها با فروشندگان سر گذر .... ذر تماس خواهد بود و هر کدام از اینها به نحوی در کودک تاثیر می گذارد .

بر این اساس روابط او باید تحت کنترل باشد و در صورت آلودگی کسان وخویشان از مدت توقف نزد آنها باید کاسته شود , نوع معاشرت زیر نظر قرار گیرد و از بعضی از دوستیها جلوگیری شود . " (1)

نوع روابط در بین اعضای خانواده

" هر خانواده معمولا در ارتباط با فرزندانخود از یک نوع روش تربیتی معین برخوردار است , منظور از روش تربیت عبارت از شیوه ای است که والدین بر اساس آن به تربیت فرزندان خود می پردازند.

انواع شيوه های تربيت

 صرف نظر از تفاوتها ی بسیاری که در ر وش تربیت فرزندان وجود دارد , امروزه می توان از 3 نوع روش تربیت متداول صحبت نمود:

روش تربیت قدرت مدارانه :

این روش , همان روش سنتی قدیم می باشد که بر این استدلال استوار است که برای جلوگیری از لوس شدن فرزند باید از به کار بردن چوب و عصا مضایقه نکرد .

در این روش والدین قوانین و اصول تربیتی ویژ ه ای را در خانواده خود حکمفرما نموده اند , درر این روش تلاش نمی شود تا به کودک توضیح داده شود و در این روش زمانی که کودک از اصول و قوانین خانواده تخطی نماید معمولا مورد تنبیه بدنی قرار می گیرد .

در این روش به تشویق و پادا ش به عنوان یک وسیله تربیتی برای رفتار مطلوب کودک چندان توجهی نمی شود , رفتارمطلوب و متناسب با قوانین بعنوان یک وظیفه به حساب می آید .

 

روش تربیت آزاد گزارنده:

این برعکس روش بالاست اکثر بزرگسالان تابع کودکان و فرزندان خود می گردند , والدین در این روش به چنین فلسفه ای معتقدند که کودکان خود باید از پی آمدهای عملشان یاد گیرند که چگونه و به چه شیوه ای رفتار کنند .

 در این روش تلاش زیادی برای آموزش قوانین به کودک صورت نمی گیرد . در این جا کودکان برای تخلف عمدی از قوانین واصول تنبیه نمی شوند , حتی در مقابل رفتار مطلوب هم تشویق نمیشوند , در این روش که بدترین روشهاست هیچ یک از سه عنصر لازم در اختیار وجود ندارد .

روش تربیت متعادل :

 در این روش که بهترین روش است به حقوق کودک توجه زیادی می شود , در این روش به این نکته بسیار اهمیت داده می شود که کودک قبل از هر چیز باید از قوانین و اصول اخلاقی و تربیتی خانواده اطلاع داشته باشد .

در اینجا فرزندان فرصت ابراز عقیده داشته و حتی کودکان خردسال کورکورانه وادار به اطاعت نمی شوند, اگر کودک مرتکب کار خلاف شد به او به عنوان یک مجرم نگاه نمیشود, کودکان برای رفتار مطلوب مورد تشویق و پاداش قرار می گیرند .

در این روش والدین در مواجهه با فرزندان به صورت مشترکی عمل      می کنند و فرزندان از آنها واکنش های یکسانی را انتظار دارند و والدین به نیازهای دوران کودکی و نوجوانی بخوبی آگاهی داشته و در ضمن برقراری انضباط و محدودیت در مورد کودکان نیازهای عاطفی آنها را نیز تامین می کنند (1)

در چنین خانواده هایی والدین سرمشق زندگی کودک بوده , تمامی رفتار آنها به عنوان یک زیربنا در سازندگی کودک موثرند, مثلا  رفتار مذهبی والدین , نظم و ترتیب موجود در زندگی آنها , مهرو محبت و عواطف خوب آنها نبست به همدیگر , رعایت حق وعدل در همه جوانب زندگی , پذیرش مسئولیت در چنین خانواده هایی , تناسب رشد و استعداد و امکانات و راه و رسم زندگی و آداب آن و طرز برخوردها و رفتار اخلاقی والدین , همه این موارد جنبه الگویی والدین را برای کودکان نشان می دهد " (2)


اصلاح معایب کودک

طفل نیازمند است با اصول و مقررات احکام الهی خو گیرد , و راه و رسم زندگی انسانی را بیاموزد وصول به این هدف از راه اجرای تشویق و تنبیه به معنای عام امکان پذیر است , اما قبل از اعمال هر برنامه ای نخست باید به طفل آگاهی داد , به خوب و بد آموز آشنا کرد و سپس از او حساب خواست .

نقش پدر در خانواده نقش مجری انضباط و فرماندهی و امریت است و نقش مادر نقش تسکین بخش و آرامش دهنده ,بدینسان هر خطایی که کودک مرتکب شود از قانون پدر ترسانده می شود , اگر نخواهد تسلیم نظم و انضباط شود . اما در عین حال مادر کسی است که از شدت و خشونت جنبه انضباطی می کاهد .

پنددهی و تذکر :

کودک خطایی را عمدا مرتکب شده و براساس مقررات باید اصلاح یاتنبیه شود این که گفتیم عمدا بدان نظر است که اگر طفل چیزی را به خطا یا سهوا مرتکب شد به هیچ وجه مستحق تنبیه نیست . اگر عمداً هم مرتکب شد , نباید فورا تنبیهش کرد بلکه در مراحل اولیه باید به مذاکره و راهنمایی او پرداخت.

در صورتی که مذاکره و پنددهی سود نبخشید طفل باید تحت فشار ملامت و سرزنش قرارگیرد , آنهم نه ملامت مداوم و فشار سخت و مستمر , میزان و نحوه فشار به گونه ای باشد که در طفل حالت تسلیم و توسری خوردن پیش نیاید و در صورتی که این رفتار موثر نباشد مساله تنبیه پیش می آید , آنهم به میزان حداقل و در حد مصرف دارو برای یک بیما ر در اجرای انضباط و اعمال فشار باید فواید و زیان عمل او به او تفهیم گردد ."


رابطه ی کودک با وسایل و ابزار

" وسایل و ابزار در ساختن و پروراندن و یا ویران کردن بنای زندگی اخلاقی کودک نقش موثر و اساسی دارد و نیز از جهت خطر آفرینی ممکن است موجب صدمات و لطمه هایی برای کودکان باشد این نوع وسایل باید تحت کنترل و مراقبت قرار گیرند .

وسایل و ابزار و اسباب بازیها و اشیاء در سازندگی و پرورش ذهنی و ایجاد مهارت در کودک نقش اساسی دارند , بدین نظر نباید آنها را از کودک دور داشت بلکه باید مورد مراقبتش قرار دهد .

 

وسایل و اشیا موجوددرخانه می توانند از یکسو مفید و از یکسو مضر باشد که می توان موارد زیررا نام برد:

1-  رادیو و تلویزیون و تاثیر آن در کودک :

رادیو و تلویزیون از وسایلی است که می تواند نقش سازندگی و یا ویرانی و تباهی در کودک داشته باشد . این خطاست که والدین کودکان خود را در استفاده از هربرنامه با هر محتوایی آزاد گذارند , شاید برنامه ای برای فردی بزرگسال با معنی باشد ولی کودک از آن برداشت غلطی کند , بدین نظر کنترل تماشای بنامه ها ضروری است .

2-  کودک و تلفن :

هر چند که تلفن وسیله خوبی برای ایجاد ارتباط و انجام کارهای ضروری است در عین حال زیانهایی دارد مثل تماسهای نادرست با افراد ناباب که از سوی افراد مزاحم با کودکان برقرار می شود . زمینه را برای ملاقاتهای نادرست و ویرانگریهای اخلاقی فراهم می سازد و به همین نظر دخالت مستقیم والدین باعث کنترل روابط می شود "

 

3-  کودک و کتاب :

 کتاب عامل میراث علمی و فرهنگی گذشتگان و نسل حاضر است و نقش عظیمی در زندگی انسان دارد , کتاب بهترین معلم بشر است . ولی درعین حال فراموش نکنیم که کتاب نا مناسب خطرناکترین دزدها ست زیرا به جای مطالب و اندیشه های خوب مسائل ویران کننده در مغز می گذارد . بدین نظر بر والدین لازم است که نخست آن را مطالعه و ارزیابی کنند و آنگاه در اختیار کودک بگذارند . در رابطه با مجلات و روزنامه ها هم همین شیوه باید اعمال شود . (1)

4-  کودک و اسباب بازی :

 بازی و ورزش مانند نفس کشیدن برای کودک ضرورت دارد . در سالهای پیش از دبستان بزرگترین سرگرمی و مشغله کودک بازی است . کودک یک موجود زنده است و هر موجود زنده ای باید فعال باشد , بازی برای کودک یک نوع فعالیت است و بازی نکردن کودک علامت بیماری و ناتوانی اوست . اسلام نیز به نیاز طبیعی کودک توجه داشته  و دستور می دهد او را آزاد بگذارند تا بازی کند .

حضرت صادق ( ع ) فرمودند :

 " بچه را تا 7 سال بگذارید بازی کند " (2)

پیامبر اکرم ( ص ) بر کودکان عبور کرد که مشغول بازی بازی و خاکبازی بودند بعضی از اصحاب آنان را از بازی نهی کردند , پیامبر  ( ص ) فرمودند :

 " بگذارید بازی کنند , خاک چرا گاه کودکان است "

اگر چه کودک احتیاج به بازی دارد و باید بازی کند اما مدت بازی باید محدود باشد تا کم کم کودک به کارهای سودمند دیگری علاقمند شود و اجازه نباید داد که خوی بازیگری و بطالت بر کودک غلبه کند .

 

حضرت علی  ( ع ) فرمودند :

 " کسی که شیفته بازی باشد سعادتمند نخواهد شد " (1)

در کلیه مراحل , بازی سهم عمده ای را ایفا می کند , همانطور که " برونر " گفته است بازی یک کار جدی است ,از طریق بازی فرصتهای بسیاری برای یادگیری به وجود می آید که در این میان دو چیز اهمیت بیشتری دارد یکی حل مسئله و دیگری خلاقیت .

بدون بازی پایه خلاقیت و حل مسئله پی ریزی نمی شود . اگر طفلی در این مرحله بتواند از طریق بازی خود را سرگرم کند به نوعی خودکفایی رسیده و باعث می شود که طفل اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند . (2)

" اکثر مردم عادی تصور می کنند که بازی کودکان اتلاف وقت است , در حالی که می توانند آنها به کارهای مفیدتر دست بزنند و به یادگیری چیزهایی بپردازند که در بزرگسالی به کار آید این طرز فکر صحیحی نیست .

بازی کودکان هرچند بظاهر و در منطق بزرگسالان ممکن است بی هدف و بی فایده باشد ولی یک نوع آماده سازی برای کودک محسوب می شود و وسیله خوبی برای سازگاری شخصی , اجتماعی  کودک است (3)


انتخاب اسباب بازی مناسب

" برای طفل باید آنگونه اسباب بازی تهیه شود که موجب فعالیت بدنی او گردد و او را به کار و تلاش ارزنده و سازنده تحریک کند , عضلات او را به کار اندازد و هوش و فکر او را بسازد . طفل را به فعالیت مثبت وادارد , زمینه رشد اجتماعی او را فراهم آورد , فرصتی برای پرورش ذهن و ابداع باشد .

 وسایل و اسباب بازی کودکان در همه سنین از یک نوع نمی تواند باشد به تناسب رشد سنی باید اسباب بازیها ی مختلف و متنوع برای طفل تهیه شود و سعی شود اسباب بازیها بی خطر بوده درصورت دستکاری موجب صدمه به طفل نشود ارزان قیمت و ساده و سازنده باشد , اطلاعاتی از جهان خارج به کودک داده و امکان تغییر و  تصرف در آن باشد .

فایده بازی کودک برای والدین :

 اقل فایده برای بازی کودک این است که وسله ای برای شناخت طفل و رفتار خود والدین است اما در جنبه شناخت طفل باید یادآور شویم که کودک در حین بازی ناخود آگاه شخصیت خود را بروز می دهد و حتی بسیاری از آنچه که قادر نیست بیان کند عیان می سازد.

از طریق بازی کودک می توانیم ربان کودکان , افکار و عواطف آنها , طرز برخورشان , تمایلات فردی , زندگی جمعی آنان را دریابیم و با آنها تفاهم کنیم , در جنبه شناخت والدین باید بگوئیم که کودک از طریق بازی با عروسک آنچه را که از والدین دیده بروز می دهد ,با آن مدارا , مهربانی , پرخاش , دوروئی , حیله گری ..... و این همه از آن باب است که طفل مقلد ماهری است .


خاتمه

 

" اصولا مباحث مربوط به خانواده آنقدر وسیع است که از هر بعد آن وارد شویم باز موضوع برای گفتن وجود دارد . ما در این بحث ها سعی داشتیم از فایده و لزوم تربیت و نقش والدین سخن گوئیم اهمیت خانواده و صفات و خصایص آنها را بررسی کنیم , نیازهای کودک , مراقبتها و کنترل های کودک , پرورشهای  همه جانبه کودک جزء وظایف والدین محسوب می شود .

والدین در همه حال باید  مراقب  کودکان باشند ,از هر جهت و     جنبه ای , زیرا به گفته یکی از بزرگان , کودک پدر یا  مادر دنیای آینده است . و بررسی چنین مسائلی احتیاج به ژرف نگریها ی بیش از این دارد . امید است خداوند توفیق عمل و رعایت اصول اسلامی تربیت  را نصیب  همگان سازد. " (1)

   خلاصه

خانواده نقش اساسی در زندگی فرد و جامعه دارد . و والدینند که به کودکان جهت  فکری و عملی می دهند . خانواده اولین و مهمترین کانون پرورش صحیح و احیاء و شکوفایی استعدادهاست . هرگونه تحول و تغییر اجتماعی باید ازخانواده شروع شود .

 دوران کودکی دوران حساس , دوران نقش پذیری , پایه گذاری و رشد شخصیت , دوران اقتباس و تقلید , دوران کسب عادت و پی ریزی خلقیات و دوران سازندگی عاطفی است هرگونه لغزش و مسامحه و بی توجهی موجب  خطر آفرینی است . هفت سال اول زندگی که دوره ای است زیر ساز و مهم به  دو مرحله جدای از هم قابل تقسیم است .


منابع :

1- مبانی تعلیم و تربیت اسلامی , " محسن شکوهی "

2-     تربیت کودک , محمد صفری ( زر افشان )

3-  تربیت کودک از دیدگاه اسلام , " رشید پور "

4- خانواده و تربیت کودک , ص 228-226

5-     خانواده و تربیت کودک , ص 282-276

6- غررالحکم , ص 854

7- روانشناسی تربیتی

8- اسلام و تربیت دختران

9- وسایل الشیعه , ج 15 , ص 193

10- مجمع الزواید , ج 8 , ص 159

روانشناسی تربیتی

 

ادامه نوشته

اختلال یاد‌گیری

 

 

ادامه نوشته

روانشناسی یادگیری

 

 

ادامه نوشته

اساس  عصبي  رفتار

 

ادامه نوشته

محدوديت هاي رشد رفتار از نظر تكامل

 

ادامه نوشته

مكاتب روانشناسي

ادامه نوشته

ظهور روانشناسي تجربي

ادامه نوشته

تاريخچه علم روانشناسي

ادامه نوشته

روان شناسی فرافردی

ادامه نوشته